افسانه پیروزی آمریکا از طریق تهاجم زمینی

بحث حمله آمریکا به ایران در ماه‌های اخیر دوباره به یکی از جدی‌ترین موضوعات محافل سیاسی و رسانه‌ای تبدیل شده است.

به گزارش اصفهان زیبا؛ بحث حمله آمریکا به ایران در ماه‌های اخیر دوباره به یکی از جدی‌ترین موضوعات محافل سیاسی و رسانه‌ای تبدیل شده است. آنطور که در رسانه‌هایی مانند وال‌استریت ژورنال، در اظهارات برخی ژنرال‌های سابق مثل مک‌کنزی و حتی در مواضع چهره‌هایی چون دن‌کین، این گزاره تکرار شده که آمریکا باید با ایران وارد مرحله‌ای تازه از تقابل شود و کار را «تمام کند».

در سطحی دیگر، این فضای رسانه‌ای با ژست‌های مطبوعاتی و پیام‌های سیاسی به ترامپ منتقل می‌شود تا او را در مسیر تشدید فشارها قرار دهد. با این حال اگر این موضوع را در سطح ساختار قدرت، اقتصاد، انرژی و لجستیک بررسی کنیم، روشن می‌شود که آمریکا با محدودیت‌هایی روبه‌روست که در عمل، اجرای یک حمله زمینی گسترده علیه ایران را بسیار دشوار و حتی در برخی ابعاد ناممکن می‌کند.

تشابه پرونده‌های روسیه و ایران

آنچه امروز در رسانه‌های آمریکایی و محافل نزدیک به جریان‌های تندرو دیده می‌شود، صرفا یک بحث نظامی ساده نیست. این مسئله بخشی از یک راهبرد فشار پلکانی است که هدف آن، فرسوده‌کردن ایران از طریق تهدید، عملیات روانی، تحریم، فشار اقتصادی و تحریک جبهه‌های منطقه‌ای است.

در این منطق، حمله مستقیم لزوما هدف نهایی نیست؛ بلکه بیشتر ابزاری است برای وادار کردن ایران به عقب‌نشینی، ایجاد تردید در محاسبات تهران و کاهش ظرفیت مقاومت در میدان. رفتار ترامپ در قبال ایران و حتی روسیه نیز همین الگو را نشان می‌دهد.

او در ظاهر از توافق، مذاکره و همکاری حرف می‌زند، اما در عمل، هدفش ایجاد اهرم فشار و تحمیل هزینه است. در مورد روسیه هم ابتدا وعده‌های بزرگ به پوتین داد، از فشار بر اوکراین سخن گفت و حتی کوشید اروپایی‌ها را مهار کند، اما واقعیت میدان چیز دیگری را نشان داد.

در منطق ترامپی، امضا و توافق بیشتر یک ابزار تاکتیکی است تا یک مقصد راهبردی. اگر به‌دقت نگاه کنیم، به نظر می‌رسد یک مرکز فرماندهی واحد در پنتاگون و سیا، دو پرونده روسیه و ایران را هم‌زمان پیش می‌برد.

منطق برخورد با هر دو کشور تقریبا مشابه است؛ فشار همه‌جانبه، فرسایش توان اقتصادی، ضربه به زیرساخت‌های انرژی، و در نهایت حفظ سطحی از تنش که مانع از بازسازی و تثبیت قدرت آنها شود. در مورد روسیه، آمریکا و متحدانش توانسته‌اند ضربات مهمی به ظرفیت پالایشگاهی این کشور بزنند.

روسیه که زمانی صادرکننده فرآورده‌های نفتی بود، حالا در برخی حوزه‌ها به واردات وابسته شده و حتی گزارش‌هایی درباره جیره‌بندی گازوئیل در برخی مناطق منتشر شده است.

وضعیتی که نشان می‌دهد که جنگ مدرن فقط در میدان نبرد کلاسیک رخ نمی‌دهد، بلکه زیرساخت انرژی، زنجیره تامین و ظرفیت پالایش نیز به‌عنوان اهداف اصلی وارد معادله می‌شوند. همین الگو درباره ایران هم قابل مشاهده است. آمریکا می‌کوشد از طریق کنترل مسیرهای انرژی، فشار بر تنگه هرمز، دستکاری بازار نفت و تحریک بازیگران منطقه‌ای، نوعی فرسایش تدریجی را علیه ایران اعمال کند. با این حال، تفاوت اساسی اینجاست که ایران در موقعیتی قرار دارد که می‌تواند با ابزارهای بازدارنده، معادله را پیچیده‌تر کند.

نقش یادداشت تفاهم و تغییر توازن‌ها

پس از امضای یادداشت تفاهم، آنچه رخ داد نشان داد که طرف مقابل به‌دنبال یک فشار چندمرحله‌ای بوده است.
در گام نخست، جبهه لبنان و پرونده حزب‌الله مورد هدف قرار گرفت. آمریکایی‌ها با وعده‌های مختلف تلاش کردند ایران را به سمت نوعی انفعال سوق دهند و در نهایت توافقی میان دولت لبنان و آمریکا شکل گرفت که هدف آن، کنترل حزب‌الله بود. این بخش از پروژه تا حدی موفق شد، هرچند که درباره توان و اراده ایران در این مرحله، همچنان بحث‌های زیادی وجود دارد.

در مرحله بعد، مسئله تنگه هرمز و صادرات نفت وارد بازی شد. وقتی محدودیت‌ها کاهش پیدا کرد و نفتکش‌ها توانستند از منطقه عبور کنند، ایران بخشی از نفت خود را به بازار برگرداند. برآوردها نشان می‌داد که حدود ۳۶ تا ۴۰ میلیون بشکه نفت ایران به فروش رسید و هم‌زمان کشورهای عربی خلیج فارس نیز توانستند حجم قابل توجهی از نفت خود را وارد بازار کنند.

این وضعیت باعث شد قیمت نفت پایین بیاید و آمریکا بتواند از این کاهش قیمت برای کنترل تورم داخلی استفاده کند. اما این آرامش موقت، بیشتر به سود واشنگتن بود تا تهران. آمریکا از طریق وارد کردن ذخایر استراتژیک نفتی و مدیریت بازار آتی، توانست قیمت‌ها را کنترل کند.

در نتیجه، ترامپ نیز مدعی شد که اتفاق خاصی نیفتاده، تنگه هرمز عملا در اختیار ایران نیست و آمریکا بر بازی مسلط است. در‌واقع این بخش از روایت، بیش از آنکه بازتاب واقعیت میدانی باشد، تلاشی برای مدیریت ادراک بازار و افکار عمومی بود. نقطه مهم اینجاست که تنگه هرمز برای ایران یک موضوع صرفا اقتصادی نیست، بلکه یک خط قرمز امنیتی و راهبردی است.

تا پیش از آنکه این خط قرمز به‌طور جدی زیر سؤال برود، نوعی بازی کنترل‌شده در جریان بود. اما وقتی بحث کریدورهای جایگزین، نقش عمان و تلاش برای بی‌اثر کردن موقعیت ژئوپلیتیکی ایران مطرح شد، تهران این مسئله را به‌عنوان چالشی مستقیم علیه منافع ملی خود تلقی کرد. از اینجا به بعد، ما وارد مرحله جدیدی از تنش شدیم.

ایران دیگر این مسئله را صرفا یک تفاهم یا یک اختلاف دیپلماتیک ندانست، بلکه آن را بخشی از نبرد بر سر حاکمیت و بازدارندگی تلقی کرد. تغییر نگاهی که در نهایت باعث شد مناسبات پیشین به‌هم بخورد و منطق مقابله جایگزین منطق مصالحه شود.

اقتصاد آمریکا و هراس از رکود تورمی

یکی از مهم‌ترین نکاتی که در تحلیل رفتار آمریکا نباید از آن غافل شد، وضعیت شکننده اقتصاد داخلی این کشور است. ترامپ و مشاورانش به‌خوبی می‌دانند که افزایش قیمت نفت، جهش تورم و احتمال ورود به رکود تورمی، می‌تواند برای دولت آمریکا بسیار خطرناک باشد. آنها بیش از هر چیز از رکود تورمی (Stagflation) می‌ترسند؛ یعنی وضعیتی که در آن رکود اقتصادی و تورم هم‌زمان رخ می‌دهد.

ترامپ بارها از این نگرانی سخن گفته و حتی به تجربه هربرت هوور اشاره کرده است؛ رئیس‌جمهوری از آمریکا که در بحران ۱۹۲۹ با رکود بزرگ روبه‌رو شد و نامش با ناکامی اقتصادی گره خورد.

این مقایسه برای ترامپ هراس‌انگیز است، چون او می‌داند که هر گونه شوک به بازار انرژی، به‌ویژه افزایش شدید قیمت نفت، می‌تواند به‌طور مستقیم بر تورم، مصرف داخلی و محبوبیت سیاسی او اثر بگذارد. به‌همین دلیل، آمریکا در ظاهر تهدید نظامی می‌کند، اما در باطن به‌دنبال حفظ ثبات نسبی در بازار انرژی است.

تناقضی که یکی از اصلی‌ترین محدودیت‌های راهبردی واشنگتن است. در واقع آمریکا می‌خواهد تهدید کند، اما نمی‌خواهد وارد بحرانی شود که خودش هم از عهده پیامدهایش برنیاید.

محدودیت‌های نظامی و لجستیکی آمریکا

و اما در خصوص مطرح شدن سناریوی حمله زمینی به ایران باید گفت از منظر نظامی موضوع حمله زمینی به ایران بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که در برخی رسانه‌ها مطرح می‌شود. مقایسه این سناریو با جنگ اول خلیج فارس نشان می‌دهد که آمریکا امروز از نظر شرایط عملیاتی، با آن دوران قابل مقایسه نیست.

در جنگ کویت، آمریکا توانست صدها هزار نیروی نظامی را با فراغ بال مستقر کند، پایگاه‌هایش امن بودند و ناوگانش بدون تهدید جدی در منطقه رفت‌وآمد می‌کرد. اما در مورد ایران، چنین وضعی وجود ندارد. ایران دارای عمق راهبردی، سواحل طولانی، شبکه‌های زیرزمینی، پایگاه‌های موشکی متحرک و توانایی ضربه‌زدن به مسیرهای استقرار دشمن است. از طرف دیگر، آمریکا برای پیاده‌سازی نیرو در خاک ایران عملا گزینه‌های محدودی دارد.

حتی اگر از هواپیماهای آسپری برای انتقال نیرو استفاده کند، ظرفیت آن بسیار محدود است و در بهترین حالت تنها بخشی از نیروها را می‌توان به صحنه آورد. این عدد در مقیاس جنگ زمینی با ایران بسیار ناچیز است. بحث حمله به مناطقی مانند قشم یا خارگ نیز در نگاه اول شاید برای برخی تحلیلگران ساده به نظر برسد، اما در واقع با واقعیت‌های جغرافیایی و نظامی ایران سازگار نیست.

ایران کشوری نیست که با یک یا دو یگان هوایی بتوان آن را از درون متلاشی کرد. طول سواحل، توان پشتیبانی، امکان جابه‌جایی سریع و شبکه دفاعی چندلایه، هرگونه عملیات زمینی را به یک ماجراجویی پرهزینه تبدیل می‌کند.

نکته کلیدی دیگر، بحران تولید تسلیحات در صنعت نظامی آمریکاست. گزارش‌های رسمی در جلسات استماع کنگره نشان داده‌اند که شرکت‌های بزرگی مثل لاکهید مارتین و ریتیون با کمبود مواد اولیه، اختلال در زنجیره تأمین و مشکلات فناوری روبه‌رو هستند.

این نشان می دهد که موضوع فقط پول نیست؛ مسئله این است که بسیاری از مواد حیاتی برای تولید تسلیحات پیشرفته، در اختیار آمریکا نیست یا به‌سادگی در دسترس نیست.

برای مثال، در تولید جنگنده‌هایی مثلF 35 بارها تأکید شده که کمبود نرم‌افزارهای لازم، گالیوم و برخی عناصر نادر، روند تولید را مختل کرده است. در حوزه موشک‌های تاکتیکی هم وضع بهتر نیست.

اگر قرار باشد آمریکا در یک جنگ گسترده علیه ایران به‌طور مداوم از موشک‌های جدید استفاده کند، با کمبود شدید تولید مواجه خواهد شد.

در واقع برنامه‌های تولیدی پنتاگون روی کاغذ بزرگ‌اند، اما در عمل، آمار تولید بسیار پایین‌تر از نیاز واقعی است. این یعنی اگر آمریکا تمام توان خود را در جبهه ایران به‌کار بگیرد، در جبهه‌های دیگر، به‌ویژه در برابر چین، با مشکل روبه‌رو خواهد شد. همین مسئله نشان می‌دهد که واشنگتن دیگر آن توان مطلق گذشته را ندارد و ناچار است بین چند جبهه، منابع محدود خود را تقسیم کند.

بازار انرژی، هم‌پیمانی‌های شرقی و موازنه جدید قدرت

بازار جهانی نفت نیز یکی از متغیرهای تعیین‌کننده در این معادله است. چین دوباره به بازار نفت برگشته و واردات خود را بالا برده است. این یعنی تقاضا هنوز بالاست و آمریکا نتوانسته از مسیر کاهش تقاضا، قیمت را برای مدت طولانی مهار کند.

به معنای دیگر بازار جهانی نفت به شدت به تقاضای چین وابسته است. پس از یک دوره کاهش خرید موقت مجددا به بازار بازگشته است. این تقاضای فزاینده در کنار تهدیدات ترانزیتی در باب‌المندب و تنگه هرمز، بازار را در وضعیت فوق‌العاده شکننده‌ای قرار داده است.

با ورود عملیاتی یمن به نبردهای دریایی از اواخر تیرماه سال جاری و اعمال محاصره دریایی بر بنادر عربستان سعودی نیز کریدورهای جایگزین انتقال انرژی مانند خط لوله شرق به غرب عربستان (منتهی به بندر ینبع در دریای سرخ) ناامن شده‌اند. در صورت قطع جریان صادرات نفت از خلیج فارس و بندر ینبع، صعود قیمت نفت به محدوده ۲۰۰ دلار در هر بشکه کاملاً اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.

دلیل عدم تحقق فوری این جهش قیمتی تا کنون هم سیگنال‌های مثبت و کاذب ترامپ مبنی بر پایان زودهنگام تنش‌ها و استفاده بی‌رویه از ذخایر استراتژیک نفتی آمریکا بوده است؛ روندی که با تخلیه نهایی این ذخایر قابلیت استمرار نخواهد داشت.

در این میان، هم‌افزایی اطلاعاتی و تسلیحاتی چین و روسیه با ایران به اوج خود رسیده است. در عین حال تجهیز گروه‌های تجزیه‌طلب شبه‌نظامی کرد توسط غرب برای نفوذ به مرزهای غربی ایران، با شکست کامل مواجه شد؛ چراکه شبکه‌های اطلاعاتی و ماهواره‌ای چین و روسیه داده‌های تحرک این گروه‌ها را پیش از هرگونه عملیات در اختیار نیروهای امنیتی ایران قرار دادند.

گزارش‌های اطلاعاتی نشان می‌دهند که ایران در دوره بازگشایی موقت تنگه هرمز، سامانه‌های راداری و تجهیزات پدافندی استراتژیک جدیدی را از متحدان شرقی خود دریافت و در سواحل جنوبی مستقر کرده است که ضریب آسیب‌پذیری ناوگان دریایی غرب را به شدت افزایش می‌دهد.

در نهایت اگر این پازل را کنار هم بگذاریم، روشن می‌شود که آمریکا با وجود تهدیدهای مکرر و ژست‌های تهاجمی، درگیر مجموعه‌ای از محدودیت‌های جدی است؛ از بحران اقتصادی و ترس از رکود تورمی گرفته تا ناتوانی در تولید انبوه تسلیحات، از آسیب‌پذیری در برابر نوسانات بازار انرژی تا دشواری اجرای یک حمله زمینی واقعی به ایران. در چنین شرایطی، تداوم بازدارندگی فعال از سوی ایران، شناساندن محدودیت‌های قدرت آمریکا و اسرائیل، و حفظ آمادگی در حوزه‌های انرژی، نظامی و اطلاعاتی، می‌تواند معادله را به نفع تهران تثبیت کند.

آمریکا شاید هنوز قدرت ضربه‌زدن داشته باشد، اما توان تحمیل یک پیروزی کامل و پرهزینه بر ایران را ندارد. همین شکاف میان «تهدید» و «توانایی واقعی»، مهم‌ترین نقطه‌ای است که باید با دقت در آن ایستاد و از آن برای بازدارندگی موثر استفاده کرد.