به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعتِ یک و سی دقیقه بامدادِ اولین روز از سال یکهزاروچهارصد و پنج، انفجاری مهیب، تنِ شهر «هرند» (در شرق اصفهان) و ساکنان آن را لرزاند. خبرها از اصابت دو موشک به خانهای در حوالی «خیابان ارشاد، خیابان ابوالفضل4» میگفتند و ترور داماد نظامی آن خانواده که هدفمند بوده است…!
دست خدا اما اینبار جور دیگری از آستین بیرون میآید. داماد این خانواده به همراه همسر و دو فرزندش که چندشبی مهمان خانه پدر و مادر همسرش بودهاند، جان سالم از این مهلکه به در میبرند و به سلامت نجات مییابند؛ اما هردو اصابت و موج انفجار دست خالی از این خانه نمیروند و «صدیقه رحیمی هرندیِ» پنجاه و دوساله؛ که مادرخانم هدف ترور است، میشود تنها شهید این خانه! «رحمتالله مداحی»؛ همسر شهیده صدیقه رحیمی هم از بازماندگان این جنایت آمریکایی صهیونی است؛ همان همراه و همسفر سالها زندگی مشترک با شهیده رحیمی که وقتی صدای ضعیف و حزنآلودش را از پشت تلفن میشنوم، سنگینی غمش اجازه بیان کلمات درباره صدیقهخانم و گفتن از شب واقعه را به او نمیدهد و خواهرش «زهره مداحی» را روایتگرِ زندگی و زمانه همسر شهیدش میکند… ! او حالا از آن شب برایمان میگوید و از تنها شهید آن واقعه، صدیقه خانم و اینکه «خدا گلچین است!»
شب عید فطر بود و فردایش هم اولین روز از سال نو. صدیقه خانم آن شب رفته بود خانه پدرشوهرش برای تبریک عید. «خودش تنها آمده بود و برادرم رفته بود احیای شب عیدفطر… ساعت نزدیک ۱۲ و ربع بود که خداحافظی کرد و رفت سمت خانهشان.
خانهشان 10 تا کوچه آنطرفتر از خانه ما بود. قبل از رفتنش هم قرارومدارهایمان را گذاشته بودیم برای فردا صبح؛ نماز عیدفطر. صدیقهخانم با من رابطه خیلی نزدیکی داشت. خودش خواهر نداشت؛ اما همه اینسالها ما مثل خواهر بودیم برای هم. من چهارسالی از او کوچکتر بودم؛ ولی صمیمیت بینمان خیلی زیاد بود؛ آنقدر که در سفرهای زیادی، همسفر شده بودیم؛ مثل پارسال دقیقا همین روزها که با هم رفتیم کربلا!»
صدیقهخانم ساعت ۱۲ و ۵۹ دقیقه همان شب آخرین پیامش را که تبریک عیدنوروز و عیدفطر است در گروه خانوادگیشان در ایتا میگذارد و ساعتی نمیگذرد که صدای انفجار مهیبی شهر هرند را میلرزاند. «ساعت نزدیک به یک و سیدقیقه بامداد بود. داشتم آماده میشدم برای خوابیدن که صدای دو انفجار بزرگ تا خانه ما آمد. اول فکر کردم شهرک صنعتی هرند را زدهاند. چون چندباری آنجا را تهدید کرده بودند. اما اینکه این صدا از خانه برادرم باشد، اصلا در مخیلهام نمیگنجید. با اینحال از استرس شدت انفجار و نزدیک بودن صدا به ما، چادر سرکردم و بدون جوراب و با دمپایی سراسیمه دویدم توی کوچه. دیدم کسی در رفتوآمد نیست. همان لحظه گوشیام که در دستم بود زنگ خورد. جواب که دادم یک نفر از آشناهایمان بود که خبر داد خانه برادرت را زدند. اصلا باورم نمیشد. همینطور توی سرم میزدم و کوچه به کوچه میرفتم جلو که یک نفری آمد و گفت همه را بردند بهداری هرند. وقتی رسیدم بهداری، برادرم توی آمبولانس بود. سرتاپایش را خاک و دود گرفته بود و خون از پایش میآمد. حال خوشی نداشت. گفتند پایش شکسته است. بلافاصله سراغ صدیقه خانم را گرفتم که اتاق احیا را نشانم دادند. صدیقه خانم توی اتاق احیا بود و زیردست دکترها و پرستارها! نزدیک به چهل دقیقهای که گذشت، صدیقه خانم را از اتاق احیا آوردند بیرون. خودش نه، پیکرش را… صدیقه خانم توی بهداری هرند به شهادت رسید.»
صدیقه خانم سال ۶۹ و در هجده سالگی میشود عروس خانواده مداحی… و ثمره این زندگی میشود سه دختر و یک پسر به نام «امیرعباس»! پسری که البته همین چندسال پیش و در پانزده سالگی تصادف میکند و رفتنش میشود یک داغ بزرگ روی دل او! « صدیقه خانم با اینکه داغ این بچه را دیده بود، خیلی صبور بود. اصلا جلوی کسی گریه نمیکرد. همیشه به شوهر و دخترهایش هم سفارش میکرد برای امیرعباس جلوی مردم بیتابی نکنید. بچه را خدا داده و خودش گرفته است.»
صدیقه خانم هفت سال اول زندگی مشترکش را در خانه پدرهمسرش و در کنار آنها میگذراند و مهربانی و دلسوزی و فداکاریاش باعث میشود روزی که قصد رفتن از آن خانه را میکنند، همه از رفتنش ناراحت شوند.
«این هفت سال صدیقه خانم شده بود عضوی از خانواده ما با رابطهای خیلی صمیمی و نزدیک و دوست داشتنی…» صدیقه خانم البته برای همسرش، هم زن نمونه و دوست داشتنی بوده است و این موضوع را خیلیها میدانستند؛ این که به قول قدیمیها صدیقه خانم و آقارحمتالله مداحی «مثل عسل و روغن بودند با هم… همیشه خدا با هم بودند. کنار هم بودند و کم پیش میآمد بدون هم جایی بروند. اصلا یک ساعت دوری از هم را نمیتوانستند تحمل کنند.»
وقتی از ایمان صدیقه خانم میپرسم، جوابش میشود این که «شهادتش بعد از یک ماه روزهداری در ماه رمضان و یک ختم قرآن، همه چیز را در مورد او گفت. صدیقه خانم زن بسیار پاکدامن و باایمانی بود. همیشه توی خانهشان سفره اهلبیت پهن میشد.
سفره صلوات. هرسال دهه فاطمیه ده شب روضه داشتند.دهه کرامت هم توی مشهد نذری میدادند. هرسال در دهه محرم و روز حضرت علیاصغر(ع) به یاد امیرعباسش بین بچهها اسباب بازی پخش میکرد. میگفت این بچهها خوشحال باشند، انگار بچه من خوشحال شده است. تولد حضرت ابوالفضل(ع) هم به یادامیرعباس توی خانهشان مولودی میگرفت و سفره میانداخت. عیدغدیرها هم به بچهها عیدی میداد. خیلی دوست داشت به هرطریقی بچهها را خوشحال کند.»
همه اینها حالا بهانهای شدند برای این تصمیم آقای مداحی؛ همسر صدیقه خانم.« برادرم نیت کرده موقعی که خانهشان ساخته شد، یک طبقه از این خانه را بکند بیتالزهرا به یاد همسرش صدیقه خانم…» تا حالا حالاها نام و یاد او را زنده نگه دارد…!
تشییع باشکوه صدیقه خانم اما آخرین قاب به یادماندنی از او در شهرهرند است. «مردم از سه شهرستان جلگه، کوهپایه و جرقویه آمده بودند برای تشییع صدیقه خانم. واقعا برای هرند بیسابقه بود و تا آن روز اصلا چنین تشییعی را این شهر به خود ندیده بود.»