به گزارش اصفهان زیبا؛ ما، از بیبرقیهای دو ساعته خودمان، میرویم به سمت خاموشیهای پنج شش ساعته کشور عراق. از آلایندهها و ریزگردهای هوای شهرهایمان، میرویم به سمت آلایندهها و ریزگردهای شدید آنجا.
از مکانهای شلوغ و صفهای مدیریتشده خودمان، میرویم به سمت ازدحام و کلافگی انتظار در آن کشور. از نظم و سامان پایانههای مرزی ایران، میرویم به سمت سیستم آشوبناک ورودیها و خروجیهای عراق. میرویم، واژه چندان دقیقی نیست.
دقیقترش این است که میشتابیم. بخشی از کاری که ما در اربعین میکنیم این است که از وضعیت سخت خودمان، به وضعیت سختتر میشتابیم. میشتابیم، با وضعیت آدمی که از فرط اطمینانِ به وصال به هسته زیباییهای جهان، به فکر خاک و خار و سنگ جاده نیست.
نمیبیندشان اصلا. میشتابیم، با وضعیت آدمی که هر چه عسرت دنیا و مافیها و ورای آن که دارد، گوشه خانهاش میگذارد. بعد راه میافتد و خودش را به سختی بیشتری میاندازد، بلکه ظرفیتش برای کشیدن آنچه که گوشه خانهاش گذاشته، بیشتر شود. راهپیمایی اربعین، از هر طرفی که نگاهش کنی، کار راحتی نیست. عراقیها طبق اخلاص را خیلی خوب میشناسند.
این را همه ما خیلی خوب میدانیم. ما ایرانیها هم آدمهای نازپروردهای نیستیم، اما حتی برای ما آدمهای در معرض جنگ و در میانه جنگ هم این سفر، بدون گرفتاری و درد و رنج نیست. با این حال، همان بیبرقی و گرما را هم شیرین میگیریم.
یک سال پیش، شرایطی پیش آمد که باید مجوزهای لازم را میگرفتم تا بتوانیم با ماشین شخصی از مرز ایران و عراق رد بشویم. دو سه ساعتی در اداره گمرک ایران معطل شدم و علتش هم همان دلیل همیشگی و ازلی و ابدی معطلیهایمان بود: قطعی سیستم. از باجهها و مرحلههای این طرف مرز هم به راحتی رد شدم. به هر ضرب و زوری بود پاسپورت را آن طرف هم مهر کردم و از سالن ترانزیت خارج شدم که برگه ورود ماشین را بگیرم.
زبان بلد نبودم. تنها بودم، اما به خودم اطمینان داشتم. اطمینانم به خودم، از انجام کارهای اداری که توی ایران دستتنها انجام داده بودم، میآمد. با این حال، برای اطمینان بیشتر، برگههای گمرک و پاسپورت را یک بار دیگر به یک پلیس عراقی نشان دادم که بهم بگوید کجا باید بروم. با انگشت جایی را نشان داد؛ بدون دیوار، بدون سقف و بدون تابلوهای راهنما. برهوت واقعی.
به خودم دلداری دادم که آن ساختمان روشن و خنکی که انتظارش را میکشم، همان که قرار بود پر از تابلوهایی به زبان عربی و انگلیسی و حتی فارسی باشد، پشت تریلیها و کامیونهایی است که انگشت اشاره میکرد. راه افتادم. به ماشینهای سنگین رسیدم. ردشان کردم.
پشت ماشینها، فضایی بود دقیقا مثل فضای بازی Call Of Duty.یکدست خاکی، بسیار خلوت، گنگ و بدون حتی یک تابلوی راهنما. این که ده دقیقه بعد گیج و گریان به همسرم زنگ زدم، این که او گرچه تا حد قابل قبولی زبان میدانست، کارها را پرسانپرسان و به زحمت پیش برد و این که گرفتن مجوز ورود، از یک صبح تا ظهر طول کشید، خودش قصه مجزایی است.
با همه اینها، کل ماجرا خاطرهای عمیق شد در ذهن من، با یک وجه نمادین. آن روز، قبل از این که گریه بیفتم و پشتبندش با همسرم تماس بگیرم، جایی در میانه آن کانکس بیدر و پیکر نشستم روی زمین. به اتاقکها و در و پنجرههای بسته نگاه کردم و قبول کردم که دربهدر یک تابلوی راهنما شدهام. وجه نمادینش این بود که فهمیدم خیلی از ما دربهدر یک تابلوی راهنما، چمدان یا کوله میبندیم و به طرف عراق حرکت میکنیم.
چه اربعین باشد، چه عاشورا و چه هر وقت دیگری از سال. فرقش این است که در ایامی از سال، این سفر دشوارتر است. ما از وضعیت سخت به وضعیت سختتر میشتابیم، به دنبال تابلوهای راهنمایی که مسیر را نشانمان بدهد.
من در آن سفر، نتوانستم راهم را پیدا کنم، نه داخل آن کانکس و نه در زیارتهایم. آدمهای زیادی هستند که برخلاف من، با تصویر تابلوی راهنمایی در سر، با نقشههایی در قلب به خانه برمیگردند. شکستخورده یا پیروز، فرقی نمیکند. بیشتر ما با یک نیت یکسان سر به جاده میگذاریم، یافتن صراط مستقیم در گرد و خاک ناتمام جهان.