به گزارش اصفهان زیبا؛ بعضی خبرها صدای انفجار ندارند، اما ویرانکنندهتر از هر انفجاریاند. راوی این روایت که یکی از نیروهای هوافضا است، میگوید آن سحر، در انتهای تونلی که پناهگاه چند نیروی عملیاتی بود، تنها چند دقیقه خواب میخواست؛ اما اشکهای همرزمش، پیش از آنکه کلمات را بر زبان بیاورد، خبر را رسانده بود.
از آن لحظه به بعد، ماموریت ادامه داشت، اما هیچچیز دیگر شبیه قبل نبود؛ نه سکوت تونل، نه صدای تکبیر بچهها و نه شلیک موشکی که این بار با نیتی دیگر از زمین جدا شد!
سحرهای جنگ همیشه بوی دیگری دارند؛ بوی خاک نمخورده، صدای آرام قدمهایی که در تاریکی گم میشوند و سکوتی که هر لحظه ممکن است با صدای انفجار شکسته شود. آن شب هم یکی از همان شبها بود. ته یکی از تونلهای موقعیت عملیاتی نشسته بودم. شب قبلش تقریبا نخوابیده بودم و فقط دلم میخواست چند دقیقه چشمهایم را ببندم. نه حوصله حرف زدن داشتم، نه دلم میخواست کسی خبری برایم بیاورد. انگار از ته دل دعا میکردم دنیا همان چند دقیقه دست نگه دارد.
هنوز خوابم نبرده بود که احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده است. چشم که باز کردم، صورت خیس اشک یکی از بچهها مقابلم بود. آنقدر گریه کرده بود که دیگر صدایش هم به سختی بیرون میآمد. قبل از اینکه چیزی بگوید، دلم فرو ریخت. بعضی خبرها را آدم پیش از شنیدن، حس میکند.
فقط چند کلمه گفت؛ همان چند کلمهای که هنوز بعد از این همه مدت، هر بار به یادشان میافتم، تنم میلرزد: «آقا را شهید کردند…»
انگار زمان همانجا ایستاد. چند ساعت قبل شنیده بودیم قرار است ایشان برای مردم صحبت کنند. همین امید، دل همه ما را گرم کرده بود. برای همین وقتی آن خبر را شنیدم، احساس کردم تمام محاسبات دنیا به هم ریخته است. نه میتوانستم چیزی بپرسم و نه حتی گریه کنم.
از جا بلند شدم و به سمت دهانه تونل راه افتادم. هرچه جلوتر میرفتم، سکوت سنگینتر میشد. گوشهای چند نفر زانوی غم بغل گرفته بودند، چند نفر دیگر بیاختیار اشک میریختند و بعضیها فقط به زمین خیره مانده بودند. هیچکس فرمانی نداده بود، اما همه انگار در یک ماتم مشترک نفس میکشیدند.
تلویزیون روشن بود. زیرنویس شبکه خبر آرام از پایین صفحه میگذشت؛ آرام، اما سنگینتر از هر انفجاری که تا آن روز دیده بودم. همان چند خط کافی بود تا احساس کنم سقف دنیا روی سرم فروریخته است.
راستش را بخواهید، مدتها بود که خودمان را برای چنین روزی آماده میکردیم. سخنرانیهای آخر آقا حال و هوای دیگری داشت. بیشتر از همیشه از ایستادگی، از هزینه دادن، از رسیدن به قله و از ادامه راه حرف میزدند. انگار خودشان میخواستند ما را برای روزهای سخت آماده کنند. اما هیچ آمادگی، جای خالی واقعیت را پر نمیکند. آدم تا حادثه را زندگی نکند، نمیفهمد داغ یعنی چه.
با این حال، عجیب بود که هیچکدام از ما از پا نیفتادیم. غم بود، اما بیتابی نبود. هنوز هم نمیتوانم توضیح بدهم چه حسی بود؛ فقط میدانم انگار دستی نامرئی روی شانه همه ما بود و اجازه نمیداد زمین بخوریم. باید مأموریت ادامه پیدا میکرد.
چند ساعت بعد، کنار لانچر ایستادم. همه چیز برای شلیک آماده بود. دستم روی تجهیزات بود، اما ذهنم جای دیگری پرسه میزد. درست لحظهای که فرمان شلیک صادر شد، بیاختیار با صدای بلند گفتم: «به نیابت از امام شهیدم…» موشک که از زمین جدا شد و آسمان را شکافت، دیگر نتوانستم اشکهایم را نگه دارم. آن گریه، شاید اولین گریه واقعی من بعد از شنیدن خبر بود؛ گریهای که میان صدای انفجار گم شد.
بعد از نماز صبح، فرمانده گردان همه ما را جمع کرد. حرفهایش کوتاه بود، اما محکم. گفت راه تمام نشده است؛ ما تا آخرین قطره خون میایستیم. هنوز حرفش تمام نشده بود که یکی از بچهها تکبیر گفت. همه با هم فریاد زدیم: «اللهاکبر… اللهاکبر…» اما وقتی نوبت به شعار همیشگی رسید، صداها شکست. هیچکس نمیدانست باید چه بگوید. سکوت چند ثانیهای، از هر مرثیهای دردناکتر بود و بعد، صدای گریه جمعی تونل را پر کرد.
آن روز فهمیدم بعضی آدمها فقط یک فرمانده نیستند؛ ستون یک نسلاند. وقتی ستون میافتد، همه ساختمان میلرزد؛ حتی اگر هنوز سر پا مانده باشد.
از آن روز به بعد، هر بار که موشکی شلیک میکردیم، حس میکردم ایشان هنوز ناظر عملیات است. شاید برای همین بود که کار کردن، برای ما فقط انجام یک مأموریت نظامی نبود؛ نوعی عهد بستن دوباره بود. عهدی که هر روز با لباس رزم، با صدای شلیک و با ایستادن پای مسئولیت، آن را تکرار میکردیم.
من هیچوقت توفیق دیدار حضوری با ایشان را پیدا نکردم؛ حسرتی که همیشه با من میماند. اما حالا بیشتر از همیشه باور دارم که سرباز، فرماندهاش را فقط در دیدارهای رسمی نمیشناسد.
فرمانده را در مسیری میشناسد که برایش ترسیم کرده است. اگر روزی فرصت پیدا کنم حرف دلم را بزنم، فقط یک جمله خواهم گفت؛ آقاجان، ما هنوز سرِ عهد ایستادهایم. دعا کنید آخر این راه، شرمنده شما نباشیم.