حماسه‌ای که از دل غم متولد شد!

مسجد، کنج کوچه‌ای است توی یکی از خیابان‌های شهر. ساعت از ده شب گذشته است. شاخه‌های سَرو سایه انداخته روی درب نیمه‌باز مسجد و نوری سبز رنگ از داخل مسجد افتاده توی کوچه.

به گزارش اصفهان زیبا؛ مسجد، کنج کوچه‌ای است توی یکی از خیابان‌های شهر. ساعت از ده شب گذشته است. شاخه‌های سَرو سایه انداخته روی درب نیمه‌باز مسجد و نوری سبز رنگ از داخل مسجد افتاده توی کوچه.

نیمی از صورت پیرمرد نشسته در نور سبز و نیمی دیگر نَه. پیرمرد یک میز چهارگوش کوچولو از این میزهای پامبلی گذاشته پایین پله، عکس مقام معظم رهبری (که هنوز زبانم نمی‌چرخد شهید را بگذارم کنار اسمشان) در یک قاب چوبی با یک روبان مورب مشکی را گذاشته یک طرف میز و آن طرف یک سینی لب‌دالبری با چند تا استکان و نعلبکی که چایی‌اش از فلاسک طوسی رنگی با گل صورتی توی دست راستش تامین می‌شود.

صدای مداحی هم می‌آید. از موبایل از نفس‌افتاده پیرمرد است. مجید بنی‌فاطمه می‌خواند: «رمق نداره پاهام؛ میخوام که باهات بیام! از دار دنیا فقط تو مونده بودی برام…»

دو سه پیرمرد هم‌قد و قواره و هم سن و سال پیرمرد میهمانش هستند. چایی که تمام می‌شود بی‌برو برگرد، می‌گوید: «صلوات بفرست. برای رهبرمون صلوات بفرست».

یکی از آن چایی‌های خوش‌طعم نشسته در طعم هل که شیرینی‌اش به قاعده است هم روزی من می‌شود. نگفته صلوات بفرست، صلواتم را می‌فرستم ‌و کنارش یک حمد و سوره هم می‌خوانم.

پیرمرد به قد توان در بازوهایش، به قد اشک‌های انبار شده پشت پلکش، به قد غمِ خیمه‌زده در چهره پر پیچ و خمش، اشک‌هایش را نگه داشته است تا صبح بعد نابودی اسرائیل ملعون برای آقای عزیزمان عزاداری کند. به قول خودش همین کار کمی که از دستش برمی‌آید را با همه وجودش انجام می‌دهد. درست مثل موکب‌های بزرگ میدان‌های شهر که کارشان را درست و حسابی انجام می‌دهند.

مردم شهرم غمشان را گذاشته‌اند کنار تا سر صبر بروند سراغش. از بعد از افطار تا صبح در خیابان‌ها هستند آن هم با پرچم ایران عزیزمان.

عجب مردمانی داریم به خدا. چقدر بلدند از غمی که قدش خیلی بلند است حماسه بسازند و چشم مردم دنیا را خیره. درست وقتی که زمین‌خوارهای تجزیه‌طلب همه تلاششان را می‌کنند تا دندان بیاندازند روی گوشه‌ای از خاک وطنمان و طبق خبرها چندین شهید هم داده‌ایم اما مثقالی از خاک کشور از دست نرفته است.

درست وقتی که نیروهای نظامی و امنیتی با همه قوا ایستادند تا از ایران ما حفاظت کنند و درست وقتی که در این نقطه از تاریخ همه ما شده‌ایم یک پیکر واحد برای حفظِ جان ایران جانمان. حرف بسیار است، باشد به وقتش. آنچه مهم است این است که امید داریم به وعده‌های خدا…!