شهادت؛ قراری که از قبل گفته بود

در میان خاطرات سال‌های انقلاب و دفاع مقدس، گاه روایت‌هایی شنیده می‌شود که تنها شرح یک زندگی نیست؛ روایت انسان‌هایی است که پیش از شهادت، با اخلاق، ایمان، مردم‌داری و بصیرت خود، مسیرشان را انتخاب کرده بودند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ در میان خاطرات سال‌های انقلاب و دفاع مقدس، گاه روایت‌هایی شنیده می‌شود که تنها شرح یک زندگی نیست؛ روایت انسان‌هایی است که پیش از شهادت، با اخلاق، ایمان، مردم‌داری و بصیرت خود، مسیرشان را انتخاب کرده بودند؛ همان‌ها که شهید بودند قبل از شهیدشدنشان. سیدعلی سجادی از همین جنس بود؛ جوانی اهل مطالعه و تحقیق که دین را با آگاهی برگزید، در روزهای سخت انقلاب کنار مردم ایستاد و سرانجام سال ۱۳۶۰ در جبهه دارخوین به شهادت رسید. آنچه می‌خوانید، روایت برادرش سید حسن سجادی از زندگی، منش و خاطرات این شهید است.

دین موروثی نمی‌خواست

سید علی متولد سال ۱۳۳۸ بود و یک سال از من بزرگ‌تر. او فرزند ششم خانواده بود و من آخری. بیشتر کارها را با هم انجام می‌دادیم؛ حتی لباس‌هایمان را شبیه هم می‌خریدیم. او مانند بسیاری از جوانان آن روزگار، هم کار می‌کرد و هم ‌درس می‌خواند. از همان نوجوانی روحیه‌ای جست‌وجوگر داشت. کتاب‌هایی درباره مارکسیسم و کمونیسم می‌خواند تا بتواند به پرسش‌ها پاسخ دهد. پدرم گاهی اعتراض می‌کرد و می‌گفت این کتاب‌ها ممکن است عقیده انسان را خراب کند؛ اما سید علی می‌گفت: «من دین موروثی نمی‌خواهم؛ دین تحقیقی می‌خواهم.» او مطالعات گسترده‌ای در حوزه اعتقادات داشت و در مقابل گروه‌های توده‌ای و مارکسیستی در اطراف دانشگاه با استدلال و منطق بحث می‌کرد. در وصیت‌نامه‌اش نیز تأکید کرده بود که اسلام را با تحقیق و شناخت انتخاب کرده است.

آرامش مردی که برای شهادت ساخته‌شده بود

سید علی اخلاق بسیار خوبی داشت. اهل تندی و عصبانیت نبود. وقتی‌که از دست کسی خیلی ناراحت و عصبانی می‌شد، فقط می‌گفت: «اِ، نگاهش کن!» همیشه این جمله شهید سلیمانی را به یاد می‌آورم که «تا شهید نباشی، شهید نمی‌شوی.» سید علی پیش از شهادت، در رفتار و منش خود شهیدگونه زندگی می‌کرد.
قبل از پیروزی انقلاب، با هم در تظاهرات شرکت می‌کردیم. در خیابان سروش، درخت‌های بریده‌شده را وسط خیابان می‌انداختیم تا مانع حرکت خودروهای نظامی شویم. یک‌بار هم خودرویی را به آتش کشیدیم و نیروهای رژیم به سمت ما تیراندازی کردند. به‌طرف مسجدالغفور دویدیم و به لطف خدا آسیبی ندیدیم. برای شنیدن سخنرانی‌های انقلابی به مسجد حکیم می‌رفتیم و اعلامیه‌های امام(ره) را در سطح شهر پخش می‌کردیم. سید علی در آن زمان سرباز بود و از پادگان فرار کرده بود. وقتی فهمیدیم ساواک عکس او را برای دستگیری پخش کرده است، مدتی او را در دیزیچه مخفی کردیم.

بسته‌ها را می‌گذاشت و می‌رفت تا او را نشناسند

در روزهای کمبود نفت و ارزاق عمومی، سید علی بی‌سروصدا به خانواده‌های نیازمند کمک می‌کرد. گاری نفت را می‌گرفت و سهمیه نفت افراد ناتوان را به خانه‌هایشان می‌رساند. من یک ژیان داشتم. مرتب او را می‌گرفت. روزی اصرار کردم بدانم با خودروی من چه‌کاری انجام می‌دهد. پس از اصرار فراوان پذیرفت مرا همراه خود ببرد؛ به‌شرط آنکه تا زمانی که زنده است چیزی به کسی نگویم. او و دوتا از دوستانش، با درآمد هفتگی‌شان برنج، روغن و مواد غذایی تهیه می‌کردند و آن‌ها را به درِ خانه نیازمندان می‌رساند. رفتیم خیابان عبدالرزاق، کوچه ۱۱ پیچ؛ آدرس خانواده‌های محروم را پیداکرده بود و بسته‌ها را پشت در می‌گذاشت و می‌رفت تا کسی او را نشناسد؛ حتی به خانه یک زوج سالمند کلیمی نیز کمک کرد. مواد غذایی را کنار ایوان گذاشت، آن‌ها را صدا زد و بی‌آنکه خود را نشان دهد بازگشت. سید علی، عباس فروزان‌مهر و احمد تاج، باهم این کار را انجام می‌دادند. حالا هر سه از شهدای محل هستند.

گفت: من دومین شهید محل هستم

انجمنی در مسجد‌الغفور داشتیم. جلسه‌های پرشوری بود. یک روز با بچه‌های محل دور هم نشسته بودیم. سید علی گفت: «اولین شهید این محل علی میر است، دومی من و سومی علی لطفی.» همه حرفش را شوخی گرفتند؛ حتی بعد از شهادت علی میر هم یادشان به حرفش نبود. تا اینکه خبر شهادتش در کردستان رسید.

می‌دانست دفعه آخر است که می‌رود

مغازه در و پنجره آلومینیومی داشتم. هر بار که می‌خواست برود، به زور پولی در جیبش می‌گذاشتم. آخرین بار اما هرچه تلاش کردم قبول نکرد. می‌گفت نیازی ندارم. انگار می‌دانست دفعه آخر است. قبل از شهادت سید علی، پدر و مادرم در یک شب خواب‌هایی دیدند که خبر از شهادت سید علی می‌داد. وقتی خبر شهادتش را آوردند، داخل خودرو سر کوچه نشسته بودم. نگفتم برادرش هستم وقتی خبر را شنیدم. ماشین را رها کردم و کنار کوچه نشستم. به این فکر می‌کردم با ناراحتی قلبی مادرم، چطور خبر را به او بگویم! وقتی مادرم فهمید، با صبری مثال‌زدنی گفت: «من یک امانت داشتم که آن را در راه خدا دادم.» از من صبورتر بود. خدا به او این توان را داده بود.
پدرم روحانی و نماینده امام(ره) در امور وجوهات بود. در مدرسه ملاعبدالله حجره داشت و به طلاب درس می‌داد.
خانواده‌ای مذهبی داشتیم. ما پنج برادر بودیم و به خاطر سید بودنمان پدر همیشه با احترام و پیشوند آقا صدایمان می‌کرد. وقتی برای نماز صبح صدایمان می‌زد صدای «آقا علی، آقا رسول، آقا حسن…» خانه را پر می‌کرد. همسایه‌ها می‌گفتند هر صبح صدای «آقا آقا» از این خانه بلند می‌شود. پدرم می‌گفت: «طوری نیست. این هم باب خیری است تا همسایه‌ها هم برای نماز بیدار شوند.»
سید علی، سال ۱۳۶۰ در جبهه دارخوین به شهادت رسید. بعد از شهادت او، یکی دیگر از برادرانم، آقا رسول، راهی جبهه شد. من هم تصمیم گرفتم به جبهه بروم. در دوران حضورم در جبهه، مأموریت‌هایی در زمینه شناسایی عناصر نفوذی داشتم. یک‌بار هنگام عبور از پشت خاکریز، نارنجکی کنار ما افتاد. از روی ضربان تند قلب یکی از نیروها فهمیدم همان عضو نفوذی و جاسوس است. قصد ترور ما را داشت. به کارهای فنی علاقه زیادی داشتم. زمانی که در منطقه‌ای دورافتاده مستقر بودم و مدتی فراموش کرده بودند برای بازگرداندن ما نیرو بفرستند، وقت خود را صرف باز و بسته‌کردن قطعات تانک‌های آسیب‌دیده کردم.
پس از انتقال به زرهی نجف اشرف، فرمانده متوجه توانایی من در تعمیر و هدایت تانک شد. حتی دوربین یک تانک را که همه تصور می‌کردند از کار افتاده است، تعمیر کردم و توانستم با آن هدف را چندبار با دقت مورداصابت قرار دهم.
یک روز در پادگان متوجه شدم چیزی شبیه مار روی زمین حرکت می‌کند. وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، دیدم نوار فشنگی است که از پشت فنس‌ها با نخ ماهیگیری کشیده می‌شود. فردی از بیرون قصد سرقت مهمات برای استفاده در ترورهای خیابانی را داشت که موفق به شناسایی او شدیم.

عملیات رمضان و نبرد در محاصره

در عملیات رمضان برای نخستین بار وارد خاک عراق شدیم. شب‌هنگام مسیر را گم کردیم و صبح با پاتک سنگین نیروهای عراقی روبه‌رو شدیم. تعداد تانک‌های دشمن آن‌قدر زیاد بود که از دور شبیه خاکریز به نظر می‌رسید. نبرد بسیار سختی درگرفت. بسیاری از نیروها به شهادت رسیدند. تیربارچی ما نیز مجروح شد. روده‌های بیرون‌ریخته‌اش را با چفیه بستم و او را با آمبولانس عقب فرستادم. صحنه‌های سختی بود. یکی از نیروها روی بلندی ایستاده بود. هنگام گزارش وضعیت منطقه به من، هدف گلوله مستقیم قرار گرفت و در برابر چشمانمان، چشمان و پیشانی‌اش رفت. فقط لب‌هایش تکان می‌خورد.

چهل‌پنجاه‌نفری روی تانک سوار شده بودند

در اوج محاصره، تصمیم گرفتم با تانک نیروها را از منطقه خارج کنم. حدود چهل‌پنجاه نفر روی تانک سوار شدند. مسیر بسیار دشوار بود و دو بار در باتلاق گرفتار شدیم. بار دوم موتور تانک جوش آورد و عده‌ای با پاشیدن آب جوش آن سوختند. در طول مسیر تعدادی از نیروها بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیدند. از همه اتفاقات سخت‌تر، موج‌گرفتن یکی از بچه‌ها بود. هر چه از او می‌خواستیم سوار تانک شود متوجه نمی‌شد. فرصت ایستادن هم نبود. یک لحظه ایستادن، بچه‌های دیگر را به شهادت می‌رساند. سرانجام به میدان مین رسیدیم و پس از عبور از منطقه درگیری، بیهوش شدم. سه روز در بیمارستان بیهوش بودم. خبر شهادتم را به خانواده داده بودند. بعد از چند روز برگشتم.