منطق پنهانِ یک تفاهم

تفاهم اخیر میان ایران و آمریکا را نباید صرفاً به‌عنوان توقف یک جنگ یا توافقی موقت در سطح دیپلماتیک تلقی کرد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ تفاهم اخیر میان ایران و آمریکا را نباید صرفاً به‌عنوان توقف یک جنگ یا توافقی موقت در سطح دیپلماتیک تلقی کرد.

اگر لایه‌های عمیق‌تر این رویداد مورد توجه قرار گیرد، آنچه در حال شکل‌گیری است صرفاً یک «صلح کلاسیک» نیست، بلکه نوعی بازتنظیم راهبردی میان هزینه‌های جنگ، محدودیت‌های قدرت و الگوهای نوین بازدارندگی در منطقه است. به‌بیان دیگر، نقطه مرکزی این تفاهم پایان اختلافات بنیادین میان دو کشور نیست؛ بلکه می‌توان آن را نوعی مدیریت اختلافات در چارچوبی کم‌هزینه‌تر دانست.

چنین تفاهمی در شرایطی شکل گرفت که هیچ‌یک از طرفین به اهداف حداکثری خود دست پیدا نکردند و هزینه ادامه درگیری به سطحی رسید که تداوم آن از منظر اقتصادی، امنیتی و سیاسی برای بازیگران منطقه‌ای و حتی فرامنطقه‌ای می‌توانست پیامدهای گسترده و پیش‌بینی‌ناپذیر به همراه داشته باشد.

به همین دلیل، چارچوب شکل‌گرفته بیش از آنکه یک توافق نهایی تلقی شود، به نوعی «مهندسی توقف بحران» شباهت دارد؛ سازوکاری برای مهار تنش و جلوگیری از ورود بحران به مرحله‌ای پرهزینه‌تر.

عبور از پیروزی به سمت کنترل هزینه

برخلاف روایت‌های رایج که اغلب توافق‌های سیاسی را نتیجه پیروزی یک طرف و شکست طرف دیگر معرفی می‌کنند، تفاهم اخیر ایران و آمریکا بیشتر حاصل فرسایش راهبردی متقابل است.

آنطور که برای آمریکا، ادامه مسیر تقابل نظامی با ایران با مجموعه‌ای از هزینه‌های فزاینده همراه شده بود؛ از تهدید امنیت انرژی جهانی گرفته تا افزایش فشارهای تورمی در داخل و همچنین فرسایش ظرفیت مداخله در سایر مناطق حساس جهان.

شرایطی که تداوم آن می‌توانست بازده سیاسی و اقتصادی نزولی برای واشنگتن ایجاد کند. در مقابل، برای ایران نیز هرچند حفظ انسجام حاکمیتی و جلوگیری از فروپاشی بازدارندگی راهبردی اهمیت حیاتی داشت، اما استمرار فشارهای نظامی، محدودیت‌های اقتصادی و احتمال گسترش میدان درگیری می‌توانست کشور را وارد مرحله‌ای با هزینه‌های تصاعدی کند.

به همین دلیل هر دو طرف در نهایت به این جمع‌بندی رسیدند که به جای تلاش برای تغییر کامل رفتار طرف مقابل، هزینه برخورد مستقیم را کاهش دهند و از تشدید تقابل جلوگیری کنند. بر اساس چنین منطقی، احتمال تثبیت اولیه این چارچوب و دوام نسبی آتش‌بس در کوتاه‌مدت را می‌توان در حدود ۶۵ درصد برآورد کرد.

تنگه هرمز؛ مرکز ثقل واقعی تفاهم

در ظاهر، پرونده هسته‌ای ایران و موضوع امنیت منطقه‌ای محور اصلی مذاکرات تهران و واشنگتن محسوب می‌شوند، اما در سطح عملیاتی، یکی از مهم‌ترین متغیرهای شکل‌دهنده به این تفاهم، بازگرداندن قابلیت عبور پایدار انرژی از تنگه هرمز بوده است.

گذرگاهی راهبردی که بخش قابل توجهی از تجارت جهانی انرژی از آن عبور می‌کند و در صورت اختلال می‌تواند زنجیره‌ای از پیامدهای اقتصادی همچون افزایش هزینه بیمه‌های دریایی، بی‌ثباتی در بازارهای مالی و انرژی ایجاد کند.

در همین راستا از منظر راهبردی، بازگشایی و تثبیت امنیت تنگه هرمز سه پیامد مهم به همراه دارد؛ نخست کاهش فشارهای تورمی در اقتصاد جهانی، دوم بازگرداندن درجه‌ای از قابلیت پیش‌بینی به بازار انرژی و سوم جلوگیری از تبدیل یک بحران منطقه‌ای به بحرانی ساختاری در اقتصاد بین‌الملل. بر‌اساس این ملاحظات، می‌توان سهم متغیر انرژی در شکل‌گیری تفاهم اخیر را حدود ۷۵‌درصد ارزیابی کرد؛ در حالی که سهم مستقیم پرونده هسته‌ای در این مرحله احتمالاً کمتر از ۲۵ درصد است.

تفاهم فعلی، توافق هسته‌ای نیست

یکی از خطاهای تحلیلی رایج در ارزیابی تحولات اخیر، تلقی تفاهم ایران و آمریکا به‌عنوان نسخه‌ای تازه از توافق هسته‌ای است. در‌واقع، ساختار کنونی بیش از آنکه یک توافق جامع باشد، به یک «پل انتقالی» شباهت دارد؛ چارچوبی که هدف اصلی آن خرید زمان و جلوگیری از تشدید بحران است.

در این چارچوب، اهداف آمریکا می‌تواند شامل توقف یا محدودسازی غنی‌سازی در سطوح حساس، افزایش دامنه نظارت‌های فنی، مهار توسعه برخی فناوری‌های پیشرفته و در نهایت تعویق بحران باشد. در مقابل، اهداف ایران در چنین ترتیبی می‌تواند کاهش فشار تحریمی، بازگشت تدریجی ظرفیت صادرات و تثبیت موقعیت منطقه‌ای باشد. به همین دلیل، احتمال تبدیل این تفاهم موقت به یک توافق پایدار در افق میان‌مدت حدود ۴۰ درصد برآورد می‌شود، در حالی که احتمال بازگشت به نوعی تنش ساختاری میان دو طرف همچنان حدود ۶۰ درصد باقی می‌ماند.

اسرائیل و بازیگران منطقه‌ای؛ مسئله اصلی بعد از جنگ

یکی از ابعاد کمتر مورد توجه در این تحول، تغییر موقعیت و نقش بازیگران ثالث در منطقه است. برای بخشی از محافل امنیتی منطقه، شکل‌گیری نوعی تفاهم مستقیم میان واشنگتن و تهران می‌تواند به معنای کاهش نقش واسطه‌ای برخی بازیگران در معماری امنیت غرب آسیا باشد.

همین مسئله ممکن است محاسبات راهبردی آنان را دچار تغییر کند. در همین حال، کشورهای عربی منطقه نیز با نوعی دوگانگی مواجه هستند. از یک‌سو، کاهش سطح تنش و دور شدن احتمال جنگ گسترده به نفع ثبات اقتصادی و امنیتی آنان است؛ اما از سوی دیگر، تقویت نسبی موقعیت ایران در نتیجه کاهش فشارها می‌تواند نگرانی‌های جدیدی در میان برخی از این کشورها ایجاد کند.

بر همین اساس، احتمال شکل‌گیری ائتلاف‌های امنیتی جدیددر منطقه حدود ۵۵ درصد و احتمال بازگشت به الگوی سنتی بازدارندگی میان بازیگران منطقه‌ای حدود ۴۵ درصد برآورد می‌شود.

عبور از جنگ نظامی به رقابت بر سر ظرفیت حکمرانی

عمیق‌ترین لایه این تحول تنها در میدان نبرد نبود، بلکه در تغییر ماهیت رقابت میان قدرت‌ها قابل مشاهده است. مسئله اصلی این است که ساختار قدرت در غرب آسیا به‌تدریج در حال انتقال از «توان تخریب» به «توان تحمل بحران» است.

در چنین فضایی، کشوری که بیشترین موشک را در اختیار دارد یا بیشترین فشار اقتصادی را اعمال می‌کند لزوما برنده نهایی نخواهد بود؛ بلکه بازیگری مزیت راهبردی خواهد داشت که بتواند در شرایط بحران اقتصاد خود را پایدار نگه دارد، مشروعیت داخلی را حفظ کند، مسیرهای تجاری را باز نگه دارد و هزینه بازدارندگی را در سطحی قابل مدیریت کنترل کند. در این چارچوب، آنطور که پیش تر به آن اشاره شد، تفاهم ایران و آمریکا را نمی‌توان پایان رقابت دانست؛ بلکه باید آن را آغاز مرحله‌ای تازه از رقابت بر سر شکل‌دهی به نظم پساجنگ در غرب آسیا تلقی کرد.

از همین منظر نیز این تفاهم را نباید به‌عنوان صلح کامل، عقب‌نشینی یک‌جانبه یا پیروزی قطعی هیچ‌یک از طرفین تعبیر کرد. چارچوب کنونی بیش از هر چیز بازتاب برخورد قدرت‌ها با محدودیت‌های واقعی خود و تلاش برای مدیریت هزینه‌های فزاینده تقابل است.

در چنین شرایطی، آینده منطقه می‌تواند در چند مسیر متفاوت حرکت کند؛ احتمال ورود غرب آسیا به دوره‌ای از ثبات پایدار حدود ۳۵ درصد برآورد می‌شود، در مقابل، احتمال حرکت به سمت دوره‌ای از تنش کنترل‌شده همراه با مذاکرات طولانی و فرسایشی حدود ۵۰ درصد است و در عین حال، احتمال بازگشت به درگیری مستقیم نیز همچنان در حدود ۱۵ درصد باقی می‌ماند.

بنابراین مهم‌ترین پیام این تفاهم پایان بحران نیست، بلکه تغییر ماهیت آن است؛ عبور از جنگ آشکار به رقابتی پیچیده‌تر بر سر طراحی و شکل‌دهی به نظم آینده غرب آسیا.

بنابراین، با توجه به اینکه واشنگتن از فرصت آتش‌بس و مذاکره برای بازیابی توان نظامی خود، بازیابی بانک اهداف و تمهید یک مواجهه فراگیر در حال استفاده است، باید ملت ایران و محور مقاومت، قوای مسلح و نیروهای امنیتی هشیارانه خود را برای یک نبرد عاشورایی در داخل و خارج از کشور آماده نگه دارند. و البته “کَم مِن فِئةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَت فِئةً کَثیرَةً بإذنِ اللَّه”.