به گزارش اصفهان زیبا؛ صبح روز جمعه که سعیده گفت: «ورودی های تهران جمعه شب محدود میشه»، مثل همیشه یکهو برای سفر تصمیم جدی گرفتیم. من و همسرم آدمهای یکباره سفر کردن هستیم.
آدمهای ناگهانی برنامه چیدن و بدون قاعده عمل کردن. تا جایی که ممکن است، بعد از ظهر یک روز کسلکننده تابستانی، زمانی که در بیدار و خواب چرت عصرگاهی هستیم، یا نه، بعد از خواندن نماز صبح، وقتی هوا خنکی مطبوع و دلانگیزی دارد، خیلی محکم و راسخ تصمیم بگیریم برای زدن به دل جاده، بدون هیچ برنامه قبلی!
اهرم فشارمان برای راهی شدن همین جمله سعیده بود. همان وقت تمام مقدمات سفر یکیدو روزه را چیدم.
چیدن مقدماتم خیلی حرفهای نبود. مردد بودم برای بردن و نبردن وسایل، شاید چون هنوز آنقدرها اهل سفر نیستم. یا شاید هم چون این اولین سفر وداعی بود که میرفتم. به تأسی از تمام آنهایی که این سفر را با سفر اربعین قیاس کرده بودند، کولهباری سبک فراهم کردم و راه افتادیم به سمت تهران. از اولین بارهایی بود که به مقصد سفرمان آگاهی کامل داشتیم. متأسفانه ما یک اخلاق عجیب دیگر هم داریم: معمولاً مقصد برایمان واضح، یا بهتر است بگویم، هدف نیست. مقصد مسیر است و این یعنی زمانبندی مشخصی برای رسیدن یا ماندن نداریم.
اما اینبار قصدمان رفتن به سفر وداع بود. وداع یعنی خداحافظی. یعنی جدا شدن برای همیشه. یعنی ترک کردن.
من اما در تمام طول این سفر، از مصلای نمازجمعه نطنز که سیاهپوش بود و داشت آماده میشد برای خدمترسانی به زوار، تا موکبهایی که تازه داشتند قد علم میکردند، از قم تا جمکران و تمام شهرها و روستاهای بین راه تا خودِ تهران، نشانههای وداع ندیدم. مگر نه این است که مردم وقت وداع و خداحافظی فقط گریان هستند و غمگین؟ مگر نه اینکه آدمها وقت جدایی، اشک حسرت میریزند و ناله میکنند؟ مگر ندیدهایم وقت به خاک سپردن کسی، اطرافیان توان انجام هیچ کاری ندارند؟
اما من در چهره مرد میانسالی که توی موکب ایستاده بود و بطریهای مردم را پر از شربت گلاب میکرد، در رفتار صبورانه زنی که پسرک معلولش را با قاشق جرعهجرعه آب میداد، عرق از سر و روی بچهاش میگرفت و سربند «یا زهرا» روی پیشانیاش میبست، در تلاش پسر نوجوانی که قالبهای بزرگ یخ را بغل گرفته بود و میبرد تا آب خنک فراهم کند برای زوار، در رفتار مودبانه سربازی که صبحانه به مردم تعارف میکرد، ردی از وداع، جدا شدن و خداحافظی ندیدم.
اتفاقا برعکس آنچه من شاهدش بودم، رفتار مردمی بود که همه و همه داشتند خودشان را متصل میکردند. آن هم با کارهای ساده و حتی پیشپاافتاده. همه داشتند خودشان را میچسباندند به کسی که از دست دادند. به کسی که تمام عمرش را مجاهدانه و خستگیناپذیر مبارزه کرد. به کسی که به مردم احترام میگذاشت و رویشان حساب میکرد.
این مردم سوگوار حالا دیگر قدشان بلند شده. قلبشان شکسته و محزون است؛ اما با قدم برداشتن زیر تیغ آفتاب، با فریاد زدن شعارها، با تکاندن پرچم انتقام و حتی با ریختن اشک در گوشه و کنار خیابانها، با ناله کردن و آه کشیدن، با کمک کردن به همدیگر در مسیر، داشتند دلشان را گره میزدند به راه رهبر شهیدشان. و این یعنی این سفر، سفر وداع نبود. ما راه تازهای آغاز کردیم. یک گام تازه برای راهی که رهبر شهیدمان با خون خودش آن را برایمان گشود.سفرمان کوتاه بود و فشرده. مثل سر زدن به عزیزی که دوستش داری و دور است.آن مقدمات کم سفر هم به کارمان نیامد. در مسیر و مقصد این سفر همه چیز فراهم بود. و چیزی که بیش از همه به چشم می آمد، اتصال بود.