ماندن را نمی‌خواهم

با ذوق، عروسک را گرفتم و توی چشم‌های مصنوعی‌اش گم شدم. خیلی وقت بود دلم عروسک خواب و بیداری می‌خواست. عروسکی که وقتی دراز می‌کشید، چشم‌هایش بسته می‌شد و وقتی می‌ایستاد یا می‌نشست، چشم‌ها تمام باز می‌ماند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ با ذوق، عروسک را گرفتم و توی چشم‌های مصنوعی‌اش گم شدم. خیلی وقت بود دلم عروسک خواب و بیداری می‌خواست. عروسکی که وقتی دراز می‌کشید، چشم‌هایش بسته می‌شد و وقتی می‌ایستاد یا می‌نشست، چشم‌ها تمام باز می‌ماند.

جزو اولین عروسک‌های باشعور بود. نمی‌دانم مامان و خاله تا چه حد روی شعور او حساب باز کرده بودند که می‌خواستند سر منِ چهارساله را با این عروسک به طاق بزنند تا به بچه تازه به‌دنیا‌آمده
حسادت نکنم.

آن موقع، من چهار سال بیشتر نداشتم؛ اما می‌فهمیدم که باید سرم را به عروسک گرم کنم تا بهانه دیگری نگیرم. اما مگر همیشه آدم‌ها چهارساله می‌مانند؟

امروز، وقتی با ذوق شروع کردم به انتخاب روسری و چادرم، هنوز لباس‌نپوشیده، ذوقم کور شد.

یعنی رفتنم به درد می‌خورد؟ کفش‌های اسپرت را پوشیدم تا ادای تشییع دربیاورم. راهی شدم؛ اما وقتی رسیدم به میدان امام حسین، انگار دنیا روی سرم خراب شد.

گلیم‌های آبی‌رنگی مثل گلیم‌های بیت، پهن کرده بودند بالای جایگاه و صندلی خالی آقا را با یک چفیه گذاشته بودند وسط.

انگار من دوباره چهارساله شده بودم و می‌گفتند با همین صحنه دل‌خوش باش تا به آن‌هایی که رفته‌اند تشییع، حسادت نکنی. اما من نتوانستم خودم را به آن دکور و صندلی و چفیه سرگرم کنم.

از قدم اول، اشک ریختم که من می‌خواهم بیایم تهران و برای اولین بار هم که شده، از دور تماشایتان کنم. دلم می‌خواست عروسک خیالی تشییع را تکه‌تکه کنم و بگویم من ماندن توی اصفهان را نمی‌خواهم…