به گزارش اصفهان زیبا؛ جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کردهاند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستادهاند. اما هر جنگ، جبههای خاموش هم دارد؛ جبههای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمیآورد.
جبههای که در آن، نه اسلحهای شلیک و نه فرماندهی عملیات را هدایت میکند؛ زنانی هستند که نان میپزند، کشاورزانی که از محصول اندکشان میگذرند، رانندگانی که کامیون و لودرشان را بیچشمداشت در اختیار جبهه میگذارند و خانوادههایی که درِ خانههایشان را به روی رزمندههایی باز میکنند که شاید هیچوقت دوباره نبینندشان. این تصویر، نه متعلق به چهار دهه پیش است و نه برگرفته از خاطرات دفاع مقدس.
این روایت، امروز در روستاهای شهرستان سیریک در شرق هرمزگان جریان دارد؛ جایی که مردم، جنگ را نه یک خبر دوردست، بلکه بخشی از زندگی روزانه خود میدانند.
برای دیدن این واقعیت، گروهی از روایتنویسان به راهبری حوزه هنری راهی جنوب شدند؛ سفری که هدفش ثبت عملیات یا روایت فرماندهان نبود، بلکه قرار بود سراغ کسانی برود که معمولا نامشان در خبرها دیده نمیشود؛ مردمانی که بیهیاهو، ستونهای پشتیبانی جبهه را برپا نگه داشتهاند. در میان این گروه، «شبنم غفاری»، نویسنده و روایتنویس، بیش از هر چیز به دنبال کشف همان چهرهای از جنوب بود که به اعتقاد او، سالها زیر لایهای از روایتهای ناقص و تصویرهای کلیشهای پنهان مانده است.
او میگوید تصویری که این سالها در بخشی از فضای مجازی و حتی بعضی رسانهها از جنوب ساخته شده، تصویری است که مردم این منطقه را تنها در نسبت با دریا، ساحل و سبک زندگی محلی تعریف میکند؛ گویی جنگ، مسئله دیگری است و مردم جنوب، تماشاگر آن هستند.
اما آنچه او در سیریک دیده، با این تصویر فاصلهای جدی دارد. «احساس کردیم باید به جنوب بیاییم و مردم را از نزدیک روایت کنیم؛ چون تصویری که از آنها ساخته شده، واقعی نیست. اینجا مردمی را دیدیم که با وجود همه مشکلات، خودشان را از جنگ جدا نمیدانند و دفاع از کشور را وظیفه خودشان میشمارند.»این تفاوت، نه در شعارها، که در زندگی روزمره مردم دیده میشود.
در روستاهای سیریک، جنگ از آشپزخانه خانهها آغاز میشود؛ جایی که سهمیه آرد خانواده، پیش از آنکه صرف نان سفره خودشان شود، به نان رزمندهها تبدیل میشود. از مزرعهها ادامه پیدا میکند؛ جایی که کشاورزان بخشی از محصولشان را کنار میگذارند تا به آشپزخانههای پشتیبانی برسد.
به جاده میرسد؛ جایی که کامیونها و لودرهای شخصی، بیهیچ چشمداشتی در خدمت جبهه قرار میگیرند و سرانجام به خانههایی ختم میشود که صاحبانشان درِ آنها را به روی نیروهای اعزامی باز کردهاند. آنچه این روایت را متفاوت میکند، بزرگی امکانات نیست؛ نسبت این بخششها با زندگی مردم است.
بیشتر خانوادههایی که غفاری در سیریک با آنها همصحبت شده، خود با مشکلات معیشتی دستوپنجه نرم میکنند. بسیاری از آنها درآمد محدودی دارند، گرانی را مثل همه مردم کشور تجربه میکنند و امکاناتشان با زندگی شهری قابل مقایسه نیست؛ اما همین خانوادهها، بخشی از اندک داشتههایشان را بیهیچ تردیدی برای پشتیبانی جبهه کنار میگذارند.
غفاری میگوید: «سهمیههایی که برای پشتیبانی در نظر گرفته میشود، همیشه کافی نیست. بخشی از مواد غذایی تأمین میشود، اما بخش قابل توجهی از هزینهها را خود مردم میدهند. نانی که میپزند، میانوعدههایی که آماده میکنند و حتی بخشی از غذاهایی که به دست رزمندهها میرسد، از همان سفرههای ساده روستایی تأمین میشود.»
اما شاید تأثیرگذارترین بخش ماجرا، خانههایی باشد که به اقامتگاه نیروهای رزمنده تبدیل شدهاند. در سیریک، کم نیستند خانوادههایی که خانهشان را در اختیار بسیجیها گذاشتهاند و خود، به چند اتاق کوچک در خانه پدری یا منزل یکی از بستگان نقل مکان کردهاند. بعضی دیگر، تنها اتاق اضافه خانه را به جوانانی سپردهاند که از شهرهای مختلف برای انجام مأموریت آمدهاند و هنوز جایی برای استقرار ندارند. اینها تصمیمهایی نیست که از سر رفاه گرفته شده باشد؛ درست برعکس، بسیاری از همین خانوادهها با تنگنای اقتصادی روبهرو هستند، اما باور دارند که در روزهای جنگ، خانه اگر مأمن رزمنده نباشد، دیگر چه ارزشی دارد؟
غفاری از میان همه صحنههایی که دیده، یک تصویر را بیشتر از همه به یاد میآورد؛ تصویری که به گفته خودش، او را به سالهای نخست اسلام برده است؛ روزهایی که مردم، بیآنکه چیزی از یکدیگر طلب کنند، داشتههایشان را با هم قسمت میکردند. او میگوید: «اینجا آدم یاد صدر اسلام میافتد. مردمی که از جان و دل میبخشند؛ نه برای اینکه دیده شوند، بلکه چون احساس میکنند این کار، وظیفهشان است.»
مردمانی که مقاومت را زندگی کردهاند
آنچه در سیریک دیده میشود، واکنشی مقطعی به روزهای جنگ نیست؛ ریشه در شیوهای از زندگی دارد که سالها پیش از آغاز این روزها شکل گرفته است. مردمی که امروز بیچشمداشت خانه، نان، زمین و امکاناتشان را در اختیار جبهه میگذارند، پیش از این هم یاد گرفته بودند برای حل مشکلاتشان به جای انتظار کشیدن، کنار هم بایستند. غفاری میگوید یکی از مهمترین کشفهای این سفر، آشنایی با «بخش بمانی» بود؛ منطقهای که به اعتقاد او، راز تابآوری امروز مردم را باید در سالهای گذشته آن جستوجو کرد.
در این منطقه، گروهی جهادی سالهاست بدون هیاهو فعالیت میکند؛ گروهی که از دل خود روستا برخاسته و مأموریتش تنها کمکرسانی نبوده، بلکه توانمند کردن مردم برای ساختن آینده خودشان بوده است. آبرسانی، جادهسازی، فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی و دهها اقدام دیگر، حاصل همین همدلی بوده است. مردمی که سالها کنار هم برای آبادانی روستایشان تلاش کردهاند، امروز هم همان تجربه را به میدان دیگری آوردهاند؛ میدان پشتیبانی از جنگ.
غفاری میگوید: «وقتی مردم یاد گرفته باشند که برای ساختن روستایشان روی خودشان حساب باز کنند، طبیعی است که در روزهای بحران هم منتظر کسی نمانند. اینجا فرهنگ مشارکت از قبل وجود داشته و حالا خودش را در پشتیبانی جنگ نشان میدهد.»
همین پیشینه است که باعث شده هیچکس در سیریک احساس نکند مسئولیت جنگ تنها بر عهده نهادها یا دستگاههای رسمی است. اینجا، دفاع از کشور، مسئولیتی مشترک تلقی میشود؛ مسئولیتی که هر کس به اندازه توانش سهمی از آن را بر دوش میگیرد. یکی نان میپزد، دیگری سبزی میآورد، آن یکی کامیونش را در اختیار میگذارد و خانوادهای هم سقف خانهاش را. هیچکس تصور نمیکند سهم او کوچک است؛ زیرا همه میدانند ادامه این زنجیره، به حلقههای کوچک وابسته است.
غفاری که سالها در حوزه ادبیات پایداری قلم زده و تجربه حضور در سوریه و لبنان را هم در کارنامه دارد، معتقد است آنچه در جنوب ایران دیده، برایش یادآور بخشی از تاریخ دفاع مقدس بوده که تا پیش از این فقط درباره آن خوانده بود. «من درباره پشتیبانی مردم در دوران دفاع مقدس زیاد مطالعه کرده بودم؛ درباره زنانی که لباس میدوختند، نان میپختند و آذوقه جمع میکردند. اما اینجا برای نخستینبار همه آن روایتها را با چشم خودم دیدم. احساس کردم از صفحات کتاب بیرون آمدهام و در همان فضا قدم میزنم.» اما این شباهت، تنها به رفتار مردم محدود نمیشود؛ در سیریک، زمان هم انگار تعریف دیگری پیدا کرده است.
برای بسیاری از مردم کشور، جنگ با دورههایی از آرامش و آتشبس همراه بوده است؛ روزهایی که زندگی به روال عادی بازمیگشت و صدای انفجار، از شهرها فاصله میگرفت. اما مردم جنوب، بهویژه در مناطق ساحلی هرمزگان، تجربه دیگری دارند. غفاری میگوید در روزهایی که بسیاری تصور میکردند شرایط آرام شده، مردم سیریک همچنان با ناامنی، تهدید و شهادت عزیزانشان روبهرو بودهاند. برای آنها، جنگ هرگز به چند هفته یا چند ماه محدود نشده است.
«وقتی پای صحبت مردم نشستیم، از روزهایی گفتند که همه جا از آتشبس حرف میزدند، اما اینجا هنوز حمله بود، هنوز شهید میدادند و هنوز زندگی زیر سایه جنگ جریان داشت. برای همین معتقدم جنگ در این خطه، هیچوقت متوقف نشده است.» به اعتقاد او، همین تجربه مشترک است که باعث شده مردم منطقه، جنگ را مسئلهای محلی ندانند. آنها از روستای خود دفاع نمیکنند؛ از ایران دفاع میکنند. به همین دلیل، غفاری با تعبیر «جنگ هرمز» موافق نیست.
او میگوید: «این فقط جنگ یک استان یا یک منطقه نیست. اگر امروز مردم سیریک اینگونه ایستادهاند، به این دلیل است که احساس میکنند امنیت و آینده همه ایران به این ایستادگی گره خورده است.» شاید به همین دلیل است که در سیریک، جنگ حتی پس از پایان ساعت کار هم تعطیل نمیشود. زنانی که از صبح در آشپزخانههای پشتیبانی مشغول کار بودهاند، شب در مراسم و تجمعهای مردمی حضور پیدا میکنند. مردانی که روز را در مزرعه یا پشت فرمان کامیون گذراندهاند، شب هم اگر نیازی باشد، آماده کمک هستند. در اینجا، جنگ از متن زندگی جدا نیست؛ بخشی از همان زندگی است.
و شاید مهمترین ویژگی مردم سیریک نیز همین باشد؛ اینکه هیچکدام از این کارها را «فداکاری» نمیدانند. آنها فقط احساس میکنند در روزهای سخت، باید سهم خود را ادا کنند؛ بیآنکه انتظار دیده شدن یا قدردانی داشته باشند.
اینجا کسی از خودش حماسه نمیسازد
در سیریک، هیچکس از خودش حماسه نمیسازد. زنانی که ساعتها کنار تنور میایستند، کارشان را وظیفه میدانند، نه ایثار. کشاورزی که بخشی از محصولش را کنار میگذارد، احساس نمیکند از چیزی گذشته است. رانندهای که کامیونش را در اختیار جبهه میگذارد، منتظر قدردانی نمیماند و خانوادهای که درِ خانهاش را به روی نیروهای اعزامی باز میکند، باور دارد سقفی که در روزهای سخت پناهی برای مدافعان کشور نباشد، ارزش چندانی ندارد. شاید همین بیادعایی است که روایت مردم سیریک را باورپذیر میکند.
آنها نه خود را قهرمان میدانند و نه انتظار دارند نامشان جایی ثبت شود. سهمشان را انجام میدهند و دوباره به زندگی روزمره بازمیگردند؛ به همان خانههای ساده، به همان زمینهای کشاورزی، به همان تنورهایی که هر صبح روشن میشوند و به همان دستهایی که کار کردن را بهتر از سخن گفتن بلدند. شبنم غفاری میگوید در تمام روزهایی که در میان مردم سیریک بوده، بیش از هر چیز، این اخلاص او را تحت تأثیر قرار داده است؛ اینکه هیچکس از کمک کردن حرف نمیزند، چون همه آن را طبیعی میدانند.
شاید اگر این مردم نبودند، بسیاری از نیازهای پشتیبانی جبهه با دشواری روبهرو میشد؛ اما خودشان هرگز این را به زبان نمیآورند. آنها سهم خود را ادا میکنند و دوباره در میان جمع گم میشوند؛ درست مانند هزاران انسان گمنامی که در سالهای دفاع مقدس، پشت جبهه را زنده نگه داشتند.
سالها بعد، وقتی تاریخ از این روزها بنویسد، احتمالاً نام عملیاتها، فرماندهان و تصمیمهای بزرگ را ثبت خواهد کرد؛ اما اگر بخواهد روایتش کامل باشد، باید از این خانههای روستایی هم بنویسد؛ از زنانی که نان پختند، از مردانی که محصول زمینشان را بخشیدند، از خانوادههایی که اتاقهای کوچکشان را با رزمندههایی قسمت کردند که شاید هیچوقت دوباره ندیدندشان.
تاریخ، اگر فقط صدای انفجار را ثبت کند، نیمی از حقیقت را نوشته است. نیم دیگر حقیقت، در سکوت همین روستاها جریان دارد؛ جایی که مقاومت، پیش از آنکه در سنگر معنا پیدا کند، در آشپزخانههای ساده، در مزرعههای کوچک، در کامیونهایی که بیوقفه در رفتوآمدند و در خانههایی که درهایشان به روی غریبهها باز مانده، جان گرفته است.
سیریک، فقط نام شهری در جنوب ایران نیست؛ یادآور مردمانی است که نشان دادند دفاع از وطن، همیشه در خط مقدم آغاز نمیشود. گاهی از کنار تنوری شروع میشود که زنی با سهمیه آرد خانهاش روشن کرده است؛ از زمینی که کشاورزی بخشی از محصولش را بیهیچ چشمداشتی میبخشد؛ از اتاقی که مادری برای استراحت جوانی خالی میکند که شاید نامش را هم نداند.
و شاید راز ماندگاری این مردم، همین باشد؛ آنها هیچگاه نخواستند قهرمان باشند. فقط نخواستند در روزگار سخت، سهمشان از مسئولیت بر زمین بماند. برای همین است که اگر روزی کسی بخواهد از مقاومت مردم جنوب بنویسد، باید روایتش را نه از کنار سنگرها، که از کنار همان تنورهای روشن آغاز کند؛ تنورهایی که نان میپختند، اما در حقیقت، ستونهای یک جبهه را استوار نگه میداشتند.