در تلاطم از دست دادن

توی مسجد کوچکی که چند متری با خیابان کشوردوست فاصله داشت، ایستادیم به نماز. مسجد به‌قدری کوچک بود که در هر صف، فقط دو تا سه نفر می‌توانستند بایستند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ توی مسجد کوچکی که چند متری با خیابان کشوردوست فاصله داشت، ایستادیم به نماز. مسجد به‌قدری کوچک بود که در هر صف، فقط دو تا سه نفر می‌توانستند بایستند.

صف‌های اول پر بود از پیرزن‌های قدخمیده که هرکدام سرقفلی یک تکه از مسجد را دارند و بعید است کسی بتواند جایشان را بگیرد. جمعیت صندلی‌نشین، گوشه سمت راست مسجد، در اتاقکی جدا از بقیه بودند؛ ولی با یک نفر به صف نماز متصل می‌شدند.

پیرزن‌‌های روی صندلی مدام با هم حرف می‌زدند. از هر دری می‌گفتند، از اینکه ۳۰ هزار نفر می‌آیند به تهران. از اینکه روز حمله آمریکا اینجا هم لرزیده. اینکه چند نفر آواره شدند از خانه‌هایشان، اینکه بعد از تشییع، لابد کوچه کشوردوست را می‌بندند و ساخت‌وساز را شروع می‌کنند.

به نظر می‌رسید برای آن‌ها زندگی به قبل از نه اسفند برگشته. انگار نه انگار که در چند قدمی این مسجد، چه کوه صلابتی را از میان برداشته بودند و جایش خالیِ خالی شده بود!
زنی نفس‌نفس‌زنان آمد کنارم، جا باز کرد و نشست. به محض نشستن، شروع کرد به آه کشیدن. آه‌های بلند و سرد. با هر آه دستی می‌برد توی قفسه‌ی سینه‌اش و جایی نزدیکی‌های قلبش را ماساژ می‌داد. چند باری می‌خواستم حالش را بپرسم؛ اما نگران بودم. نگران اینکه نتوانم خودم را کنترل کنم و بغضی که از پشت دیوار‌های بتنی کشوردوست در گلویم مانده بود، منفجر شود. هنوز جمله‌های روی دیوار بتنی داشت توی مغزم تاب می‌خورد.

بیشرین جمله‌ای که روی دیوار نوشته بودند، «آقا مرا ببخش» یا «آقا جان حلالمان کن» بود. بعد از آن هم غصه دیر رسیدن و اندوهِ ندیدن رهبری که ما را با وجود ندیدنمان دوست داشت.
یکی از زن‌های روی صندلی رو کرد به کنار دستی‌ام و گفت: «خانم کریمی جان سلام، چرا باز دیر اومدی؟ مگه من نمی‌گم زود بیا تا جا باشه واسه‌ت؟ دیر نیا خانوم…»
زن آه کشید و جواب داد: «سلام عزیز، تلفنم زنگ خورد. باید جواب می‌دادم.»

زن صندلی‌نشین بادبزنش را توی هوا تاب داد و گفت: «وا، خب زنگ بزنه، جواب نده! این‌قدر به من زنگ می‌زنن، وقت اذان باشه، اصلا جواب نمی‌دم.»
زن باز آه کشید و سرش را زیر انداخت. انگار ادامه مکالمه برایش سخت بود. شاید او هم مثل من بغضی توی گلو داشت و نگران ترکیدنش بود!

چند لحظه بعد، زن رو کرد به من، آرام، طوری که فقط خودم صدایش را بشنوم، گفت: «نمی‌شه که جواب ندم! از راه دور زنگ می‌زنن. آدم باید بدونه اونجا چه‌کارا می‌کنن. جنگ که تموم نشده!»
نمی‌فهمیدم چرا مخاطب حرف‌هایش هستم. نمی‌دانستم منظورش از راه دور کجاست؟ اما حرفش را با سر تأیید کردم و تسبیح را برداشتم تا خودم را مشغول کنم.
زن اما باز آه کشید و پرسید: «شما مسافری؟»

گفتم: «بله. از اصفهان اومدیم برای تشییع.»
زن با چشم‌های براق لبخند زد. با دست، عکس رهبر شهید روی دیوار را نشان داد و گفت: «الهی بمیرم براش. همسایه‌مون بود. پسرم هر روز صبح بهشون سلام می‌داد. نه اینکه بره توی بیت، نه. از همون دور بهشون سلام می‌داد. بمیرم براش. از وقتی رفته، برکت از این‌ شهر رفت.»

زن دست کشید روی مهر و دستش را کشید روی صورتش و بعد همان دست را گذاشت روی قلبش و گریه کرد. از آن گریه‌های بی‌صدا که فقط شانه‌ها می‌لرزند. بغضش بالاخره ترکید.ذهن داستان‌پرورم شروع کرد به قصه ساختن. خواستم از زن بپرسم آن کسی که از راه دور به شما زنگ می‌زند، همان پسری نیست که صبح‌ها به آقا سلام می‌داد؟ آن راه دور، جنوب نیست؟ اما سکوت کردم.

زن از جعبه کِرِم توی سجاده‌اش، تسبیح تربتی بیرون کشید، آن را بو کرد و به سجده رفت.
مکبر فریاد زد: «قد قامت صلاة.»
به زنی که در سجده بود و احتمالا تمام روز و شبش بعد از نه اسفند در تلاطم از دست دادن می‌گذشت، نگاه کردم. با خودم گفتم روزگار ما هرگز به قبل از نه اسفند برنخواهد گشت.