به گزارش اصفهان زیبا؛ پدر سه روز بود که میان نامها و کدها دنبال یک نشانی میگشت. میگفتند پیکرها زیاد است، کاورها جابهجا شده، کدها باید بررسی شود و عکسها تطبیق داده شود. اما او چیزی میخواست که از همه این نشانهها مطمئنتر بود؛ نشانی که سالها پیش، در موکب عزاداری امامحسین(ع) و میان چوب و زغال و چای آتشی، روی دست پسرش مانده بود.گفت: «شما دنبال کد نگردید.
عکس هم لازم نیست. فقط دست چپش را نگاه کنید. اگر بریدگی و جای بخیه روی دستش بود، پسر من است.» دو ساعت بعد تلفن زنگ خورد. پیکر ایلیا پیدا شده بود. همان زخمی که روزی پدر را ناراحت کرده بود، حالا آخرین راه شناختن پسر شده بود؛ زخمی که ایلیا آن را نه یک درد، که «نشانِ نوکری امام حسین» میدانست.
جزیره کیش؛ سال ۸۶ ، نقطه شروع زندگی مشترک مسیب علیخانی و شیدا خانی، پدر و مادر شهید «ایلیا علیخانی» است؛ جایی که هرسه فرزندشان نیز در آن متولد میشوند و از همانجا و از همان نقطه مکانی، تربیت دینی آنها آرام آرام شکل میگیرد.
«لقمه حلال و قرآن جای ویژهای در زندگی ما داشت…» شیدا خانی؛ مادر ایلیا این را میگوید و میرود سراغ روزهای بارداری؛ روزهایی که قرآن میخواند تا فرزند اولش ایلیا با این کلمات مأنوس باشد و بعدها، وقتی ایلیا به دنیا میآید، او را از سهسالگی به کلاسهای قرآن مسجد امام حسن در کیش میبَرَد. «ایلیا از یادگیری الفبا شروع کرد و قدمبهقدم به حفظ قرآن، مکبری و مؤذنی رسید.»
اما مسجد برای ایلیا فقط محل رفتوآمد نبود؛ خانه دومش بود. پدر میگوید: «ایلیا از من جلو زده بود. عشق و علاقهاش بیشتر از من بود. وقتی میرفت هیئت، فقط مراسم را شرکت نمیکرد که تمام شود و برگردد. میایستاد کمک میکرد؛ در پذیرایی، جمع کردن صندلیها و هر کار دیگری که لازم بود.»
در سالهای حضور خانواده در کیش، ایلیا که با موکبها و هیئتها، بزرگ میشد، یکبار برای آماده کردن چای آتشی موکب، وقتی پدرش داشت چوبی را با اره میبرید، گفت: «بابا بذار کمکت کنم، دستت خسته شد.» ولی همانجا دستش آسیب دید و بعد از رساندن به بیمارستان، پشت دست او جراحی شد و البته جای جراحت برای همیشه روی دست چپش باقی ماند.
پدر میگوید: « من بیشتر از ایلیا از این موضوع ناراحت بودم و احساس عذاب وجدان داشتم.» واکنش ایلیا نسبت به این موضوع اما خیلی عجیب بود. «بابا ناراحت نباش. این نشون نوکری امام حسینه.» سالها بعد، این جمله ایلیا ولی معنای دیگری در زندگی آنها پیدا کرد.
پدر حالا از حضورشان در اصفهان میگوید؛ از روزی که از کیش به اصفهان آمدند؛ از مهر ۱۴۰۲..! «وقتی از کیش به اصفهان آمدیم، ایلیا ۱۵ ساله بود. دل کندن از کیش و هیئتهایش برایش آسان نبود، چون اصفهان را نمیشناخت و دوستی اینجا نداشت اما چند ماه بیشتر نگذشته بود که یک تماس، حالش را عوض کرد.کسی با او تماس گرفت و گفت هیئت باران اصفهان خادم میخواهد. این شاید بهترین هدیه برایش بود. تازه آمده بود اصفهان و سریع جایی پیدا شده بود که بتواند خدمت کند.»
مسیر دینی و اعتقادی ایلیا در اصفهان هم ادامه پیدا کرد؛ همان مسیری که از کیش شروع شده بود. او زیاد دنبال سرگرمیهای معمول نوجوانها نبود. بیشتر مداحی گوش میداد و وقتی پدر میپرسید چرا اینقدر زیاد، پاسخ میداد:«آرامش میده بهم!»
پدر از گوشی تلفن ایلیا میگوید. از گوشی که بیشتر از هر چیز مداحیها، سخنرانیها و کلیپهایی از شهدا و حاج قاسم در آن ذخیر شده است. «عجیب عاشق مداحی خدایا ببخش محمودکریمی بود و بیشتر اوقات این قطعه را گوش میکرد، حتی تنهایی با هدفون…»
گلزار شهدا هم یکی از مقصدهای همیشگی ایلیا و البته تفریح او بود. در کیش، هر وقت دنبالش میگشتند، خیلی وقتها کنار مزار شهدای گمنام پیدا میشد. در اصفهان هم دوشنبه و پنجشنبهها با یکی از دوستانش به گلستان شهدا میرفت. پدر میگوید: «یکبار با خنده به ایلیا گفتم بابا هر روز میری گلزار شهدا؟» اما جواب ایلیا خیلی متفاوت بود. «این توفیق میخواد بابا که هر روز بتونی بری گلزار شهدا…»
مادر هنوز روزهای آخر را به یاد دارد؛ روزهایی که بیشتر از همیشه دوست داشت ایلیا را نگاه کند و حظش را ببرد. «روزهای آخر اصلا یه جوری بود که وقتی جلوی من راه میرفت، احساس میکردم شهید زنده است. من، حاصل زندگیام را در ایلیا میدیدم.»
اینکه ایلیا هیچوقت صدایش را در خانه بلند نمیکرد و با پدر و مادر، با خواهر و برادرش، همیشه با احترام رفتار میکرد، خصوصیت اخلاقی مورد توجه مادر است که از آن میگوید. اینکه ایلیا در آشپزخانه کنار مادر مینشست، حرف میزد، نظر میداد وگاهی مادر برای کارهای خانه با او مشورت میکرد. حتی وقتی پدر از سر کار برمیگشت، زنگ میزد و میگفت: «بابا ماشین رو نیار داخل، شما خستهای. من میام پارک میکنم.»
ایلیا هیچوقت برای خودش چیزی نمیخواست. نه دنبال لباس بود، نه تفریحهای خاص. «اگر من برایش چیزی میخریدم، با همان ذوق سادهای که داشت تشکر میکرد». مادر حالا دست خاطرات را میگیرد و میرود به همان روزهای اولی که به اصفهان آمده بودند، به همان روزی که همراه با بچهها به میدان امام اصفهان رفتند. «هنوز وارد میدان نشده بودیم که ایلیا نگاهی گذرا به اطرافش انداخت و گفت: مامان دیدیم. چیزی نداره. بیا برگردیم. با خنده گفتم ما که تازه رسیدیم!» اما ایلیا با شلوغیها و بعضی صحنههایی که با باورهایش همخوانی نداشت، راحت نبود.
حرف از درس ایلیا که میشود، پدرش میرود سراغ نظم و انضباط زیاد او. نظمی که همیشه همراه او در زندگی بود؛ از کلاس اول دبستان تا همین سال گذشته که کلاس دوازدهم بود و داشت خودش را برای کنکور آماده میکرد. پدر میگوید: «لازم نبود کسی مدام به ایلیا بگوید درس بخوان یا حواست به درس و مدرسهات باشد. سال گذشته هم مدرسه داشت، هم کلاسهای آمادگی کنکور، با این حال از صبح تا ظهر مدرسه بود و بعد از آن کلاسهای غیرحضوری تا شب.. اجازه نمیداد لحظهای را برای درس خواندن از دست بدهد یا وقتش را بیهوده بگذراند.»
ایلیا دانشآموز کنکوری در رشته ریاضی فیزیک با معدل 83/19 بود و سال گذشته در حال آماده شدن برای شرکت در آزمون کنکور سراسری سال 1405؛ کنکوری که عمر کوتاهش به آن وصال نداد.
مادر میگوید: «ایلیا آنقدر توی اتاق بود و سرش توی درس و کتاب، که گاهی من شاکی میشدم و میگفتم: مامان بسّه دیگه، بیا بیرون، ما هم ببینیمت.» اما ایلیا هیچ وقت از این موضوع شکایتی نداشت.
پدر میگوید: «برنامه ایلیا در زندگی خیلی منظم بود. همه چیز سر جای خودش بود. حتی اتاقش. وقتی وارد اتاقش میشدم، از این همه نظم کیف میکردم.»
دغدغهمندی ایلیا به درس و شب بیداریهایش اما یک نکته دیگر هم دارد که پدر از آن میگوید: « باتوجه به اینکه شبها تا دیروقت بیدار بود و مشغول درس و آماده شدن برای کنکور، اما مقید بود که ساعت بیداری گوشیاش را فعال کند تا مبادا نماز صبحش قضا شود. اصلا من خاطرم نیست یک نماز واجب از پسرم در این سالها قضا شده باشد.حتی قبل از سن تکلیف. این برای من به عنوان پدر ، خیلی ارزشمند بود.»
روزهای آخر حضور ایلیا اما برای خانواده حال و هوای دیگری داشت. مادر میگوید: «ایلیا روزهای آخر بیشتر دوست داشت کنارمان باشد و من هم دوست داشتم بیشتر نگاهش کنم. من واقعا فرزند صالحی که خداوند در قرآن وعده آن را داده بود، در ایلیا میدیدم. این چند وقت آخر دوست داشتم بیشتر به او خدمت کنم. مرتب میپرسیدم ایلیا این خوراکی رو میخوری، ایلیا این غذا رو برات درست کنم؟ دوست داشتم بهترین غذا، بهترین خوراکی، بهترین لباس رو براش بخرم.»
پدر هم تغییراتی دیده بود؛ چیزهایی کوچک که آن زمان شاید معنایشان را نمیدانستند. «ایلیا اسباببازیها و یادگاریهای کودکیاش را خیلی مراقبت میکرد. اجازه نمیداد کسی خرابشان کند. اما روزهای آخر، راحتتر وسایلش را به برادر کوچکش میداد.» انگار چیزی در او تغییر کرده بود.
شب آخر، ساعت از نیمهشب گذشته بود و ایلیا هنوز کنار پدر و مادر ایستاده بود. میخواست برای رفتن به پایگاه بسیج رضایت بگیرد اما نه یک رضایت معمولی. مادر میگوید: «ایلیا شب شهادتش تا ساعت ۱۲ و نیم، ایستاد پایین پای من و پدرش تا رضایت بگیرد. گفت: از ته دل راضین؟ اینو تاکید میکرد؛از ته دل راضین؟ و پدرش هم گفت: خوش و حلالت ایلیا. برو بابا…! ایلیا اما خیلی این پا و آن پا میکرد.» و این آخرین رضایتی میشود که پدر به پسر میدهد!
۱۸دی ۱۴۰۴ آخرین روزی است که پدر و مادر، ایلیا را میبینند. آن روز پدر و مادر برای کاری از اصفهان خارج شدند. ایلیا اما مانده بود تا شاید به پایگاه بسیج برود. عصر همان روز ایلیا با پدرش تماس میگیرد «بابا زنگ زدن که بیا پایگاه. برم؟» و پدر دوباره همان جمله را میشنود:
«بابا راضی هستی برم؟» و دوباره ایلیا همان جواب را میشنود ؟ «بابا برو به سلامت. فقط مواظب خودت باش…» و ایلیا برای بارچندم باز دوباره پشت تلفن رضایت پدر را میگیرد. رضایتی که میخواست ببیند از ته دل پدر است یا نه…!
شب که شد، ایلیا برنگشت. تلفنها قطع شده بود. نه موبایل، نه تلفن ثابت. مادر دلشوره داشت.
خیابانهای شهر ناآرام و ناامن بود. پدر میگوید: «تا صبح نشستیم. حتی دراز نکشیدیم.» ساعت پنج و نیم صبح اما تلفن پدر زنگ خورد. «خوشحال شدم. پریدم گوشی رو برداشتم. پشت خط اما همکارم بود که خبر از آتش گرفتن شعبه بانک محل کارمان در فولادشهر را میداد. میخواست خودم را برسانم آنجا ولی وقتی از نیامدن ایلیا و دلشورهام گفتم، قرار شد من بروم شاهینشهر، شاید خبری از پسرم بگیرم.»
ساعت ۶ و نیم_ هفت صبح جمعه؛ ۱۹ خرداد، خانواده پرسان پرسان راهی شاهین شهر میشوند و به پایگاه بسیج امام علی(ع) که گفته بودند ایلیا آنجاست، میروند. اما هیچکس جواب درستی به آنها نمیدهد.
«یک نفر فقط آمد دم در و گفت: آقا بچهها همه سالمند و خوابند! شما برید خونه. گفت: به همون کربلایی که رفتم، قسم..!» پدر و مادر که دلشان گرم حرف این مرد و قسم او میشود، دوباره برمیگردند خانه اما باز ساعتهای متمادی منتظر یک خبر از ایلیا میمانند. «ساعت از ۲ ظهر گذشته بود، دیدیم هیچ خبری نشد. نه زنگی زد بچه، نه هیچی! گوشی هم که خاموش! برای همین دوباره برگشتیم شاهینشهر، همان پایگاه. گفتم: آقا چی شد پس؟ از بچه ما خبری نشد؟ گفت: بعدا میاند خونه. گفتم: این که جواب نشد! چرا جواب درست به ما نمیدید؟ بچه من اگر زخمیه یا اتفاقی براش افتاده بگید، تا تکلیفمو بدونم! در حین همین صحبتها بالاخره آقایی اومد دم در و بدون هیچ مقدمهای گفت که خدا صبرتون بده، ایلیا جان شهید شده…!»
پدر از حال میرود، مادر هم همینطور.«گفتم آقا چی داری میگی؟ من از دیشب دارم میام اینجا، بهم میگن بچهها خوابن. گفت: مگه دنبال ایلیا علیخانی نیستی؟ گفتم: چرا .گفت: شهید شد. الان هم جایی نرید یعنی جایی نمیتونید برید که پیکر را تحویل بگیرید. باید صبر کنید تا فردا که کارهای اداری انجام بشه.»
سه روز گذشت. پیکر ایلیا اما پیدا نشد. تا اینکه پدر به یاد همان نشانه روی دست پسرش افتاد. همان جای جراحت روی دست چپ. نشانیای که هیچ کد و شمارهای نمیتوانست جای آن را بگیرد. پدر میگوید: «اون فردایی که به ما گفتند یعنی روز شنبه، رسید به روز دوشنبه و ما هنوز پیکر ایلیا رو پیدا نمیکردیم. آقایی اومد گفت که عکس بچه شما را من دیدم، پیکرشو من تحویل گرفتم اما به اشتباه با بقیه پیکرها بردم باغ رضوان. مدیر باغرضوان هم گفت که من خودم این پیکر را تحویل گرفتم ولی متاسفانه پیکر ایلیا پیدا نمیشد.»
کار پیدا کردن پیکر شروع شده بود که یکمرتبه ذهن پدر میرود روی نشانهای که از سالها پیش با ایلیا همراه است. همان جای جراحت به جامانده روی دست چپ. «گفتم شما دیگه نه دنبال کد بگردید، نه تطبیق عکس. فقط برید دستشو نگاه کنید. اگر روی دست چپش جراحی شده، بچه منه.»
پدر هشت صبح دوشنبه نشانی را میدهد و ساعت ده و نیم صبح همان روز، زنگ میزنند و خبر پیدا شدن پیکر پسرشان را به خانواده میدهند و ایلیا دوباره خودش را به پدر میرساند.
مادر هنوز هم دلش میخواهد از نشانهها حرف بزند. از دوشنبهای که قبل از شهادت، ایلیا با گردن درد از اتاقش بیرون آمد. مادر برایش پماد آورد و ماساژ داد. همان شاهرگی که بعدا فهمیدند در لحظه شهادت آسیب دیده بود.
مادر میگوید: «نشانهها یکییکی میآمدند و ما بیخبر بودیم.»
مادر بعد از شهادت ایلیا مدتی تصمیم گرفته بود دیگر نذری هرسالهشان را ندهد؛ چون ایلیا نبود که او را همراهی کند. حتی نبود که غذا را بچشد! مادر اما یک شب خواب دید. در مسجد یا حسینیهای نشسته بود. ایلیا با همان لباس مشکی که برای امامحسین(ع) میپوشید، وارد شد و چهار کاسه آش جلوی او گذاشت. بعد نور سبزی همهجا را پر کرد و عطر حرم امام حسین(ع) فضای حسینیه را گرفت. مادر میگوید: «انگار خودش آمد نشانم داد که زنده است و کنار امام حسین است.» بعد از آن تصمیم گرفت دوباره نذری بپزد. این بار برای ایلیا. این بار بهتر از همیشه…«گفتم نذرم رو میپزم، خوبترش رو هم میپزم.»
دیدار با حضرت آقا اما آرزوی همیشگی ایلیا بود. این را پدرش میگوید. «مدام عنوان میکرد که نمیشه بریم آقا رو ببینیم؟ من هم میگفتم بابا، همینجوری که نمیشه رفت دیدار رهبر. باید مناسبتی باشه.»
بعد از شهادت ایلیا، دوازدهم بهمن، خانواده او همراه خانواده دیگر شهدا به دیدار رهبر انقلاب رفتند. پدر میگوید آن روز چیزی که بیشتر از همه دید، آرامش بود. آرامشی که فکر میکرد شاید ایلیا هم دنبال همان بود. «ایلیا باعث شد ما به آرزومون برسیم. انگار خودش رفت پیش آقا و ما را هم اینجا پیش آقا آورد.»
حالا هرجا که نام ایلیا میآید، پدر و مادر یک خاطره از آن دارند؛ زخمی روی دست چپ؛ زخمیکه یک روز نشان نوکری امام حسین(ع) بود و روزی دیگر، راه بازگشت او به آغوش پدر و مادرش!