به گزارش اصفهان زیبا؛ «عزای محرم ما، از یک ماه قبل از ماه محرم شروع میشود؛ فکر میکنید زندگی با یک مداح، یک زندگی معمولی است؟» این جمله را زهرا سادات نقوی در توصیف زندگی با همسرش میگوید.
هرچند که خودش هم دستی در این کار دارد، ولی عموما بهعنوان همسر یکی از مداحان اهلبیت شناخته شده است؛ همانطور که ما در ابتدای مصاحبهمان به او گفتیم: آشناییمان با شما بهعنوان همسر یک مداح بوده است و او در پاسخ گفت: «خدا حلقه زندگی ما دو نفر را به هم وصل کرده، ولی هرکدام حلقه خودمان را داریم.»
همین چند جمله ابتدایی مسیر گفتوگوی ما را تغییر داد و خواستیم خانم نقوی را از دریچه خودش بشناسیم. از اینجا به بعد، شما روایت بانویی را میخوانید که در خانوادهای متدین بزرگ شده، مسیر حفظ قرآن و تحصیلات دانشگاهی را پی گرفته، در برههای از زندگی تشکیل خانواده داده و اکنون در یکی از مدارس غیرانتفاعی شهر مشغول تدریس است.
«دبیرستانی بودم که حفظ قرآن را شروع کردم و تا جزء ۱۸ هم پیش رفتم. آن موقع اولین سالی بود که جامعۃ القرآن در اصفهان تأسیس شده بود و ما هم با بچهها بعد از مدرسه میرفتیم جامعه و شروع کردیم به حفظ. البته بعدا به خاطر کنکور و دانشگاه رها کردم و در واقع حفظام را از دست دادم تا سال دوم که کمی در دانشگاه جاگیر شدم؛ درست وسط درسهای پایهمان که خیلی سخت بود، دوباره شروع کردم و اینبار یک سال قبل از فارغالتحصیلیام در دانشگاه، حفظام تمام شد.»
بانو نقوی در مقطع کارشناسی در دانشگاه صنعتی اصفهان فیزیک خوانده و همزمان با اولین ترم مقطع ارشدش در یکی از زیرشاخههای همین رشته، ازدواج کرده است: «موقعی که عقد کردیم، همسرم دیپلم داشت.
دانشگاه رفته بود، ولی بعد از مدتی گفته بود ذاکر اهلبیت نمیتواند در کلاسی باشد که نا محرمها با هم هستند؛ رزق مداحیاش را از دست میدهد. همین شده که درس را رها کرده و کارش را شروع کرد. البته بعدا با تولد دومین دخترمان، دوباره شروع به تحصیل کرد. ترمهای اول، خودم در درسهای فیزیک ۱ و ۲ و ریاضی ۱ و ۲ کمکشان میکردم. همان موقع خانه هم میساختیم. من هم بهطور جدی تثبیت قرآنام را شروع کردم. در کنار اینکه دوستی پیدا کردم که الان ۱۰ سال است هر روز با هم مباحثه میکنیم.»
خانم نقوی لبخندی میزند و میگوید: «همه اینها از برکت حضور ریحانه خانم بود؛ این بچه خیلی خوشقدم بود. همین یک قلمش، میدانید مباحثه کردن و تثبیت چقدر کار سختی است و خدا چه رزقی به من داد که دوستی در این راه پیشِ پایم گذاشت؟ زندگی ما به قرآن و حفظمان گره خورده، حیاتی است برایمان؛ مگر میشود یک روز نمازتان را نخوانید؟ ما هم قرآنمان را باید بخوانیم. فقط کافی است یکی دو ماه به هر دلیلی رهایش کنیم، اصلا زندگیمان به هم میریزد و خلقمان تنگ میشود. بالاخره از یک راه دیگر برمیگردیم به حفظ؛ حالا یا با تفسیر است یا با مباحثه یا با…»
اسم تفسیر که میآید، خانم نقوی خاطره تدریس تفسیر المیزان در دانشگاه را به یاد میآورد. برمیگردد به روزهایی که در مقطع ارشد فارغالتحصیل شده ولی ارتباطاش را تا چند سالی همچنان با دانشگاه حفظ کرده است.
میگوید: «یک مدتی شروع کردم به خواندن المیزان؛ همهاش را که نمیفهمیدم، ولی همان بخش صحبتهای علامه را که میخواندم ، خواستم برای بچهها هم بگویم. به مسئول بسیج دانشکده گفتم نمازخانه دانشکده فیزیک را بگذارید برای جلسات تفسیرمان. فکر کنم ۱۰ جلسه شد که من برای بچهها تفسیر گفتم. آنها از یکطرف شعف داشتند و من از یکطرف، به واسطه بیان کردناش، تازه میفهمیدم این محتوا چیست و چند برابر درکاش میکردم.»
خانم نقوی سابقه تدریس زیادی دارد. مقاطع مختلفی در جامعۃ القرآن مربی حفظ و تثبیت بوده است و حالا چند سالی میشود که مشغول تدریس درس فیزیک و شیمی در مدرسه است. هرچند هنوز هم میآموزد: «من الان از دخترم یاد میگیرم. بعضیوقتها که معلمشان راجع به آیهای توضیح میدهد، فاطمهجان برای من توضیح میدهد و یاد میگیرم.»
اولین دختر زهرا خانم، الان ۱۵ سال دارد و در مدرسهای قرآنی درس خوانده است. هرچند مادرش میگوید چنین مدارسی چالشهای خودش را دارد: «اینکه بچه همزمان درس بخواند و قرآن هم بخواند کار سادهای نیست؛ شخص باید ظرفیتاش را داشته باشد. من خودم مدتی مربی چنین مدارسی بودم؛ کار آسانی نیست، بچه باید خودش بخواهد.»
حرف خواستن که میشود، میپرسم بچههایتان خودشان خواستند حافظ شوند یا شما گفتید؟ زهرا خانم نقوی میخندد و میگوید: «والا چه بگویم؟ فاطمهجان هم اول مثل خودم تا جزء ۲۲ حفظ کرد و بعد رها کرد؛ من نگفته بودم، خودش دوست داشت. بعد هم رفت با دوستانش مشورت کرد و حالا گفته میخواهم طرح یکساله حفظ شرکت کنم که تکمیل شود. اما ریحانه میگوید شما گفتید حفظ کن. من هم گفتم خیلی خب، اگر نمیخواهی نکن، ولی فعلاً که میبینید پشت درب جامعه القران نشستهایم تا ریحانه خانم برود ببیند کدام کلاس را دوست دارد!»
در این فکرم که بالاخره دخترهایی که مادرشان حافظ و مربی قرآن است و علی کوچولویی که پای دست پدرش مداحی یاد میگیرد، جور دیگری بزرگ میشوند. همینجا زهرا خانم نقوی میگوید: «هرچند حفظ قرآن که ملاک نیست. از کجا معلوم با قرآن بمانند؟ زمانه ما و این بچهها فرق دارد؛ اینها گردنههای دورانشان سختتر است!»
با اینحال مادر بچهها میگوید تربیت خانوادگی خیلی اثرگذار است، مسیر و هویت شخص را معلوم میکند: «ماه رمضانهای بچگیام، هر شب با پدرم میرفتیم یک بخشی از دعای ابوحمزه را میشنیدم و بعد در راه بازگشت، دوتایی با هم همان بخش را دوباره میخواندیم و اشک میریختیم؛ از اینجا دعای ابوحمزه ملکه ذهنم شد. یا برادرهایم که دائم در خانه صورت قرآن پخش میکردند، من هم تجوید را بهطور سماعی یاد گرفتم. حتی همین حالا هم پای دست همسرم، فوت و فنهای مداحی را یاد گرفتهام. الان هم برای تربیت بچههایم همینطور است. یک سری جلسات خانوادگی میان همکاران همسرم بود که هر هرفته، خانه یکی جمع میشدیم، یک نفر از خودشان سخنرانی میکرد و همسر من هم مداحی. این میان هم بچهها، بازی میکردند و تربیت میشدند. همین بچهها بزرگ هم که میشوند، بهمرور هویتشان شکل میگیرد. هویت که شکل گرفت، اگر به هر دلیلی در مسیر هدفشان مانع یا فاصله بیفتد، دوباره به راه برمیگردند. خودِ من آن زمان که بچههایم کوچک بودند، مدتی همهچیز را رها کردم، ولی ظرفیت بالقوه حرکتِ دوباره، درونم بود و صرفا منتظر شرایطی بودم که به مسیرم بازگردم.»
میگویم:با این حساب پس راست است که آدم هرگز از زیر دین پدر و مادرش بیرون نمیآید. بلافاصله میگوید: «از زیر دین رهبرش هم بیرون نمیآید. این صحبتهای آقا بود که از دبیرستان ملکه ذهن من بود. حرفهای ایشان که دختر باید اینطور باشد، زن اینطور باشد، تحصیلاش اینطور باشد، تا الان آویزه گوشم شده است. شاید زمان دبیرستان چیزی بهجز عشق در آقا نمیدیدم، ولی حرفهایشان اثر خودش را گذاشت.»