به گزارش اصفهان زیبا؛ یک نفر را میشناسم که اجازه ندارد به هیچکدام از مراسمهای وداع و تشییع برود. اجازه ندارد، نه به این معنی که بچه است و اختیار زندگیاش دستش نیست یا توانایی اداره خودش را ندارد. نه! زنی است بالغ و عاقل و توانمند.
اجازه ندارد، به این معنا که جور متفاوتی از اطرافیانش فکر میکند. به این معنا که خانه و زندگیاش در فضایی است که اصرارش به حضور، یعنی جدل و دردسر. تمنایش برای سفر را در یک دورهمی فهمیدم. حرفها گشت و گشت و حالا رسیده بود به رفتن یا نرفتن. اینجا، به چهرهاش نگاه کردم. توی چشمهایش شرم بود و حزن بود و بیقراری.
چند ثانیه پیش کمرش را صاف کرده و با صدای بلند گفته بود: «من خیلی دوس دارم برم تهران.» میدانستم برای همین یک جمله چقدر جرئت به خرج داده. میدانستم که خوب میداند که این اعلام رسا، قرار نیست یک کیلومتر هم جابهجایش کند. میداند که صدای بلندش فقط یک اعلام موضع است؛ صحهای بر یک تفاوت بزرگ، که سالها مسکوت مانده.
یک نفر را میشناسم که یک هفته تمام، شرایط خودش و بچههایش و اطرافیانش را برای رسیدن به یک تصمیم، بالا و پایین کرد. نمیدانست کار درست کدام است.
نمیدانست همراهی بچههایش چقدر است. نمیدانست به کدام خبرها باید اعتماد کند. چند روز با خودش کلنجار رفت، بارها توی خانه عزاداری کرد و آخر سر راه افتاد. به آن نقطهای که نیت همه مسافران این ایام بود، نرسید. اما همین که چند صد کیلومتر را طی کرد و نزدیکتر شد، باری از روی شانهاش زمین افتاد.من، هنوز نرفتهام.
سه شبانهروز است که در خیالم کوله میبندم و توی جاده نوحه گوش میدهم و غصه این مدت را اشک میریزم؛ اما هنوز نشستهام. وداع و نماز تمام شده و هنوز نشستهام. فکر بچههایم هستم و کمطاقتیشان. فکر دل خودم هستم و پریشانیاش.
فکر اینکه تمام این ماجرا همین یک مرتبه است و همین! تمام! از لحظهای که فکر رفتن به سرم افتاده، هوایی شدهام. دوستم، همان که توانست برود، میگوید مبتلا شدهای. ابتلا کلمه دقیقتری است برای توصیف وضعیت این روزهای من. نه فقط من.
خیلی از ما. آن آدمی که جرئت ندارد تمنای رفتنش را به زبان بیاورد و آن آدمی که رنج سفر را به جان خرید و نرسید و من، که هنوز توی خانهام نشستهام.من نمیدانم که ابتلا، دلیل کافی و موجه برای بلندتر شدن قد ما هست یا نه. تنها چیزی که میفهمم، این است که بهخاطر این ابتلا، دلم بدجوری شکسته. دلشکستگیام را، مثل گواه یک حرف صادقانه، توی مشتم گرفتهام. شاید که به احترامش در این فرصت کم باقیمانده راهی شوم، یا غلبه شرایط را، به دریغ و رضا، قبول کنم.