اولین شهید محله

خیابان سروش، کوی مشکین، کوچه‌ای که محل قدکشیدن و بزرگ‌شدنش بود. با تربیت دینی و رزق حلال بزرگ شد و پا در راهی گذاشت که راه حقیقت بود.

به گزارش اصفهان زیبا؛ خیابان سروش، کوی مشکین، کوچه‌ای که محل قدکشیدن و بزرگ‌شدنش بود. با تربیت دینی و رزق حلال بزرگ شد و پا در راهی گذاشت که راه حقیقت بود.

شاید وقتی صوت قرآنش در کوچه می‌پیچید و همسایه‌ها گوش تیز می‌کردند برای شنیدنش، نمی‌دانستند قرار است که روزی یک کوچه آن‌طرف‌تر به نامش شود؛ کوچه‌ای به نام شهید سید علی میر.

اولین شهید محله شد و چشم و چراغ محله. شنونده روایت زندگی‌اش از زبان سید جعفر میر، برادرش می‌شویم.

پدرم انقلابی بود و از مقلدان حضرت‌امام(ره)

برادرم متولد سال ۱۳۴۰ بود و فرزند چهارم خانواده. او دو سال از من کوچک‌تر بود. پدرمان کارگر کارخانه صنایع پشم بود و مادرم خانه‌دار که هر دو به رحمت خدا رفته‌اند.
پدرم از نیروهای انقلابی سال ۴۲ بود و از مقلدین حضرت امام‌خمینی(ره). این شد که ما هم مقلد حضرت امام بودیم مثل ایشان در راه ایشان قرار گرفتیم. پدرم نیز در این مسیر مشوق بسیار خوبی برایمان بود.

از اول ابتدایی نمازش ترک نمی‌شد

ما در یک خانواده مذهبی بزرگ شدیم. با روزی حلال پدر و عشق به اهل بیت(س) که از مادر آموختیم. یادم می‌آید که سید علی قبل از تکلیف، انجام عبادات و دستورهای دینی را بر خودش واجب کرده بود. در احکام و مسائل شرعی دقت می‌کرد و از وقتی خوب و بد را از هم تشخیص داد، سؤال‌های شرعی خود را از پدر و مادرم می‌پرسید.
از اول ابتدایی نمازش ترک نمی‌شد؛ حتی نماز صبح که مشقت بیشتری دارد. از وقتی هم که به تکلیف رسید، نگذاشت یک نماز یا روزه‌اش ضایع شود و به نماز جماعت اهمیت زیادی می‌داد.

صوت قرآن بسیار زیبا و دلنشینی داشت

بسیار خوش‌اخلاق و در بین اقوام و دوستان زبانزد خاص و عام بود. او اصلا اهل
غیبت نبود و صوت قرآن بسیار زیبایی داشت. یکی از همسایگان قدیمی‌مان می‌گفت که من هر وقت از نماز صبح مسجد برمی‌گردم، می‌ایستم و صوت قرآن سید علی را از پشت دیوار خانه گوش می‌دهم و لذت می‌برم.

شعر می‌‌سرود و تا لازم نبود حرف نمی‌زد

بسیار مطالعه را دوست داشت و دانش‌آموز درس‌خوانی بود. به خواندن کتاب‌های شهید مطهری علاقه داشت. تیم فوتبالی تشکیل داده بود و در مقطع راهنمایی در تیم مدرسه بود.
روحیه‌ای لطیف و شاعرانه داشت‌. اشعاری هم سروده و در دفترش نوشته بود. بیشتر اوقات ساکت بود و تا واجب نبود سخنی نمی‌گفت. معتقد بود باید انسان، سنجیده و حساب‌شده سخن بگوید‌ و زبانش را بیهوده نچرخاند‌.

اعلامیه‌ها را روی نیمکت‌های مدرسه می‌گذاشت

در شش‌سالگی و درسال ۴۷ به دبستان نهم آبان سابق رفت و در سال۵۱ موفق به گرفتن تصدیق ابتدایی شد. سپس به دبیرستان
۶ بهمن سابق رفت و در سال ۵۵ پس از گرفتن مدرک سوم راهنمایی، وارد دبیرستان هراتی شد و در آن مدرسه دیپلم گرفت.
آن زمان دوران پیروزی انقلاب بود و برادرم هم در فعالیت‌های ضد رژیم شاهنشاهی، مانند پخش اعلامیه در دبیرستان فعال بود. با سه نفر از دوستانش اعلامیه‌ها را روی نیمکت‌های دانش‌آموزان می‌گذاشتند. بعد از مدتی مدیر مدرسه فهمیده و به شدت تهدید کرده بود؛ ولی موفق به شناسایی آن‌ها نشده بود.

روی پشت‌‌بام درازکش شعار می‌دادیم تا دیده نشویم

مرتب در تظاهرات شرکت می‌کردیم و شب‌ها روی پشت بام الله اکبر می‌گفتیم. ما به خاطر یکی از اهالی محل که از چماق‌دارها بود، به حالت درازکش شعار می‌دادیم تا دیده نشویم.
همسایه‌مان روزی با یک ماشین ارتشی آمد توی محل. می‌خواست ایجاد ترس و وحشت کند و به قولی زهر چشم بگیرد و با چوب و چماق چند نفر را دستگیر کند؛ اما محله خلوت بود و موفق به این کار نشد. با نزدیک‌شدن پیروزی انقلاب هم از محله پا به فرار گذاشت.

راه امام و شهادت را انتخاب کرده بود

بعد از گرفتن دیپلم، مدت کوتاهی در بازار به کار بسته‌بندی تریکو مشغول شد. قرار شد با دوستش فکری کنند برای ادامه مسیر زندگی. چند روز که گذشت سید علی تصمیم خودش را گرفت. راه امام و شهادت را انتخاب کرده بود.

سال ۵۸ به عضویت سپاه درآمد

سال ۵۸ وارد سپاه و از نیروهای رسمی سپاه شد. او مدتی از محافظان قائم مقام رهبری آن زمان بود و دو باری برای مأموریت به شیراز و قم رفت؛ تا اینکه قائله کردستان پیش آمد. هنوز جنگ تحمیلی شروع نشده بود. وقتی مخالفت عده‌ای را برای رفتن دید، گفت؛ عازم سفرم. من کمتر از برادران خود نیستم؛ باید بروم. تصمیمش را گرفته بود. با عجله به خانه آمد و ساکش را برداشت. گفتم من می‌خواستم به کردستان بروم. نگاهی کرد و گفت شما بعد از من بروید.

با اولین گروه اعزامی به کردستان رفت دوره‌های آموزشی و چریکی را در پادگان ۱۵ خرداد دید. با اولین گروه اعزامی به همراه سردار رحیم صفوی که آن زمان مسئول عملیات سپاه پاسداران اصفهان بود، به کردستان رفت.
مادرم مریض شده بود. پدرم با او تماس گرفت تا برگردد؛ ولی قبول نکرد.

بسیار زیبا اذان می‌گفت

رفته بود فرودگاه. به او گفته بودند اسمت در لیست نیست. جواب داده بود که می‌دانم ولی؛ دیگر طاقت ماندن ندارم. با اصرار زیاد، همانجا اسمش را در لیست نوشته بودند. دوستانش نقل می‌کردند قبل از پرواز، وقت نماز بود. اذان نماز جماعت را سید علی با صدای زیبایش گفت. بسیار زیبا اذان می‌گفت.

از فرودگاه حمله دشمن شروع شده بود

فروردین سال ۵۹ بود. زمانی که هواپیمایشان در سنندج می‌نشیند از همان لحظه شلیک دشمن به آن‌ها شروع شده بود. پس از درگیری و مقاومت بسیار، توانسته بودند از آن مهلکه جان سالم به در ببرند و به پایگاهشان برسند. منطقه کوهستانی بود و موقعیت سختی برای نبرد داشت.

اردیبهشت ۵۹ با اصابت تیر، به شهادت رسید

پانزدهم اردیبهشت سال ۵۹ وقتی در مقر بود، برای گرفتن وضوی نماز صبح به محوطه مقر رفته بود. به وسیله تیر اسلحه‌ای دوربین‌دار که به پشت سرش اصابت کرده بود به شهادت رسید. فدهم اردیبهشت ایشان از مسجد الغفور، مسجد محل، تشییع باشکوهی شد و در گلستان شهدا به خاک سپرده شد. فرصت نکرده بود وصیت کاملی بنویسد. کاغذی در جیبش بود که روی آن نوشته بود: «سلام من را به پدر و مادرم برسانید و از همه حلالیت بطلبید. اگر شهید شدم به اصفهان ببرید و در کنار برادرانم به خاک بسپارید.»

خبر شهادتش را از تلویزیون شنیدیم

آن زمان هنوز رسم نشده بود که برای دادن خبر شهادت به در منزل شهید بیایند. همین شد که برای ما اعلام خبر شهادت ایشان از تلویزیون، به خاطره تلخ و فراموش‌نشدنی تبدیل شد.
من از سال ۵۷ به عضویت سپاه درآمدم. شب وقتی از محل کار برگشتم، ساعت حدود ۹ بود و پدرم جلوی در منزل نگران ایستاده بود. تلویزیون هنگام اعلام نام شهدای سنندج، از سید علی میر اصفهانی نام برده بود. مادر و پدر هر دو این خبر را شنیده بودند و مادرم بسیار ناآرامی می‌کرد. حدس می‌زدم که برادرم باشد؛ ولی برای اینکه آن‌ها آرام شوند گفتم دنبال فامیل ما که اصفهانی نیست؛ احتمالا فرد دیگری بوده است. اما هیچ اشتباهی در کار نبود و سید علی میر شد اولین شهید محله و از اولین شهدای شهر اصفهان.