سه موشک برای یک نفر!

باید می‌رفتند؛ درست مثل بیست شبِ پیش از آن. باید می‌رسیدند به وعده‌گاه عاشقان؛ به همان موکب فلکه جهاد که هر شب، چراغ دلشان آنجا روشن می‌شد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ باید می‌رفتند؛ درست مثل بیست شبِ پیش از آن. باید می‌رسیدند به وعده‌گاه عاشقان؛ به همان موکب فلکه جهاد که هر شب، چراغ دلشان آنجا روشن می‌شد. حاج ابوالقاسم و همسرش، افطار را خورده و نخورده راه افتادند؛ با همان شوق همیشگی، با همان قرارهای ساده و صمیمی. آن شب اما حضورشان طولانی‌تر شد. انگار دلشان نمی‌آمد دل بکنند. شب عید فطر بود؛ شبی که همیشه بوی آغازی تازه می‌دهد.

در راه بازگشت، طبق عادت هر شب، سری به مسجد امام‌سجاد(ع) زدند. آقا مهدی، پسرشان هم آنجا بود. سه روزی می‌شد که ندیده بودندش. سلام و احوال‌پرسی گرمی ردوبدل شد؛ از همان سلام‌هایی که خیال می‌کنی فردا هم تکرار خواهد شد؛ غافل از آنکه بعضی دیدارها، بی‌آنکه بدانیم، آخرین سلام‌اند. قرار بود صبح زود فردا، دوباره برود. رفت؛ اما برای همیشه.

حالا چهل روز از آن شبِ پر از آتش و خون گذشته است و من در گذرگاه نور و سایه مقابل خانه‌ای در محله آزادان ایستاده‌ام؛ خانه‌ای که چهل‌شب پیش، سرشار از شور زندگی بود و امروز، داغ چهار عزیز را بر دل دارد. نور آفتاب بر آجرها و سنگ‌های شکسته می‌تابد؛ بر دیوارهایی که هنوز بوی خاطره می‌دهند. این خانه را همه اهل محل می‌شناختند؛ خانه‌ای که کسی از درش دست‌خالی برنمی‌گشت؛ خانه‌ای که عطر روضه اهل‌بیت از آن برمی‌خاست و سه ماه از سال، پرچم روضه بر سردرش، خودنمایی می‌کرد. عطر سمنوی نذری‌اش در کوچه می‌پیچید و در یادها می‌ماند؛ اما قصه ناگهان عوض شد.

در شب عید فطر وقتی که باید نوای تقبل‌الله شنیده می‌شد، صدای انفجار، جای ترنم عشق را گرفت، موشک‌های دشمن، چهارگل از این باغ پرثمر را چید و مادربزرگ، حاج‌خانم جان‌نثاری؛ پسر خانواده، سرهنگ پاسدار مهدی نصر آزادانی؛ عروس مهربانشان، خانم خلیلیان و دو نوه کوچک، محمدحسن و فاطمه‌زهرا، از این خانه پر کشیدند؛ نام‌هایی که دیگر تنها در قاب عکس‌ها نیستند؛ آن‌ها در حافظه یک محله زنده‌اند.

این خانه، با همه زخم‌هایش، هنوز ایستاده است. راه آنان ادامه دارد و پرچم بر زمین نخواهد ماند. این روزها اهل خانه در تلاش‌اند حسینیه را دوباره سرپا کنند و پرچم عزای امام‌حسین(ع) را دوباره بالا ببرند؛ چرا که این پرچم هیچ‌گاه زمین نخواهد ماند. در چنین فضایی، پای صحبت حاج ابوالقاسم نصر آزادانی نشسته‌ایم تا از آنان بگوید؛ از عزیزانی که رفتند، اما روایتشان همچنان در این خانه و این محله جاری است.

از ازدواجتان با حاج‌خانم جان‌نثاری برایمان بگویید.

من در سال ۶۱ با حاج‌خانم جان‌نثاری ازدواج کردم. ایشان متولد سال ۴۲ بود و من متولد سال ۱۳۳۸. حدود ۴۵ سال این زندگی مشترک ادامه داشت و حاصل آن چهار فرزند پسر بود.

همسر شهیدتان را چگونه توصیف می‌کنید؟

در تمام مدتی که با ایشان زندگی کردم به قول سردار شهید حاج‌قاسم سلیمانی، ایشان از جمله همان افرادی بود که شهیدگونه زندگی می‌کرد. ایثار و گذشت یکی از بارزترین خصوصیات اخلاقی‌اش بود؛ چه برای خانواده خودمان چه برای مردم دیگر. اخلاق بی‌نظیری داشت. هیچ‌وقت دوست نداشت کسی از او دلخوری داشته باشد. اگر حس می‌کرد چنین اتفاقی افتاده، سریع خودش برای برطرف‌کردنش پیش‌قدم می‌شد.

چقدر در زندگی همراهی‌شان می‌کردید؟

من از سال ۶۰ تا آخر جنگ رزمنده بودم و خیلی در خانه حضور نداشتم. ایشان بیشتر بار زندگی را بر دوش می‌کشید. خیلی دلمان می‌خواست روضه‌خوانی کنیم؛ تا اینکه یک شب ایشان خواب دید. بالای در منزل ما، آقای سید بزرگواری سه پرچم نصب می‌کند. تعبیر این خواب را که پرسیدیم، گفتند چون قصد روضه‌خوانی داشتید تعبیرش برپایی روضه آخر ماه صفر، برای وفات پیامبر (ص)، شهادت امام‌رضا(ع) و امام‌حسن(ع) است.

از همان زمان جلسه روضه را برپا کردید؟

بله؛ از آن سال برنامه روضه‌خوانی را شروع کردیم و تا الان ادامه دادیم. پیگیری و تدارکات جلسات با حاج‌خانم بود و همه کارها را با نظم خاصی مدیریت می‌کرد. (یادآوری مدیریت و نظم حاج‌خانم بغضی که از اول، صحبت را سخت کرده و مانع راحت حرف‌زدن است می‌شکند؛ اشکی که یک مرد برای همسری می‌ریزد که تمام عمرش، خادمی اهل‌بیت را می‌کرد.)

از چه سالی روضه‌خوانی‌تان شروع شد؟

حدوداً از سال ۷۵ روضه‌خوانی را شروع کردیم. دهه آخر ماه صفر، روضه از اذان صبح شروع می‌شد و کم‌کم روضه‌خوانی را به پیشنهاد ایشان گسترش دادیم.

به چه صورتی؟

ایشان گفتند پنج شب از دهه فاطمیه دوم را هم روضه بخوانیم. از چند ماه قبل تدارکات روضه را برنامه‌ریزی می‌کرد؛ از خرید مواد غذایی گرفته تا تهیه وسایل. خانم‌های محل هم خیلی همراه بودند و در کارها کمکشان می‌کردند. به پیشنهاد ایشان روضه زنانه، عصرهای دهه سوم محرم هم برپا شد.

حاج‌خانم فعالیت دیگری هم داشتند؟

ایشان بسیار فعال بودند. هر کسی درِ خانه ما می‌آمد دست‌خالی برنمی‌گشت و ایشان سعی می‌کرد مشکلاتشان را به هر طریقی برطرف کند. سفرهای زیارتی را هم با هم پیگیری می‌کردیم.

برنامه سفرهای زیارتی به چه صورت بود؟

با حاج‌خانم می‌رفتیم مشهد. بعد از پیداکردن اسکان مناسب، صحبت می‌کردیم و قرارداد می‌نوشتیم. با کمترین قیمت، چند اتوبوس جور می‌کردیم و راهی می‌شدیم. اهالی محل و محله‌های اطراف در سفرها شرکت می‌کردند. قم و جمکران هم می‌بردیم. حاج‌خانم برای شام سفر، از دوست و آشنا بانی پیدا می‌کرد تا هزینه‌ها تا جایی که می‌شود پایین بیاید و یک عده از خانم‌های کم‌بضاعت هم بتوانند در این سفرها حضور پیدا کنند. این برنامه ادامه داشت؛ تا اینکه منجر به سفرهای کربلا شد.

چطور؟

خیلی از افراد مراجعه می‌کردند و می‌گفتند ما تابه‌حال کربلا نرفتیم و خیلی علاقه داریم به این سفر برویم. حاج‌خانم پیشنهاد داد که کارهای ثبت‌نامشان را انجام دهد؛ ولی گفتند دلمان می‌خواهد خودتان هم باشید. این شد که سفرهای کربلا هم شروع شد. برنامه‌ریزی می‌کرد، حرم می‌بردشان و هوای همه را داشت.

تابه‌حال شده بود از شهادت بگویند؟

بله؛ از وقتی که جنگ رمضان شروع شد و حضرت آقایمان شهید شد، حاج‌خانم می‌گفت من دیگر طاقت ندارم. من هم باید شهید شوم. از همان شب بود که قرار گذاشتیم و هر شب بعد از خوردن افطار می‌رفتیم و در تجمعات مردمی تا نیمه‌شب شرکت می‌کردیم.

از به دنیا آمدن آقامهدی و تجربه پدرشدن برای اولین‌بار بگویید.

هفتم خرداد سال ۱۳۶۳ آقامهدی به دنیا آمد. فضای جنگ بود و من بیشتر اوقات منطقه بودم. آقا مهدی شش‌ ماهش بود که من به خانه آمدم. مدتی بودم و دوباره به جبهه برگشتم. متأسفانه بسیاری از خاطراتم به‌خاطر اتفاق موشک‌باران منزلمان از ذهنم رفته است.

اسم آقامهدی را چه کسی انتخاب کرد؟

خودم و همسرم انتخاب کردیم. زمانی که مهدی به دنیا آمد، دو شب‌مانده بود به نیمه شعبان و تولد امام‌زمان (عج). آقامهدی اسمش را با خودش آورد. (باز اشک‌ها پهنه صورت را می‌گیرند. برای داغ پسری که برای اولین‌بار به او سمت پدری داده بود.)

در تربیت و بزرگ‌کردن آقامهدی چه مواردی برایتان مهم بود که نتیجه‌اش انتخاب راه شهادت برایشان شد؟

تربیت حاج‌خانم بسیار مهم بود. برادر من و برادر حاج‌خانم هر دو شهید شده‌اند و آقا مهدی در خانواده‌ای بزرگ شد که با شهادت بیگانه نبود. ان‌شاءالله لقمه حلالی هم که آوردیم بی‌تأثیر نبوده است. ما برای رفتن به مدرسه، دانشگاه و جاهای دیگر، همیشه تحقیق می‌کردیم تا بچه‌هایمان در محیط‌های سالمی رشد پیدا کنند. خدا هم لطف کرد و این بچه‌های خوب را به ما عطا کرد.

آقامهدی در چه رشته‌ای ادامه تحصیل داد؟

ایشان رشته مکانیک دانشگاه کاشان درس می‌خواند. درسش خیلی خوب بود؛ ولی به‌خاطر کارهای فرهنگی هشت سالی آنجا بود. مسئولیت بسیج دانشگاه را داشت و دانشجویان را به اردوهای راهیان نور می‌برد. یک‌بار هم ما به دیدنش رفتیم و خاطره خوبی برایمان شد.

از آن خاطره برایمان بگویید.

به‌خاطر مشغله و کارهای دانشگاه، شش‌ماهی می‌شد که آقامهدی به خانه نیامده بود. با مادرش به دیدنش رفتیم. هنوز از اردوی راهیان نور برنگشته بود. منتظرش ماندیم تا برسد. پرسیدم از آقامهدی راضی هستید؟ یکی از مسئولان دانشگاه گفت: در بین این چندهزار دانشجو ما هیچ‌کس را مثل او نداریم.

شما موافق بودید آقامهدی همان مسیری که خودتان رفتید برود و وارد سپاه شود؟

چون من نظامی بودم، او هم دوست داشت نظامی باشد. من هم موافق بودم. وقتی برگشت اصفهان، گفت که می‌خواهم وارد سپاه شوم.

شما چه گفتید؟

گفتم من در خدمتم. هر کاری داشتی همراهت هستم. رفت، امتحان داد و در دانشگاه امام‌حسین (ع) قبول شد.

از آخرین دیدارتان بگویید.

شب عید فطر، طبق روال شب‌های قبل، ساعت 8:30 با حاج‌خانم رفتیم بیرون. از همه شب‌ها دیرتر برگشتیم. آمدیم مسجد امام‌سجاد(ع) توی خیابان آتشگاه. آقامهدی هم آنجا بود.
سه شب بود که او را ندیده بودیم. دست و روبوسی و احوال‌پرسی کردیم. گفت باید فردا صبح زود بروم. اگر هم را ندیدیم خداحافظ.
یک ربع بعد از رسیدن ما به خانه، آقامهدی هم آمد. واحدشان طبقه پایین واحد ما بود.

و آن لحظات تلخ چه زمانی اتفاق افتاد؟

میوه‌ای خوردیم و حاج‌خانم بلند شد وضو گرفت برای خواندن نماز “هزار قل‌هوالله”. هر سال شب عید فطر مشهد بودیم. این نماز را به نیتی می‌خواند و حاجتش را می‌گرفت. امسال به‌خاطر وضعیت جنگ، نبودن آقامهدی و دست‌تنها‌بودن خانمش، حاج‌خانم قبول نکرد که به مشهد برویم. قرار بود اگر اوضاع بهتر شد بعد از عید فطر راهی شویم. حاج‌خانم کنار دیوار مشغول خواندن نماز شد و من هم که خسته بودم، در اتاق کناری دراز کشیدم. یک‌مرتبه صدای انفجار مهیبی آمد و من را به‌طرف دیگر پرتاب کرد. به خودم پیچیدم و وقتی چشم‌باز کردم، دیدم منزلمان تاریک شده و پر از دود و آتش است.

موشک به واحد شما هم خورده بود؟

از بالای پشت‌بام دو موشک زده بودند و یک موشک هم از پنجره واحد آقامهدی. موشکی که از بالا آمده بود، سقف ما را سوراخ کرده و در واحد آقامهدی منفجر شده بود. (باز سکوتی سنگین، نفسی که به‌سختی بالا می‌آید و مرور حادثه، بغضی سنگین می‌شود و اشک‌هایی که حالا به هق‌هقی ممتد تبدیل شده است. به‌سختی بغضم را فرو می‌دهم؛ اما اشک‌ها برای جاری‌شدن اجازه نمی‌گیرند!) نفسی سخت می‌کشم و می‌گویم: و آقامهدی شهید شدند! برای یک هدف سه موشک زدند؟! بله، آقا مهدی، همسرشان و دو فرزندشان محمدحسن و فاطمه‌زهرا، همه اِرباً اِربا شده بودند. (باز و باز سکوت و اشک…)

همه خانواده‌شان شهید شدند؟

نه؛ زینب خانم، دختر سه‌ساله‌شان، تنها فرزندشان بود که خداوند لطف کرد و معجزه‌وار این یادگار را برای ما زنده گذاشت.

همسرتان هم همان لحظه به شهادت رسیدند؟

بله؛ حاج‌خانم به حضرت زهرا (س) خیلی علاقه داشت؛ مثل ایشان هم با پهلوی شکافته از دنیا رفت. موشکی که از بالا آمده بود… (جمله‌ها آن‌قدر سنگین، پر از غم و اشک شده‌اند که گوشم توان شنیدنشان را ندارد. انگار مداحی روضه حضرت زهرا(س) می‌خواند و تنها با گفتن کلمه پهلو، روضه شروع شده است…)

اَجر سال‌ها خادمی حضرت‌زهرا(س) را گرفتند!

با همان صدایی که غمش، کوه را آب می‌کند ادامه می‌دهد و می‌گوید: خیلی سخت است صحبت‌کردن درباره این موضوع… (این را می‌گوید و دوباره از آقامهدی یاد می‌کند؛ از سالار خانه‌اش.) آقامهدی در کمک به خانواده و مردم، سالار خانواده، محله و منطقه بود. در روضه و سمنوپزان همیشه کمک دستمان بود.

برنامه سمنوپزان کی انجام می‌شد؟

برای تولد حضرت زهرا(س) سمنو می‌پختیم. حاج‌خانم از تعدادی از خانم‌های سادات محل دعوت می‌کرد تا برای پاک‌کردن گندم به منزل ما بیایند. در تمام مراحل کارهای پخت سمنو حدیث‌کسا می‌خواند. روزی چند بار؛ موقع عوض‌کردن آب گندم‌ها تا وقتی که می‌رفت توی قابلمه. از وقتی سمنو می‌رفت روی آتش تا زمان جوش‌آمدن، سخت‌ترین مرحله پخت بود. تمام این مرحله با حضور و نظارت آقامهدی انجام می‌شد. هر سه شب تا صبح، سر دیگ نذری بود.

نوه‌های شهیدتان چند سالشان بود؟

محمدحسن ۷ سالش بود و خیلی باهوش. وقتی می‌خواست برود کلاس اول، تمام حروف الفبا را بلد بود. می‌نوشت و می‌خواند. جمله‌هایی می‌نوشت که یک کلاس دوم‌سومی هم نمی‌توانست آن‌ها را بنویسد. جمله‌های سخت تلویزیون را هم می‌خواند. یک هفته قبل از شهادتش خانه ما بود. افطاری‌اش را که خورد، آمد پهلوی من نشست. گفت: «پدر جون، من دوست ندارم بمیرم! من دوست دارم شهید بشم.»

و باز با اشک و حسرت جمله آخر محمدحسن را تکرار می‌کند: «من دوست دارم شهید بشم»… انگار به او الهام شده بود که قرار است شهید شود.

و فاطمه زهرا؟

فاطمه زهرا هم ۶ سالش بود. مادرشان که به مدرسه محمدحسن می‌رفت با خواهرش زینب به طبقه ما می‌آمدند. با حاج‌خانم خیلی صمیمی بود و با ما انس زیادی داشت.
از عروستان، خانم خلیلیان هم یادی کنیم.

ایشان قبل از ازدواج با مادرشان به مراسم روضه ما می‌آمد؛ تا اینکه یکی از دوستانش که در محل ما ساکن بود، ایشان را به حاج‌خانم معرفی کرد و ازدواج سر گرفت.

مهم‌ترین معیار آقامهدی برای ازدواج چه بود؟

سه چیز برای ایشان خیلی مهم بود. نجابت و پاکی، دیانت و محجبه‌بودن و اینکه از نظر سیاسی هم‌عقیده باشند. ایشان هم الحمدلله خانمی مؤمن و بااخلاص بود. هر کسی به ایشان مراجعه می‌کرد با تمام وجود سعی می‌کرد مشکلش را حل کند. برایشان وام می‌گرفت و در حد توان کارشان را راه می‌انداخت. خیلی خانم خوبی بود. بالاخره مزدش را هم خدا داد و به شهادت رسید.