به گزارش اصفهان زیبا؛ نُه روز از اسفند سال صفر جنگ، میگذشت. رمضان بود. چکیده خبرها، سرد بود. آههایم مدام قد میکشید.
دل توی دلم نبود. خبر که رسمی شد و از پشت قاب رنگی تلویزیون، شُره کرد و ریخت توی گوشم، دنیایم سیاه و سفید شد.
تار و پود زمان برایم از هم گسست. اشکها حلقه زدند در سیاهی و سفیدی چشمهایم، تصویر گوینده خبر، پیچید بین حلقه اشکها، دیگر چهرهاش را نمیدیدم و حتی صدایش را نمیشنیدم. إنا لله و إنا الیه راجعون…
شده بودم غباری معلق بین واژهها، سردرگم جملهها و کلافه از فعلهایی که مقصدش دم از رفتن میزد.
رمق، از جانِ دنیایم رفت. سست شد، جهانم. ستونهایش لرزید. چه غمی داشت این خبر که دنیا با همه بزرگیاش آوار شد روی استخوانهای ترکبرداشته جانم.
آقا، رفت. آقا، شهید شد و رفت. آقا…
کلمههایم از نفس افتادند درست مثل خودم. جملههایم به فعل منتهی نمیشدند، ختم میشدند به بغض، به لرزش تارهای صوتی، به پیچ و تاب ماهیچههای سرگردان صورت، به خم ابرو و مچاله شدن قلبم.
جنگ شد.
شد جنگِ رمضان و آقای ما شد شهید جنگ رمضان.
یک طرف روزگارمان پُر شد از صدای جنگنده و انفجار و انفجار و طرف دیگرش شد مقاومت و مقاومت و مقاومت.
درست همان چیزی که آقا به آن تاکید داشتند.
حریف، خیال میکرد خیلی قوی است و کاربلد.
آن روزها، همه ما درگیر غم محترمی شده بودیم. اما غم را بغل کردیم و گذاشتیم گوشه امن دلمان. اشکهایمان پشت سد پلک ماندند که به وقتش طغیان کنند. قدِ غم ما آنقدر بلند بود که اشکهایمان شدند امانت و ماندند در دل و جانمان. سوگ ما ختم شد به سکوت که به وقتش امانت را از قلبهایمان پس بگیریم و یک دل سیر برای این غم عزیز، سوگواری کنیم.
حریف، کم آورد. حریف، حریفِ تابآوری مردم و نیروهای نظامی ما نشد.
زد، زدیم. زیاد زد، زیادتر زدیم…
کلافهاش کردیم، بهتر بگویم بیچارهاش کردیم…
روزها گذاشت، وقتش رسید برای آقای عزیزمان، سوگواری کنیم. آزاد کنیم همه آن اشکهای دربند را. رها کنیم آن بغضهای مانده از اسفند سال صفر جنگ را. فریاد بزنیم آن لرزشهای رسوب کرده در تار و پود تارهای صوتیمان را.
چقدر این روزهای منتهی به بدرقه شما تا بهشت پر شده از صدای قشنگتان، همان حرفهایی که در نماز جمعه، پشت تریبون آمدید و گفتید: «جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، اندک آبرویی هم دارم که خود شما به ما دادهای…»
ما با تکرار شنیدن این واژهها، این روزها؛ بارها جان دادیم آقا.
یک ایران و یک جهان برای بدرقهتان تا بهشت اشک خواهند ریخت. اشکهای قضا شده از روز نهم اسفند. چه بدرقهای خواهد بود تلاقی شکوه حضور آخر شما و غم بیپایان ما…!