هر کدام از این‌ها یک تکه از ایلیاست!

روی میز، چند تکه از یک زندگی ۱۷ ساله کنار هم نشسته‌اند؛ یک کارت، یک سربند، یک تسبیح، یک شیشه عطر، چند لوح تقدیر و عکسی که بیش از هر چیز، یک لبخند را به یاد می‌آورد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ روی میز، چند تکه از یک زندگی ۱۷ ساله کنار هم نشسته‌اند؛ یک کارت، یک سربند، یک تسبیح، یک شیشه عطر، چند لوح تقدیر و عکسی که بیش از هر چیز، یک لبخند را به یاد می‌آورد.

مادر و پدر ایلیا علیخانی هر کدام از این وسایل را که نشان می‌دهند، فقط یک شی معرفی نمی‌کنند؛ پشت هر کدام، خاطره‌ای زنده است.

اولین چیزی که به چشم می‌آید، کارت انتظامات باران است؛ کارتی که برای هیئتی صادر شده بود که ایلیا بعد از آمدن به اصفهان به آن پیوست. همان جایی که بعد از دل کندن از کیش، دوباره توانست جایی برای خدمت پیدا کند.

کنار کارت، سربند «یا حسین» قرار دارد. پارچه‌ای ساده که برای ایلیا معنای دیگری داشت. آن را در هیئت‌ها و موکب‌ها استفاده می‌کرد؛ بیشتر زمانی که در جزیره کیش بود.

سربند برای او اما فقط یک سربند نبود؛ نشانه حضورش در محفل‌هایی بود که سال‌ها با آن‌ها زندگی کرده بود. در کنار آن، تسبیحی قرار دارد معروف به تسبیح ام‌البنین که ایلیا خیلی دوستش داشت و هروقت آن را دست می‌گرفت عنوان می‌کرد آرامش عجیبی به او می‌دهد.

تسبیحی که برای دیگران شاید چند دانه سنگ کنار هم باشد، برای ایلیا اما بخشی از خلوت‌هایش بود؛ همراه ذکرهایی که آرامش می‌کرد.
عطر حرم امام حسین(ع) و پرچمی که بعد از شهادت به خانواده رسید، هم اینجاست روی میز. همان عطری که مادر می‌گوید در خوابش هم بوی آن را حس کرد و فضای حسینیه مملو از آن شد.
اما میان این یادگاری‌ها، یک برگه ساده هم هست؛ کارنامه سال دوازدهم رشته ریاضی فیزیک. معدل: 83/19! این یعنی ایلیا فقط اهل هیئت و مسجد نبود. او همان‌قدر که برای خدمت وقت می‌گذاشت، برای درس هم برنامه داشت.

پدر می‌گوید:«خودمان بعدا فهمیدیم برای دانشگاه افسری انتخاب شده بود. حتی در مسیر خلبانی جنگنده هم نمره قبولی را آورده بود. خودش البته می‌گفت امتحان بدهم ببینم چه می‌شود.» انگار ایلیا همیشه یک قدم جلوتر از چیزی بود که خانواده می‌دیدند.

بعد نوبت عکس‌ها می‌رسد. یکی از عکس‌ها، بیشتر از همه مکث ایجاد می‌کند؛ تصویری با همان خنده‌ای که خانواده می‌گویند همه ایلیا را با آن می‌شناختند. مادر می‌گوید: «هر کسی می‌خواست با ایلیا صحبت کند، با همین خنده می‌شناختش.» حالا همان لبخند روی قاب بزرگ عکس، دوباره با آدم حرف می‌زند.

عکس دیگری هم هست؛ آخرین تصویر کامل ایلیا. در میدان تیر بسیج گرفته شده؛ با همان لباسی که خودش دوست داشت.
مادر می‌گوید:«این‌طور نبود که ما بگوییم این لباس را بپوش. خودش با عشق می‌پوشید.»

حتی وقتی با لباس بیرون به خانه می‌آمد، گاهی لباس بسیجی‌اش را زیر آن می‌پوشید؛ نه برای اینکه کسی ببیند، فقط به خاطر این‌که دوستش داشت.

در کنار این وسائل اما هنوز یک سوال برای خانواده باقی مانده است؛ چه کسی اولین بار به ایلیا زنگ زد و او را به هیئت باران دعوت کرد؟ مادر می‌گوید هیچ‌وقت نفهمیدند آن تماس از طرف چه کسی بود. آن روز ایلیا فقط آمده بود و با خوشحالی گفته بود:

«مامان، یه آقایی زنگ زد گفت فردا بیا هیئت باران.» مادر هم با شوخی جواب داده بود: «خود آقا امام حسین دعوتت کرده دیگه!» ایلیا هم خندیده بود: «مامان، تو هم که همیشه شوخی می‌کنی.»

اما حالا که به آن روز نگاه می‌کنند، همان تماس ساده برایشان معنای دیگری دارد. یک مسیر تازه برای پسری که از کودکی در موکب‌ها بزرگ شده بود؛ پسری که کارت خادمی گرفت، سربند بست، تسبیح به دست گرفت، درس خواند، لبخند زد و هر جا رفت، دنبال جایی برای خدمت بود!