به گزارش اصفهان زیبا؛ روی بلندی سکوی نزدیک ورودی خیابان لشکری ایستادهام. حوالی پل کالج بودیم که مأموری با عینک رفلکس آبینارنجی و کلاش به دست بین مردم راه میرفت و با بالاترین حد صدایش میگفت: «مردم، آقا رو بردن انقلاب. آقا اینجا نمیآن. تشییع از انقلاب تا آزادیه.»
هرچه جلو آمدم، به تو نرسیدم. انقلاب بودم، تو سهراه بودی. آنجا رسیدم، تو آزادی بودی. آزادی آمدمف تو میدان را رد کرده بودی. من آواره تو بودم؛ آواره کوی و برزن برای تو. میدان را که رد کردم، خانمی گفت: «آقا را بردند.» سنگ نه! بتنی از آن بتنهای نیوجرسی مشکی که ما را در مصلی از تو جدا میکرد، نشست روی سینهام. نفسم قطع شد. خودم را گوشه میدان رساندم و چهارزانو نشستم روی سنگهای خاکی کف بلوار. رهگذری به دیگری میگفت: «آقا سمت لشکریه، اون دست میدون.»
بلند شدم و مثل مجنون از پی لیلی دویدم. حالا که روی سکو بودم، سراغ تو را میگرفتم. کسی گفت: «آنجا، آنجاست.» مردانی مثل مورچههای کوچک، روی سقف تریلری این سو و آن سو میشدند. مهپاشها هوا را پنبهای کرده بودند و جایگاه تو را نمیتوانستم تشخیص دهم. رفتی و من حسرتم را بقچه کردم و با کیف دوشیام به شانه انداختم. جایی زیر سایه گرم درختها، خود مچالهام را مچالهتر کردم و میان مردم جا دادم.
همین بس نبود؟ من یک بار برای دیدار آخر تو به مشهد رفته بودم، حالا سه روز بود در تهران برای تو اینسو و آنسو بالبال میزدم. آن فاصله دور مصلی بس نبود؟ این رد باریک مهگرفته بس نبود؟ بس نبود. ولی خدا را شکر. شاید خوش نداشتی خودت را عمیق، نزدیک، زیاد به من نشان دهی. یا اصلا این چیزها لیاقت نیاز دارد که من ندارم. توجیهها پینگپنگوار خودشان را به در و دیوار کلهام میزدند.صدای مجری میدان بلندتر شد.
– ای مردم! سر جای خودتان بایستید. ما باید دور آقا بگردیم؛ ولی آقای شما میخواهد یک بار دیگر دور شما بگردد. بایستید.
صور هم باید همینگونه دمیده شود. از لحظه پاشدنم هیچ یاد ندارم. روی پا بودم بدون اینکه تلاش کرده باشم. و جلو میآمدم بدون اینکه فکر کرده باشم.خدا قلممو برداشت و بر پس زمینه چشمهای منتظر، رگ به رگ آمدنت را کلاژ کرد. تو آمدی، با شکوه، نزدیک، عمیق و از پیش پای ما گذشتی.زبانم به خداحافظی نمیچرخد.
اصلا نیامده بودم برای وداع. اصلا وداع با تو مگر امکان دارد؟ انگشتهایم را میبوسم و دست بالا میبرم تا بوسه لابهلای ذرههای هوا بغلتد و به تو برسد. خسته نباشی بزرگترین مرد. سفرهایت را برو، خستگی در کن، برای عاقبت ما دعا کن. میدانم که زود برمیگردی. انشاءالله.