محلۀ بازاری‌نشین

عسکریه برای مردم اصفهان و چه‌بسا دیگر شهرها، محله‌ای شناخته‌شده است؛ وجود بیمارستان عسکریه و امامزاده شاه‌میرحمزه(ع)، این محله را برای همگان نام‌آشنا کرده. هسته اولیه و نام‌گذاری این محله به سال ۱۳۴۵ برمی‌گردد؛ زمانی که عالمی وارسته به نام آیت‌الله محمدباقر زند کرمانی به تأسیس درمانگاه خیریه عسکریه اقدام کرد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ عسکریه برای مردم اصفهان و چه‌بسا دیگر شهرها، محله‌ای شناخته‌شده است؛ وجود بیمارستان عسکریه و امامزاده شاه‌میرحمزه(ع)، این محله را برای همگان نام‌آشنا کرده. هسته اولیه و نام‌گذاری این محله به سال ۱۳۴۵ برمی‌گردد؛ زمانی که عالمی وارسته به نام آیت‌الله محمدباقر زند کرمانی به تأسیس درمانگاه خیریه عسکریه اقدام کرد.

این درمانگاه پیش از توسعه امروزی خود، محل خدمات پزشکی عمومی، تزریقات و پانسمان بود و ده سال بعد، یعنی در سال 1355 در زمان مدیریت دکترنوری و به همت هیئت امنای وقت، زمین‌های اطراف درمانگاه خریداری می‌شود و پس از الحاق آن، نام درمانگاه به بیمارستان زنان و مامایی عسکریه تغییر می‌یابد و به مرور فعالیت‌هایش گسترده می‌شود.

تاریخچه شکل‌گیری محله عسکریه

این محله در گذشته بخشی خارج از شهر اصفهان به حساب می‌آمده که با ساخت درمانگاه خیریه (در سال ۱۳۴۵) به عنوان یک کانون محلی در شمال شرق اصفهان شکل می‌گیرد.
خیابان‌کشی‌ها و گسترش عسکریه به شکل امروزی در منطقه ۱۰ شهرداری و تبدیل آن به یک محله پررونق و پرتردد، مربوط به دهه‌های۵۰ و ۶۰ خورشیدی و در جریان توسعه شهرنشینی است.

درباره وجه تسمیه، بیشتر اهالی هم‌داستان‌اند که به دلیل نام بیمارستان، محله هم به عسکریه معروف شده است؛ اما آقای علیزاده که از کاسبان قدیمی است، می‌گوید که نام اولیه این محل صدرالدین بوده و در قبض‌هایی که در گذشته صادر می‌شده این نام درج شده است.

اما عسکریه از سال‌های تأسیسش تا به امروز چه تغییراتی داشته؟ اینطور که ساکنان و کسبه قدیمی می‌گویند، تغییرات زیادی بعد از شکل‌گیری محله اتفاق افتاده است.

مهدی آبشاهی از ساکنان قدیمی عسکریه است. او که سال‌هاست در این محله فروشگاه پوشاک دارد، از زمین‌های خاکی و کشاورزی یاد می‌کند که سال‌های نه‌چندان دورِ محله بوده است.
آبشاهی با اشاره به بیمارستان عسکریه می‌گوید: «یادم هست که مکان فعلی بیمارستان یک درمانگاه کوچک خیریه بود که مردم برای بیماری‌های معمولی و تزریق آمپول و پانسمان به آن مراجعه می‌کردند. کم‌کم مغازه‌ها ساخته شدند و بیمارستان هم گسترش یافت. این شد که زمین‌های کشاورزی هم به خاطر بحث شهرسازی و هم کمبود آب، تبدیل به خانه‌ شدند و به مرور محله شکل امروز را پیدا کرد.»

در اطراف محله فضاهای سبزی قرار دارد که روح تازه‌ای به آن می‌بخشد. این بوستان‌ها محیط عسکریه را از یک محله صرفا تجاری خارج کرده و مردم محله را ساعاتی در کنار هم جمع می‌کنند. پارک‌های محله به گونه‌ای مرکزی طراحی شده‌اند و دور تا دور آن‌ها خانه‌ها را بنا کرده‌اند. به گفته یکی از اهالی محله، مهندسی به نام غفوری، این سیستم را طراحی کرده و چون تحصیلاتش را در آمریکا گذرانده بود، از فضای شهری آنجا برای چنین طراحی الهام گرفته است. دلیل ساخت این فضاهای سبز نیز این بوده که خانواده‌ها بتوانند در طول روز همراه با فرزندانشان به این مکان‌ها بیایند و از آن استفاده کنند.

این بوستان‌ها شاهد حضور اهالی محله هستند و نیمکت‌ها مکانی می‌شوند برای گردهم‌جمع‌شدن بازنشسته‌ها و خانواده‌ها، جوانان و کودکان، پیرمردها و پیرزن‌هایی که بعد از سال‌ها تلاش و فعالیت حالا الک کار را آویخته‌اند و در کنار هم از خاطرات گذشته می‌گویند.

محله‌ای برای کسب و کار

آقای سنجری و دوستش روی نیمکتی نشسته‌اند. به طرفشان می‌روم تا از گذشته محله برایمان بگویند؛ از زمانی که هنوز وسعت و جمعیت آن به اندازه امروز نبوده است. آقای سنجری اصلاً اهل محله صغیر است؛ اما سال‌هاست که دوستانی در عسکریه دارد. بازنشسته کارخانه بافندگی است و بعد از فراغت از کار، هرروز به بوستان نزدیک خیابان سروش می‌آید تا دوستانش را ببیند و به گپ‌وگفت بنشینند. از او درباره شغل قدیم مردم می‌پرسم؛ زمانی که خیابان سروش یک خیابان خاکی بوده و رفت‌وآمد اتومبیل‌ها در آن به ندرت صورت می‌گرفته؛ وقتی که گاری‌ها و چرخ‌دستی‌ها سلطان بلامنازع خیابان بوده‌اند.
این بافنده قدیمی لبخندی به لب می‌آورد و درحالی که اطرافش را نگاه می‌کند، با دست، خانه‌ها و مغازه‌ها را نشان می‌دهد و می‌گوید: «اینجا تا چشم کار می‌کرد زمین کشاورزی بود. بیشتر مردم کشاورز بودند. دامداری هم بود؛ اما خیلی کمتر. بعدها که کشاورزی از رونق افتاد و این مغازه‌ها ساخته شد، اینجا شد محلۀ بازاری‌ها.»
تعداد زیادی از اهالی هم بر اینکه عسکریه محله‌ای بازاری‌نشین است تأکید می‌کنند.
فروشگاه‌های زیادی که در محله وجود دارد گواهی است بر این موضوع؛ فروشگاه‌هایی که بیشتر نیازهای اهالی عسکریه را تأمین می‌کنند. به گفته آقای علیزاده، بیشتر کسبه در کنار خانه‌هایشان مغازه‌ای باز می‌کردند و این مسئله را می‌توان در ساختار فعلی این مغازه‌ها دید.

داستان پارک شمس

آقای میرزایی که فروشگاه لوازم آرایشی دارد و جزو اولین‌های محله بوده، مشغول فروش کرم مرطوب‌کننده به یک مشتری است. این بازاریِ قدیمی به خیابان فرسان و پارک شمس اشاره می‌کند و می‌گوید: «به جای این پارک فقط درخت بود؛ درخت‌های بلند و انبوه که فضای ترسناکی را به وجود آورده بود. مردم خیلی جرئت نمی‌کردند اینجا رفت‌وآمد کنند. بعدها که فضای محله بیشتر شهری شد، شهرداری پارک شمس را احداث کرد. الان خدا را شکر مردم خیلی راحت‌ترند و همه وقت، به ویژه عصرها پارک شلوغ می‌شود.»
پارک شمس در مرز عسکریه و دشستان قرار دارد و محلی است برای گذران اوقات و دورهمی‌های هر دو محله.

مادی مُرغاب

از خیابان فرسان به سمت مادی مرغاب می‌رویم؛ مادی که سال‌های پرآبی را دیده، حالا تبدیل شده به گودالی خشک که منتظر است رودخانه پرآب شود و سهمش را از زاینده‌رود بگیرد.
مادی اسم جالبی دارد؛ چرا به این نام معروف شده؟ آقای سنجری پاسخ می‌دهد: «قدیم‌ها که این مادی پرآب بود، پرنده‌ها و مرغابی‌ها توی آن شنا می‌کردند؛ برای همین به آن مرغاب می‌گفتند.» کمی آن طرف‌تر روبه‌روی نیمکت آقای سنجری، چندنفر از ساکنان محله کنار هم نشسته‌اند و مشغول گفت‌وگو. نزدیک می‌شوم و ازشان درباره محله می‌پرسم؛ اینکه آیا مشکلی وجود دارد که اهالی محله را به سختی بیندازد؟
منتظرم که به مشکلات زیادی اشاره کنند؛ اما همگی معتقدند عسکریه محله‌ای مناسب برای زندگی است و به جز بحث ترافیک که همه جا وجود دارد، مسئله‌ای نیست که زندگی را به کامشان تلخ کند.

خاطرات چوبیِ آقای نجار

آقای غلامی، نجار باسابقه محله عسکریه است و کارگاهی داشته که تقریباً با تأسیس محله هم‌سن و سال بوده. او خاطرات فراوانی از عسکریه دارد؛ از نردبان‌های چوبی‌ای که بر دیوارهای آجری و سیمانی تکیه می‌دادند، از کشاورزانی که برای ساخت دسته بیل و کلنگ و وسایل کشاورزی به او مراجعه می‌کرده‌اند و… که حالا دیگر خیلی از آن کارها به خاطره‌ها پیوسته‌اند.می‌گوید: «بیشتر صاحبان این خانه‌ها همان کشاورزان قدیمی محله هستند که زمین‌هایشان را به خانه تبدیل کردند و شدند اهالی محله عسکریه.» می‌‌پرسم از زمان کودکی‌تان و بازی‌هایی که آن زمان رایج بود چیزی به یاد دارد یا نه؟ دستش را روی پایش می‌کوبد و با هیجان پاسخ می‌دهد: «بله که به یاد دارم. هفت‌سنگ و گل یا پوچ و پله چفتک بازی می‌کردیم و از صبح تا غروب توی کوچه بودیم. بچه‌های الان از این نظر واقعاً در مضیقه هستند و شادی و نشاطی را که ما با هم‌سن‌وسال‌هایمان تجربه می‌کردیم آن‌ها نمی‌توانند تجربه کنند.»

بومی و مذهبی؛ دو ویژگی اهالی محله عسکریه

چند خانم دور هم نشسته‌اند و بساط چای و میوه‌شان پهن است. نزدیک می‌روم و ازشان می‌پرسم که اهل این محل هستند؟ یکی از خانم‌ها پاسخ می‌دهد که 14سالی می‌شود ساکن محله شده است. او راجع به روابط همسایه‌ها و رفت‌وآمدشان می‌گوید: «14سال پیش که من تازه ساکن محله شده بودم مردم بیشتر با هم در ارتباط بودند. همسایه‌ها هم خیلی با هم رفت‌وآمد داشتند؛ اما حالا این ارتباطات کمتر شده است.»بومی‌بودن اهالی محل و مذهبی‌بودن آن‌ها دو ویژگی است که خانم عبداللهی به آن اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «بیشتر همسایه‌ها سال‌های زیادی است که ساکن محله هستند و مهاجر کمتر به اینجا آمده. آن‌ها بسیار مذهبی‌اند و تازگی‌ها بیشتر همدیگر را توی روضه‌ها می‌بینند یا وقت نماز توی مسجد.»

خیابان خاکی چطور آسفالت شد؟

سری به بنگاه‌ املاک آقای میرزایی می‌زنم. او در این محله به دنیا آمده و خاطرات فراوانی دارد از روزهای قدیمی آن؛ روزهایی که خیابان‌ها آسفالت نبوده و پدرش به شهرداری مراجعه می‌کند تا اوضاع را سامان بدهند. میرزایی می‌گوید: «خیابان فرسان آسفالت نبود و خیلی مایه آزار مردم شده بود. پدرم به شهرداری می‌رود و درخواست می‌کند که به محله رسیدگی بیشتری
شود. شهرداری می‌گوید که هزینه آسفالت را باید خود مردم محله بپردازند و پدرم به کمک اهالی هزینه را جور می‌کند و این خیابان آسفالت می‌شود.» میرزایی به نقشه ساخت محله اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «طرح این محله را معماران آمریکایی ارائه داده بودند؛ به خاطر همین می‌بینیم که کوچه ها اکثرا پهن هستند و خانه‌ها دور یک فضای سبز بنا شده‌اند.»

روایت یک عروس قدیمی از خواستگاری‌اش

«عسکریه حال و هوای خودش را دارد؛ محله‌ای که خانه‌های یک طبقه و دوطبقه قدیمی را دارند می‌کوبند و آپارتمان می‌سازند.» این حرف خانمی است که توی پارک نشسته و نامش را به ما نمی‌گوید. پرچم ایران در دست دارد و روبه‌روی وسایل بازی کودکان، گویا منتظر نوه‌اش است.

او که چندان علاقه‌ای به هم‌صحبتی با ما ندارد، وقتی با پرسش «قدیم‌ها رسم و رسوم عروسی توی محله چطور بود؟» روبه‌رو می شود، درِ دلش باز می شود و به سخن می‌آید: «قدیم‌ها مثل حالا نبود که پسر و دختر چند وقت با هم بروند و بیایند و بعد آیا ازدواجی صورت بگیرد یا نه. خود من تا زمان نامزدی همسرم را ندیده بودم.»

از این خانم ساکن محله عسکریه می‌خواهم ماجرای ازدواجش را برایمان شرح بدهد. او هم با آب‌وتابی از سر یادآوری خاطرات گذشته شروع می‌کند: «حدود سیزده‌چهارده‌ساله بودم و با مادربزرگم زندگی می‌کردم. پدر و مادرم تهران بودند. روزی درِ خانه را زدند و من رفتم در را باز کردم. دو خانم بودند و گفتند که با مادربزرگ کار دارند. وقتی که رفتند، مادربزرگم گفت خودت را آماده کن، آخر هفته مهمان داریم و زنگ زد به پدر و مادرم و گفت که بیایند اصفهان. آخر هفته مادرم مشغول پختن غذا و شستن میوه شد و دم غروب مهمان‌ها آمدند. بعد از خوردن شام و میوه و شیرینی مهمان‌ها موقع رفتن انگشتری در دست من کردند و گفتند مبارک باشد. من تا آن لحظه متوجه نشده بودم برای چه کاری آمدنده بودند. بعدش مادربزرگم گفت دخترم تو حالا نامزد داری!» او سپس خیلی محکم می ‌گوید: «قدیم‌ها زن‌ها فعالیت زیادی داشتند؛ از خانه‌داری بگیر تا کارهای بیرون خانه. خودم مسئول کنترل کیفیت کارخانه تولید پیله بودم. با چهارتا بچه، هم به کارهای خانه می‌رسیدم و هم شاغل بودم. زنان امروزی نسبت به گذشته کار چندانی ندارند.»