یک سال بعد از آن دوازده روز!

گلستان شهدا عصرها همیشه شبیه خودش است؛ با درخت‌هایی که سال‌هاست بر مزار جوان‌های این شهر سایه انداخته‌اند، با کبوترهایی که از گنبدها تا شاخه‌های سرو در رفت‌وآمدند و با مردمی که برای فاتحه‌ای کوتاه می‌آیند و می‌روند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ گلستان شهدا عصرها همیشه شبیه خودش است؛ با درخت‌هایی که سال‌هاست بر مزار جوان‌های این شهر سایه انداخته‌اند، با کبوترهایی که از گنبدها تا شاخه‌های سرو در رفت‌وآمدند و با مردمی که برای فاتحه‌ای کوتاه می‌آیند و می‌روند.

اما این عصر پنجشنبه‌ای که گذشت، گلستان شهدا شبیه هیچ‌یک از عصرهای معمول نبود. از چند صد متر مانده به ورودی، می‌شد فهمید قرار است با روز دیگری روبه‌رو شوی. جمعیت آرام‌آرام به سمت قطعات شهدا می‌رفت.

خانواده‌هایی که گل در دست داشتند، دوستانی که بعد از یک سال دوباره قرارشان را کنار یک مزار گذاشته بودند و مردمی که آمده بودند یاد آنهایی را که در آن دوازده روز پرالتهاب پرکشیدند، زنده کنند.

در نخستین سالگرد شهدای جنگ دوازده‌روزه، گلستان شهدا بیشتر از آنکه شبیه یک آرامستان باشد، شبیه خانه‌ای بزرگ بود؛ خانه‌ای که صاحبانش برای دیدار عزیزانشان جمع شده باشند. راه رفتن میان مزارها آسان نبود. هر چند قدم یک بار باید توقف می‌کردی.

جمعیت دور بعضی مزارها چنان حلقه زده بود که سنگ قبر از میان آدم‌ها پیدا نبود. فقط از روی قاب عکس‌هایی که بالای سر جمعیت دیده می‌شد، می‌شد حدس زد کدام مزار این همه مهمان دارد.

کنار مزار شهید حامد صفاریان ازدحام از همه بیشتر بود. چند سینی بزرگ میوه روی سنگ مزار چیده شده بود؛ سینی‌هایی پر از هلو، سیب، شلیل و میوه‌های تابستانی. پدر شهید با رویی گشاده میان جمعیت می‌چرخید و از مردم پذیرایی می‌کرد. هرکس از کنار مزار رد می‌شد، تعارفش می‌کرد که میوه‌ای بردارد.

انگار نه صاحب مجلس ختم، که میزبان یک جشن خانوادگی باشد. کمی آن‌طرف‌تر مادر حامد ایستاده بود. به هر گروهی که برای فاتحه می‌آمدند خوشامد می‌گفت، تشکر می‌کرد و با مهربانی پاسخ سلام‌ها را می‌داد. در چهره‌اش چیزی بود که نمی‌شد به سادگی توصیفش کرد؛ ترکیبی از دلتنگی، افتخار و صبری که فقط مادران شهدا معنایش را می‌دانند.

هرچقدر جمعیت بیشتر می‌شد، این تصویر بیشتر خودنمایی می‌کرد؛ خانواده‌هایی که به جای آنکه پذیرای تسلیت باشند، خودشان میزبان مردم شده بودند. روی بسیاری از مزارها ظرف‌های حلوا، خرما، شیرینی و میوه دیده می‌شد. انگار خانواده‌ها می‌خواستند یاد عزیزانشان را با بخشیدن چیزی به دیگران زنده نگه دارند. چند ردیف آن‌طرف‌تر، مزار شهید علی‌اصغر صفری نیز مملو از جمعیت بود. پیرمردی کنار سنگ مزار ایستاده بود

و آرام برای چند جوان از ویژگی‌های اخلاقی شهید می‌گفت. جوان‌ها با دقت گوش می‌دادند؛ گویی می‌ترسیدند جزئیاتی از این روایت را از دست بدهند. در آن لحظه، مزار دیگر فقط یک سنگ نبود؛ بهانه‌ای بود برای زنده ماندن یک زندگی.

کنار مزار شهید مسلم طاعتی و همسرش نجمه کریمی، حال و هوای دیگری جریان داشت. زوجی که نامشان حالا کنار هم روی سنگ‌ها نشسته است؛ همان‌طور که زندگی‌شان کنار هم گذشته بود. مردم آرام می‌آمدند، فاتحه‌ای می‌خواندند و چند لحظه بیشتر از معمول مکث می‌کردند. بعضی از زنان، بی‌آنکه چیزی بگویند، تنها به عکس‌های روی سنگ خیره می‌ماندند. گاهی بعضی روایت‌ها آن‌قدر سنگین‌اند که زبان از توصیفشان بازمی‌ماند.

در بخش دیگری از گلستان، نام شهیدان صدری بر زبان مردم می‌چرخید. گروهی از دوستان و آشنایان دور مزار جمع شده بودند و خاطراتی را مرور می‌کردند که حالا ارزششان چند برابر شده بود. در گلستان شهدا، خاطره‌ها عمر طولانی پیدا می‌کنند. آدم‌ها می‌روند اما روایت حضورشان سال‌ها میان همین سنگ‌ها و درخت‌ها می‌ماند.

خورشید آرام‌آرام به سمت غرب خم می‌شد و نور زردرنگ عصر روی قاب عکس شهدا می‌نشست. در آن ساعت، گلستان شهدا منظره عجیبی داشت. از یک سو صدای سلام و احوالپرسی می‌آمد و از سوی دیگر صدای فاتحه و گریه‌های بی‌صدا. زندگی و فقدان، درست کنار هم ایستاده بودند.

بیشتر از هر چیز، نگاه‌ها در ذهن می‌ماند. نگاه پدری که هر چند دقیقه یک بار عکس فرزندش را نگاه می‌کرد. نگاه مادری که دستش را روی سنگ مزار گذاشته بود، انگار هنوز با فرزندش حرف می‌زد. نگاه خواهر کوچکی که با کنجکاوی به عکس برادرش خیره شده بود و از میان حرف‌های بزرگ‌ترها سعی می‌کرد او را بشناسد.

یک سال از آن دوازده روز گذشته است؛ از روزهایی که اخبار با سرعتی باورنکردنی میان خانه‌های مردم می‌دوید و هر ساعت نام تازه‌ای بر سر زبان‌ها می‌افتاد. اما عصر پنجشنبه در گلستان شهدا، زمان معنای دیگری داشت. برای خانواده‌ها، تقویم روی همان صفحه‌ای متوقف شده بود که خبر شهادت را شنیده بودند.

شاید به همین دلیل بود که گلستان شهدا بیش از هر زمان دیگری زنده به نظر می‌رسید. زنده نه به خاطر جمعیت، نه به خاطر مراسم و نه حتی به خاطر سخنرانی‌ها؛ زنده به خاطر رابطه‌ای که میان آدم‌ها و عزیزان ازدست‌رفته‌شان جریان داشت. رابطه‌ای که مرگ نتوانسته بود آن را قطع کند.

هنگام غروب، وقتی سایه سروها روی مزارها کشیده‌تر می‌شد، هنوز بسیاری از خانواده‌ها نرفته بودند. بعضی روی فرش‌های کوچک کنار مزار نشسته بودند. بعضی مشغول پذیرایی از مهمانان بودند و بعضی فقط سکوت کرده بودند. سکوتی که میان آن همه جمعیت، از هر صدایی بلندتر شنیده می‌شد.

گلستان شهدا کم‌کم به شب نزدیک می‌شد اما کسی دل کندن نداشت. انگار همه می‌دانستند این دیدارها قرار است تا سال‌های سال ادامه پیدا کند. یک سال گذشته بود، اما نام‌های حامد صفاریان، علی‌اصغر صفری، مسلم طاعتی، نجمه کریمی، شهیدان صدری و دیگر شهدای آن دوازده روز، هنوز در میان مردم شهر زندگی می‌کرد؛ در خاطره‌ها، در روایت‌ها و در همین جمعیتی که عصر پنجشنبه، شانه‌به‌شانه هم میان مزارها ایستاده بودند. گلستان شهدا حالا فقط محل برگزاری یک سالگرد نبود؛ روایتی بود از شهری که هنوز عزیزانش را به خاطر دارد.