خیابان جوان

اسفند 1405 تا ماه‌ها بعدش، خیابان شد صحنه حماسه و حضور ملت ایران. مردم خیابان را سنگر کردند برای دفاع از کشور در برابر دشمن داخلی و خارجی.

به گزارش اصفهان زیبا؛ اسفند 1405 تا ماه‌ها بعدش، خیابان شد صحنه حماسه و حضور ملت ایران. مردم خیابان را سنگر کردند برای دفاع از کشور در برابر دشمن داخلی و خارجی.

خیابان کم‌کم تبدیل شد به محلی پر از ظرفیت‌های بالقوه که تا امروز فقط بخشی از آن‌ها بالفعل شده است. هنوز بسیاری از ظرفیت‌ها در حوزه‌های پرورشی و تربیتی و تمدن‌سازی پنهان مانده و منتظر چشم‌های بیدار و تیز برای یافته شدن است. در این داستان با هم تصور می‌کنیم روزهایی را که تمام ظرفیت‌های بالقوه را خود مردم پیدا کرده‌اند و سود و منفعتش به میان زندگی‌ها رسیده است.

درخت خرمالوی توی حیاط بی‌برگ و پُرمیوه شده است. شاخه‌های بلندش از سر دیوار رد شده و رسیده به خانه سمیرا خانم. سالی که ماکان به دنیا آمد، نهال خرمالو را توی باغچه کاشتیم.
از وقتی پشت لبش سبز شد، پاییز هر سال نردبان می‌گذارد کنار درخت، یاالله می‌گوید و بالا می‌رود. می‌گوید خرمالوهایی که از سر دیوار حیاط رد شده‌اند، سهم سمیرا خانم است.

ماکان را طور دیگری دوست دارم. اسمش را به یاد پسرک مفقودالاثر میناب، ماکان گذاشتم. نذر خدا و مملکت است. حالا هم خیرش به همه می‌رسد؛ مثل ایران!
ماکان سبد پر از خرمالو را به دستم داد و گفت: «بهش سلام برسون، بگو آخر هفته می‌رم پنل‌های پشت‌بومش رو چک می‌کنم.»

دستم را گذاشتم پشت سرش، خودم را کشاندم بالا، پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم: «خدا خیرت بده. پیرزن بنده‌خدا هیچ‌کسی رو نداره.»

با دست گرد و خاک روی شلوارش را تکاند، بند بلند کیفش را کجکی انداخت روی شانه و گفت: «مامان خانوم! عارف و عطیه چند روز دیگه هجده سالشون تمومه؛ باید دفترچه مهارتشون رو بفرستن ها! وگرنه از این ترم جا می‌مونن! از ما گفتن بود!»
نشست کنار موتور و شارژ باتری‌اش را چک کرد.

– دیروز استاد کریمی می‌گفت خیابان جوان یه پدیده‌س. هر کی استفاده نکنه، باخت داده اساسی!
خندیدم و گفتم: «راست گفته! هم آموزش، هم درآمد، هم خدمت به مملکت.»

– هم حال خوب، هم صفا!

بلندبلند خندید، موتور را روشن کرد و از درِ حیاط بیرون رفت. سرم را تکان دادم و خندیدم.

– شب زود بیا! علی و عرفانه با اهل و عیال واسه شام می‌آن.

– ببینم اگه صفا واسه مراسم کار نداشت، می‌آم.

صفا هم‌دوره مهارت جوانی‌اش بود. قرارمدار مراسم عقدشان را گذاشته بودیم برای بعد از افتتاح شرکت تولیدی ماکان.

چادر گل‌دارم را روی سرم انداختم و سبد خرمالو را بردم دم خانه سمیرا خانم. نفسش را از ته ریه‌هایش بیرون داد و گفت: «خیر ببینه. درختش هم مثل خودش پربار و بخشنده‌س. کاش منم مثل شما پنج تا بچه داشتم و حالا تو پیری لذتشون رو می‌بردم.»

ماکان که به دنیا آمد، سمیرا خانم هنوز سیاه عزای شوهرش را از تن بیرون نیاورده بود؛ اما با گل و کادو آمد برای قدم‌مبارکی. شوهرش توی منطقه صنعتی جی شهید شده بود. بچه نداشتند، در عوض دو تا سگ سفید توی خانه‌شان وول می‌خوردند؛ اما سمیرا خانم حالا حوصله همان سگ و گربه را هم نداشت.

شب، علی و مبینا و دخترهایشان زودتر رسیدند. دخترها پریدند جلوی من و داریوش. هرکدام بی‌مقدمه و با هیجان از درخت‌هایشان حرف می‌زدند:

-خانوم‌جون، خانوم‌جون! من درخت انار کاشتم.

-نه، الکی می‌گه، یه چوب بود! انار نداشت.

– آقاجون، به خدا راستکی می‌گم، خود آقاهه گفت اناره!

داریوش خندید و هر دو را بغل کرد.

علی رو به عارف گفت: «دور تا دور اصفهان جنگل میوه شده! انگار نه انگار تا چند سال پیش بیابون خدا بود!»

عطیه که داشت موهایش را جلوی آینه مرتب می‌کرد، کلیپس مشکی را از بین لب‌هایش برداشت و گفت: «دوستم می‌گفت تا دوازده‌سالگی بچه‌ها، حق برداشت از درخت‌ها هم با خود بچه‌هاست، درسته؟!»
علی خرمالوی توی ظرف را برداشت و به دست مبینا داد و گفت: «آره بابا. سال‌های بعدش هم یه سهمی از میوه هر درخت رو می‌دن به خود بچه‌ها.»

داریوش دخترها را بوسید و گفت: «پس بچه هر چی بیشتر، میوه بیشتر.» بعد هم رو به من خندید و گفت: «خانم! ششمی رو کی بیاریم؟!» همه بلند خندیدند.

صدای آیفون ممتد خانه بلند شد. بچه‌های عرفانه بودند. همیشه برای زدن زنگ اول دعوایشان می‌شد و با جیغ و دعوا وارد خانه می‌شدند. داریوش دستی توی موهای سفیدش کشید. خندید و به عرفانه گفت: «به خدا راضی به زحمت نبودیم! غذا رو بی‌سروصدا می‌فرستادیم دم در خونه‌تون.»

شوهر عرفانه گفت: «باباجون، کجای کارید که یکی دیگه هم تو راهه!»

توی دلم قند آب شد! عطیه جیغ زد و با دهان تاته‌بازشده گفت: «آخ جون! یه جغله دیگه!»‌

هنوز صدای همهمه خوشحالی تمام نشده بود که ماکان با یک بغل گل مریم و رز تو آمد. علی به رسم همیشگی‌ شوخ‌طبیعی‌اش، دست‌هایش را کوباند دو طرف صورتش و چشم‌هایش را کشید رو پایین و گفت: «وووییی! عروس دسته‌گلات رو پس فرستاد؟!»

بمب خنده منفجر شد. ماکان گل‌ها را گذاشت روی میز جلوی آشپزخانه، لباس‌هایش را تکاند، خندید و گفت: «نه خوشمزه! امروز گلخونه خیابان جوان شاخه‌چینی داشتن، گل‌ها رو پخش کردن بین بقیه کارگاه‌ها!»

عارف لب‌هایش را بالا داد و گفت: «واو! چه خفن! چه سخاوتمند! چه ایرانی!»

ماکان گفت: «دولت یه مقداری از هزینه‌اش رو می‌ده بهشون، تا هم روحیه‌بخشی بشه به اعضای خیابان، هم گلخونه تأمین هزینه بکنه.»
مبینا با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد. چای را به ماکان تعارف کرد و پرسید: «از جاری خانومم چه خبر؟! حالش خوبه؟»

چشم‌های ماکان برق زد. چای را برداشت و با لبخند گفت: «عالی خدا رو شکر. به لطف خیابان جوان، همه بهترین خودشونن. هم حال خوب و هم کار خوب.»
داریوش آه بلندی کشید و گفت: «لطف مردم مبعوث‌شده بود که خیابان شد خیابان!»

عطیه خندید:
– بابا! فرمول سه‌مجهولی ساختی؟! خیابان شد خیابان؟!

– نه باباجون! شماها نبودین. جنگ که شد، اون مردم بودن که خیابان رو تبدیل کردن به جایی که توش برسی به اوج خودت: درس! مهارت! کار! ازدواج!
بغض کرده بود. علی دستش را گذاشته بود زیر چانه و چشم‌هایش را دوخته بود به فرش. گفت: «من ده سالم بود. عجب روزا و شبایی بود.»

داریوش ادامه داد: «چه ستاره‌هایی رو از دست دادیم؛ ولی نورشون چراغ این راه شد. عطیه خانوم! مردم خواستن خیابونی که فقط آسفالت و چهار تا تیر چراغ برق بود، تبدیل بشه به خیابان جوان، واسه اینکه شما جوونا ستاره بشید برای ایران.»

چشم‌هایم منتظر بودند پلک بزنم تا اشکشان پایین بریزد. قلبم هنوز هم از یاد آن روزها آتش می‌گرفت. ماکان نگاهی به من انداخت. ته چای را سر کشید و گفت: «خب! خب! تا فضا احساسی‌تر از این نشده، سفره رو بیاریم که من حسابی گشنه‌مه.»

از روی مبل بلند شد و رو کرد به عطیه و عارف.
– راستی، دفترچه مهارتتون رو پر کردید؟! چند روز دیگه بیشتر وقت نداریدا!

عارف سفره تازده را از روی میز برداشت و سرش را خاراند و پرسید: «ماها که هیچ مهارتی به جز خوردن و خوابیدن نداریم. اونجا مسخره‌مون نمی‌کنن؟!»

ماکان بشقاب‌ها را داد به دست علی و گفت: «نه بابا! سه ماه آموزشی واسه همینه دیگه. هم استعدادت رو متوجه می‌شی، هم علاقه‌ات رو، بعد معرفی می‌شی به کارگاه‌های مناسب.»
علی بشقاب‌ها را گذاشت توی سفره، با دست پشت کمرش را گرفت و همان‌جا پای سفره نشست.

– آخ آخ، کمرم درد می‌کنه. فقط باید غذا بخورم تا خوب بشم. خب، می‌گفتی آقا داماد! منم می‌تونم فرم پر کنم بیام خیابان؟!
– نخیر! از هجده تا ۲۲ سال ثبت‌نام می‌کنن. شما پیر شدی واسه کسب مهارت! کمرتونم که درد می‌کنه!

– حالا جدی! فقط مهارت دستی و فیزیکی یاد می‌دن؟!

ماکان پارچ آب را گذاشت توی سفره و نشست کنار علی. گفت: «نه، اتفاقا کارگاه‌های علوم انسانی خیلی قوی‌تر عمل می‌کنن. نویسندگی، کوچینگ، روان‌شناسی و مشاوره… خلاصه جنس جوره!»
عارف لبخندش را کش داد توی صورتش، نشست روبه‌روی علی و ماکان و کش‌دار و بلند گفت: «حتی ازدواج!»

همه خندیدند. ماکان دیس سالاد را طرف علی گرفت و گفت: «بله! حتی ازدواج! از معرفی شخصیت مناسب گرفته تا مشاوره پیش و پس از ازدواج. حتی واسه انجام مراسم‌ها هم کمک می‌کنن.»
داریوش لقمه کوچکی را به دست دختر عارفه داد و رو به همه گفت: «خلاصه که خیابان مهارت و کارگاه‌هاش، این نسل رو از کاسه چه کنم خلاص کردن. دم مردم و مسئولای اون سال‌ها گرم که پا وایسادن تا مملکت جون بگیره.»

یاد سالی افتادم که ماکان به دنیا آمد و ما توی گیرودار جنگ و بعد از جنگ، کاسه چه کنم توی دستمان را پر کرده بودیم از دعا و امید و استقامت.