از اردوگاه الشاطی تا رأس هرم مقاومت

اسماعیل هنیه صرفاً یک رهبر سیاسی فلسطینی یا یک چهره شناخته‌شده حماس نبود، بلکه او محصول یک زیست‌ تاریخی خاص در شرایط آوارگی، رشد در اردوگاه، تربیت در فضای اسلامی غزه، مشارکت در نسل نخست حماس، عبور از تجربه انتفاضه، زندان، تبعید، رهبری تشکیلاتی، ورود به قدرت از مسیر انتخابات و در نهایت تبدیل شدن به یکی از برجسته‌ترین نمادهای مقاومت فلسطینی در سطح منطقه‌ای به شمار می‌رفت.

به گزارش اصفهان زیبا؛ اسماعیل هنیه صرفاً یک رهبر سیاسی فلسطینی یا یک چهره شناخته‌شده حماس نبود، بلکه او محصول یک زیست‌ تاریخی خاص در شرایط آوارگی، رشد در اردوگاه، تربیت در فضای اسلامی غزه، مشارکت در نسل نخست حماس، عبور از تجربه انتفاضه، زندان، تبعید، رهبری تشکیلاتی، ورود به قدرت از مسیر انتخابات و در نهایت تبدیل شدن به یکی از برجسته‌ترین نمادهای مقاومت فلسطینی در سطح منطقه‌ای به شمار می‌رفت.

به عبارتی اهمیت هنیه فقط در جایگاه تشکیلاتی او خلاصه نمی‌شد و در توانایی او برای پیوند دادن ساحت‌های گوناگون مقاومت، از پایگاه اجتماعی و مشروعیت مردمی گرفته تا انسجام درون‌ سازمانی، ارتباط با شاخه نظامی، و هماهنگی با محور مقاومت معنا پیدا می‌کرد.

از همین رو، ترور او صرفاً حذف یک فرد نبود و با هدف ضربه‌زدن به یک الگوی رهبری، یک شبکه ارتباطی، و یک نماد سیاسی راهبردی در معادلات فلسطین و منطقه انجام شد.

هنیه؛ آوارگی و اردوگاه

برای فهم جایگاه اسماعیل هنیه، باید از نقطه آغاز زندگی او شروع کرد؛ آوارگی. خانواده او اصالتاً اهل عسقلان بودند؛ شهری که در اراضی ۱۹۴۸ قرار گرفت و تحت سیطره کامل رژیم صهیونیستی درآمد.

این جابه‌جایی اجباری، خانواده هنیه را به غزه و به‌طور مشخص به اردوگاه الشاطی کشاند؛ جایی که جدای از یک سکونتگاه فقیرانه، حافظه تاریخی فشرده از رنج، اخراج، اشغال و بی‌عدالتی بود. در چنین محیطی، هویت سیاسی و اجتماعی فلسطینی در سطح نظری و در متن تجربه زیستی او شکل گرفت. هنیه در اردوگاهی بزرگ شد که هم‌زمان مدرسه فقر، رنج و پایداری بود و همین پیشینه، بعدها یکی از مهم‌ترین منابع مشروعیت او شد.

او برخلاف برخی رهبران فلسطینی که فاصله‌ای محسوس با بستر اجتماعی خود پیدا کردند، تا سال‌ها با همان فضای اردوگاهی، همان سبک زندگی و همان منش ساده‌زیستانه شناخته می‌شد. آن هم در جامعه‌ای که مشروعیت سیاسی تا حد زیادی با رنج مشترک و زیست واقعی در متن مسئله فلسطین سنجیده می‌شود و این ویژگی برای هنیه یک سرمایه بزرگ بود.

از تربیت اسلامی تا پیوستن به نسل مؤسس حماس

فضای غزه در دهه‌های گذشته، به‌ویژه پیش از شکل‌گیری حماس، بستری مهم برای رشد گرایش‌های اسلامی بود. دانشگاه اسلامی غزه نیز که بعدها در جنگ‌ها مورد حملات شدید قرار گرفت، یکی از کانون‌های اصلی تربیت نسل جدیدی از فعالان اسلامی و سیاسی فلسطین محسوب می‌شد.

اسماعیل هنیه نیز از دل همین فضا بیرون آمد؛ فضایی که تلفیقی از تربیت دینی، آگاهی سیاسی و احساس مسئولیت نسبت به اشغال بود. در آن مقطع، اخوان‌المسلمین در فلسطین نفوذ فکری و اجتماعی داشت، اما هنوز درگیر مبارزه مسلحانه مستقیم با رژیم صهیونیستی نشده بود.

برای بخشی از نسل جوان‌تر، این رویکرد کافی به نظر نمی‌رسید. تشکیل جهاد اسلامی فلسطین به رهبری فتحی شقاقی، یکی از محرک‌های مهم برای تغییر موازنه در میان نیروهای اسلام‌گرا بود.

سپس با آغاز انتفاضه اول، فضا به‌گونه‌ای تغییر کرد که گرایش به مبارزه فعال‌تر و سازمان‌یافته، به شکل‌گیری حماس انجامید. هنیه از جمله چهره‌هایی بود که در همین نسل اول حماس قرار گرفت؛ نسلی که حماس را جدای از یک حزب، به‌مثابه پاسخ اسلامی انقلابی به اشغال و بن‌بست جریان‌های سنتی فلسطینی تعریف کرد.

در اینجا اهمیت هنیه تنها در عضویت او در جایگاه نسل مؤسس تعریف نمی‌شود، بلکه تلفیقی از دانش دینی، توان خطابه، قدرت ارتباط‌گیری و قابلیت ایفای نقش سیاسی در کنار هویت مقاومتی ِشخصیت اوست.

مرج‌الزهور؛ جایی که حماس منطقه‌ای شد

یکی از مهم‌ترین نقاط عطف در زندگی هنیه و نیز در تاریخ حماس، واقعه تبعید رهبران حماس و جهاد اسلامی به مرج‌الزهور در زمستان ۱۹۹۲ بود. رژیم صهیونیستی گمان می‌کرد با حذف میدانی رهبران، می‌تواند موج انتفاضه و سازمان‌یابی مقاومت اسلامی را مهار کند. اما این تصمیم در عمل به یک خطای راهبردی تبدیل شد. تبعیدگاهی که صرفاً یک تبعیدگاه نبود؛ آن مکان یک میدان تماس تاریخی بود.

رهبران جوان حماس و جهاد اسلامی در سخت‌ترین شرایط، با سپاه، حزب‌الله و شبکه مقاومت منطقه‌ای ارتباط مستقیم پیدا کردند. در دورانی که ابزارهای ارتباطی امروز وجود نداشت، این تماس مستقیم اهمیت فوق‌العاده‌ای داشت.

برای نخستین بار، مقاومت فلسطینیِ درون سرزمین اشغالی، از نزدیک با الگوهای سازماندهی، پشتیبانی و همگرایی منطقه‌ای آشنا شد؛ و در سوی دیگر، ایران و حزب‌الله نیز شناخت عینی و انسانی‌تری از بافت واقعی مقاومت فلسطین پیدا کردند. برای اسماعیل هنیه، مرج‌الزهور یک مرحله آموزشی راهبردی نیز بود.

او در آن مقطع به عنوان یک جوان، بخشی از هسته‌ای بود که بعدها ستون فقرات رهبری حماس را ساخت. پیوندهای انسانی و تشکیلاتی که در آن دوره شکل گرفت، در سال‌های بعد به یکی از پایه‌های اصلی رابطه حماس با محور مقاومت تبدیل شد.

بنابراین، اگر بخواهیم مسیر هنیه را در چارچوبی فراتر از زندگی فردی او ببینیم، باید بگوییم مرج‌الزهور جایی بود که او از یک فعال اسلامی فلسطینی به یک بازیگر بالقوه در شبکه بزرگ‌تر مقاومت منطقه‌ای تبدیل شد.

نزدیکی به شیخ احمد یاسین و صعود در ساختار رهبری

پس از آزادی شیخ احمد یاسین و بازگشت او به غزه، هنیه وارد مرحله‌ای تازه از فعالیت شد. ارتباط نزدیک با بنیان‌گذار معنوی و تشکیلاتی حماس، به او فرصت داد تا از سطح کادرسازی و فعالیت میانی، به لایه‌های بالای تصمیم‌گیری نزدیک شود.

انتخاب او به عنوان رئیس دفتر شیخ احمد یاسین، جدای از یک مسئولیت اداری در حماس عملاً به معنای حضور در مدار اصلی رهبری، آشنایی با سازوکار تصمیم‌سازی و کسب اعتماد سیاسی تشکیلاتی بود. پس از ترور شیخ احمد یاسین و سپس ترور عبدالعزیز رنتیسی، حماس ناچار شد ساختار رهبری خود را بازطراحی کند.

به همین خاطر دوگانه رهبری داخل و خارج در این بستر شکل گرفت؛ خالد مشعل در خارج، و هنیه به‌تدریج در داخل به یکی از مهم‌ترین چهره‌ها تبدیل شد. نکته مهم این بود که هنیه تنها یک مدیر سیاسی نبود و به دلیل ارتباط نزدیک با بدنه اجتماعی غزه و نیز پیوندش با شاخه نظامی، از نوعی مشروعیت مضاعف برخوردار بود. همان ویژگی‌که بعدها او را از بسیاری دیگر از چهره‌های صرفاً دیپلماتیک یا صرفاً نظامی متمایز کرد.

۲۰۰۶؛ ورود مقاومت به صندوق رأی

پیروزی حماس در انتخابات ۲۰۰۶ یک شوک بزرگ برای بسیاری از بازیگران داخلی و خارجی به شمار می‌رفت. این پیروزی علاوه بر جابه‌جایی یک قدرت پارلمانی، بیانگر انتقال مشروعیت از جریان‌های سنتی و فرسوده به یک نیروی مقاومت‌محور بود که خود را پاک‌دست، مؤمن، مبارز و مردمی معرفی می‌کرد. در واقع اسماعیل هنیه در مقام نخست‌وزیر، به چهره اجرایی این پیروزی تبدیل شد.

در این مرحله، اهمیت هنیه در آن بود که میان دو جهان متفاوتِ مقاومت و اداره سیاسی پل زد. بسیاری از جنبش‌های مقاومت وقتی وارد عرصه حکومت می‌شوند، یا از منطق مقاومت فاصله می‌گیرند یا در مدیریت سیاسی دچار بحران می‌شوند.

هنیه اما تلاش کرد این دو ساحت را با‌هم نگه دارد. هرچند فشارهای خارجی، تحریم‌ها، رقابت با جنبش فتح، مداخلات منطقه‌ای و محاصره غزه اجازه ندادند یک تجربه باثبات حکمرانی شکل بگیرد، اما او توانست حماس را از یک سازمان صرفا معارض، به یک بازیگر حکومتی مقاومتی ارتقا دهد.

این مرحله برای حماس و شخص هنیه سرنوشت‌ساز بود، زیرا نشان داد مقاومت می‌تواند علاوه بر سلاح و خیابان، در صندوق رأی هم مشروعیت کسب کند.موضوعی که حساسیت اسرائیل، آمریکا و بخشی از دولت‌های عربی را نسبت به او چند برابر کرد.

هنیه و هنر حفظ تعادل میان سیاست و مقاومت

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های هنیه، توانایی او در حفظ تعادل میان جناح سیاسی و جناح نظامی حماس بود. در بسیاری از جنبش‌ها، شکاف میان این دو جناح به بحران منجر می‌شود: سیاست‌ورزان به سمت مصلحت‌گرایی می‌روند و نظامیان به سمت رادیکالیسم مستقل. اما هنیه توانسته بود، دست‌کم تا حد زیادی، این دو را در یک مدار مشترک نگاه دارد.

رابطه نزدیک او با یحیی السنوار و محمد ضیف، از یک‌سو، و توان تحرک دیپلماتیک و رسانه‌ای‌اش از سوی دیگر، حماس را به سطحی از انسجام رسانده بود که در دوره‌های قبل کمتر دیده می‌شد.

این انسجام، برای رژیم صهیونیستی خطرناک بود، زیرا نشان می‌داد حماس نه‌تنها از نظر نظامی بازتولید شده، بلکه از نظر سیاسی نیز صاحب فرماندهی منسجم‌تری شده است. در همین چارچوب، هنیه به تدریج از یک رهبر صرفاً غزه‌ای به «چهره اول سیاسی فلسطین» تبدیل شد؛ شخصیتی که می‌توانست هم با بدنه اجتماعی سخن بگوید، هم با رهبران منطقه‌ای مذاکره کند و هم زبان مقاومت را در سطحی فراتر از مرزهای فلسطین نمایندگی کند.

«شهید القدس»؛ یک جمله و معنای راهبردی آن

حضور هنیه در مراسم تشییع سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و استفاده او از تعبیر «شهید القدس» برای شهید سلیمانی، علاوه بر ادای احترام عاطفی، یک موضع‌گیری راهبردی و علنی بود. این موضع‌گیری در فضایی صورت گرفت که تبلیغات وسیعی برای شکاف‌انداختن میان نیروهای مقاومت، بر محور تنش‌های مذهبی و منطقه‌ای در جریان بود.

در چنین فضایی، هنیه با این عبارت، هم از نقش سردار سلیمانی در حمایت از فلسطین دفاع کرد و هم عملاً پیوند حماس با محور مقاومت را به‌صورت آشکار بازتأیید کرد. اقدامی که برای او هزینه داشت. محدودیت‌های مصر و دشوارتر شدن امکان بازگشتش به غزه، بخشی از همین هزینه بود.

اما از منظر تحلیلی، این رخداد اهمیت دیگری هم داشت؛ هنیه نشان داد که حاضر است سرمایه سیاسی شخصی خود را برای حفظ و تحکیم یک محور راهبردی به کار گیرد. در سیاست منطقه‌ای، چنین تصمیمی از سوی یک رهبر فلسطینی کم‌اهمیت نیست؛ زیرا او میان ملاحظات تاکتیکی و درک استراتژیک، دومی را برگزید.

ترور هنیه؛ حذف یک فرد یا ضربه به یک معماری سیاسی؟

ترور اسماعیل هنیه را نمی‌توان صرفاً در منطق «حذف رهبران» توضیح داد. او در زمان ترور، تنها رئیس دفتر سیاسی حماس یا یک شخصیت نبود و به عنوان حلقه وصل چند سطح از قدرت و مشروعیت شناخته می‌شد. به همین دلیل، ترور او تلاشی برای ضربه‌زدن به یک «معماری سیاسی راهبردی» بود.

اگر رهبری‌بتواند در آنِ واحد با بدنه، میدان، تشکیلات و حامیان منطقه‌ای ارتباط منسجم برقرار کند، تبدیل به یک دارایی راهبردی می‌شود. به همین خاطر حذف چنین رهبری‌، برای دشمن، تنها یک پیروزی روانی نیست؛ بلکه تلاشی برای ایجاد اخلال در زنجیره تصمیم‌سازی، انسجام تشکیلاتی و سرمایه نمادین است. در عین حال، محل و شرایط ترور نیز واجد اهمیت بود.

اگر رهبر یک جنبش مقاومت در شرایط مهمان رسمی و در فضایی مرتبط با حاکمیت یک کشور ترور شود، مسئله تنها مربوط به فلسطین یا شخصی نیست؛ بلکه به سطح حاکمیت، بازدارندگی، پیام سیاسی و نقض قواعد بین‌المللی ارتقا می‌یابد. از این منظر، این اقدام حامل یک پیام چندلایه در نمایش بی‌اعتنایی به قواعد، تلاش برای تحقیر نمادین و آزمودن سطح واکنش‌پذیری طرف مقابل به شمار می‌رود.