به گزارش اصفهان زیبا؛ ایستاده بودم وسط حیاط بزرگ مصلی. لحظههای آخر بعداز ظهر سومین روز وداع بود. آفتاب تیز و پرسوز میتابید. مهپاشها هر چند لحظه یکبار سر و صورتمان را خیس میکردند.
تا چند دقیقه بعد که نوبت بعدی آبپاشیشان شود، گرمای بعد از ظهر تیرماه چادرها و پیراهنها را کاملا خشک میکرد. کسی ولی حواسش به آب و آفتاب نبود. چشمها همه به یک طرف خیره بودند و غمی غلیظ فضا را انباشته بود.
مداح داشت از هجران میخواند. پرچمهای سرخ انتقام انگار بال ملائکه بودند که سرها و شانههای آدمها را نوازش میکردند و تسلیمان میدادند. توی صفی جلوتر از من، زنی روی ویلچر نشسته بود.
پسر رشیدش تکیهاش را داده بود به دستههای ویلچر و مثل بقیه عزادارها چشمهای نمدارش در جهت آن جعبههای مقدس پوشیده با پرچم سهرنگ بود. کسی حواسش به زن نبود که داشت گردن میکشید تا شاید از لابهلای آدمهای ایستاده بتواند چیزی ببیند. ولی هر چقدر هم تلاش میکرد، نشسته بودنش میان این همه آدم ایستاده مانع بزرگی برایش بود.
تا پسر متوجه مادرش شود، مردی از صف کناری آمد نزدیکتر. او هم تقلای پیرزن را دیده بود. مرد دیگری را صدا زد و چیزی به هم گفتند. من فقط یاعلی آخرش را شنیدم. مردها دو طرف ویلچر را گرفتند و پسر، پشتش را. یاعلیگویان ویلچر را بلند کردند و قد زن از همه آدمها بالا زد.
پسرش گردن خم کرد کنار گوش مادر: «دیدیش قربونت برم؟ آقا اونجاست. اون بالا.» چند لحظه بعد، ویلچر را زمین گذاشتند و مردها مثل فرشتههای غیبی ناپدید شدند. و من از صف پشتی دیدم که پیرزن چادرش را کشید توی صورتش و تا وقتی آنجا بودم، شانههایش داشت از شدت گریه میلرزید.
با خودم فکر کردم حتما چند تا از همین فرشتهها آمدهاند و کمک کردهاند که پسر ویلچر مادرش را از پلههای مصلی پایین بیاورد. چند نفر از بین همین فرشتههایی که بین مردم میچرخند و آبخنک دستشان میدهند. برای همدیگر راه باز میکنند و مراقب کوچکترها هستند. خانههایشان را موکب زائران آقا کردهاند، ماشینهایشان را وسیله خدمت به دیگران و پولشان را صرف کمک برای تهیه آب و غذا و مقدمات این مراسم بزرگ.