به گزارش اصفهان زیبا؛ سالهاست وارد خانههایی میشوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر داده است. خانههایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجرهها، همان رفتوآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است.
یک صدا، یک خنده، یک حضور. خانههایی که گاهی هنوز بوی زندگی در آنها مانده است؛ بوی غذایی که دیگر کسی آن را مثل قبل نمیپزد، صدای کودکی که هنوز مادرش را صدا میزند، قاب عکسی که جای یک آدم را روی دیوار گرفته و سکوتی که گاهی از هر حرفی بلندتر است.
من از سال ۹۳ نوشتن در حوزه ایثار و شهادت را شروع کردم. آن روزها، وقتی برای اولین بار قدم در این مسیر گذاشتم، یک سوال بیشتر از هر چیز دیگری همراهم بود؛ سوالی که باعث شد ساعتها پای خاطرات بنشینم، میان آلبومها، عکسها را ورق بزنم و به حرفهای آدمهایی گوش بدهم که بخشی از زندگیشان در سالهای جنگ گذشته بود. میخواستم بدانم چه چیزی در وجود این آدمها بود که توانست آنها را قهرمان کند؟ چه چیزی در فکر و نگاهشان، در انتخابهایشان، در سبک زندگیشان وجود داشت که مسیرشان را از خیلیهای دیگر جدا کرد؟ چه اتفاقی افتاد که یک انسان معمولی، تبدیل به کسی شد که نامش سالها بعد، با احترام و افتخار برده میشود؟
آن سالها، جنگ برای من بیشتر در فاصلهای دور جریان داشت. در خاطرات هشت سال دفاع مقدس، در روایت مردانی که از روزهای جبهه میگفتند، در عکسهای قدیمی که گوشههایشان رنگ زمان گرفته بود. آدمهایی که روبهرویشان مینشستم، سالها از آن روزها فاصله گرفته بودند و من تلاش میکردم از میان روایتهایشان، تصویری از آن دوران بسازم.
بعدها مدافعان حرم هم به سوژههایم اضافه شدند؛ آدمهایی که به زمانه من نزدیکتر بودند. اما باز هم میان من و آن اتفاقها فاصلهای وجود داشت؛ فاصلهای میان روایت و واقعیت، میان شنیدن و لمس کردن.
اما زمان گذشت. و جنگ، آرامآرام از قاب خاطرات بیرون آمد. دیگر سوژههای من فقط آدمهایی نبودند که سالها پیش در یک تاریخ دور و در یک جغرافیای دورتر، زندگی کرده و بعد به شهادت رسیده باشند. سوژههای من کم کم آدمهایی شدند که در روزگار ما نفس میکشیدند، برای فردایشان برنامه داشتند، کنار خانوادهشان زندگی میکردند و ناگهان، یک اتفاق همه چیز را تغییر داده بود.
من دیگر از میان صفحات کتابها و خاطرات قدیمی دنبال آدمها نمیگشتم؛ من حالا روبهروی آدمهایی مینشستم که فاصلهام با آنها به اندازه یک در، یک خیابان، یک شهر بود. و از همان روزها بود که نگاه من هم تغییر کرد.
سالهای اولی که وارد این حوزه شدم، وقتی به خانه یک شهید میرفتم، دنبال چیزی میگشتم. میخواستم آن ویژگی پنهانی را پیدا کنم که شاید در یک جمله، یک خاطره یا یک رفتار خودش را نشان دهد؛ همان چیزی که یک انسان را به جایگاه شهادت رسانده است. اما امروز، وقتی وارد خانه یک شهید میشوم، دیگر لازم نیست دنبال چیزی بگردم. نشانهها خودشان را نشان میدهند.
در هر خانه، در هر روایت، در هر قاب عکس، چیزی هست که آرامآرام تو را به پاسخ همان سؤال قدیمی میرساند. گاهی یک زخم کوچک روی دست. مثل ایلیا علیخانی؛ نوجوان هفده سالهای که پدرش برای پیدا کردن پیکر او، دنبال کد و شماره نبود. فقط یک نشانی میخواست؛ همان جای بریدگی و بخیه روی دست چپ پسرش. زخمی که سالها قبل شاید فقط نگرانی یک پدر بود، اما روزی تبدیل شد به آخرین راه شناختن عزیزترین آدم زندگیاش.
گاهی یک فیلم کوتاه. مثل فاطمه شریفی؛ دختری که در یک فیلم بیستویک ثانیهای، میان صدای خنده دوستانش، شمع تولد سیزده سالگیاش را فوت میکند. دختری که در همان چند ثانیه، تمام زندگی و شادی یک نوجوان را به تصویر کشیده بود و فقط چند روز بعد، دوستانش باید باور میکردند که دیگر قرار نیست او را در کنار خودشان ببینند.
گاهی یک صبحانه. مثل پارسا نریمانی که هنوز مزه صبحانههای مادرش را فراموش نکرده است. پسری که وقتی از مادرش حرف میزند، بیشتر از یک کودک داغدیده، شبیه آدمی است که بزرگی یک فقدان را فهمیده است. برای او، هیچ غذایی دیگر غذای مامان نمیشود.
گاهی یک خانه که منتظر یک صدا مانده است. مثل خانه نجمه و مسلم طاعتی؛ خانهای که قرار بود صدای گریه ماهلین، نوزادشان، در آن بپیچد، اما جنگ، پیش از آنکه فرصت آغوش گرفتن فرزندشان را به آنها بدهد، سه عزیز را از یک خانواده گرفت.
گاهی هم یک مادر که با دو خاطره متفاوت از یک سفر برمیگردد. مثل مادر حامد صفاریان؛ مادری که از سفر حج برگشت، اما سوغاتش فقط تسبیح و سجاده نبود. او لباس آخرت پسری را با خود آورد که سالها برای رسیدن به آن مقام یعنی شهادت، دعا کرده بود.
و من هر بار که روبهروی یک خانواده شهید مینشینم، بیشتر از قبل میفهمم آدمها اتفاقی به این جایگاه نمیرسند. شهادت برای این آدمها فقط یک لحظه نیست؛ ادامه مسیری است که سالها پیش آغاز شده است. مسیری که در انتخابهای کوچک، در رفتارهای روزمره، در نوع نگاهشان به زندگی و آدمها ساخته شده است.
نوشتن برای این آدمها شاید بزرگترین تغییری که این سالها در من ایجاد کرده، همین باشد؛ اینکه دیگر فقط به لحظه رفتن نگاه نمیکنم. بیشتر از آن، به سالهای قبل از رفتن فکر میکنم. به روزهایی که یک انسان، آرامآرام خودش را ساخته است. به نشانههایی که آن آدم در خود داشته است.
وقتی جنگ به ما نزدیکتر شد، فاصله میان من و سوژههایم هم کمتر شد. من دیگر فقط روایتگر آدمهایی نبودم که نامشان در کتابها مانده بود. من روبهروی مادرانی مینشستم که همین روزها فرزندشان را از دست داده بودند. روبهروی کودکانی مینشستم که هنوز با صدای مادرشان زندگی میکردند. روبهروی پدرانی که باید جای خالی یک نفر را تا پایان عمر تحمل میکردند.
و شاید سختترین بخش این کار همینجاست؛ اینکه روبهروی درد آدمها بنشینی، دلت بلرزد، اما باید بتوانی روایت کنی. اینکه هم خبرنگار بمانی و هم انسان. اینکه بدانی پشت هر گزارشت، یک زندگی کامل ایستاده است؛ با آرزوها، دلبستگیها، خندهها، نگرانیها و رویاهایی که شاید هیچوقت به پایان نرسیدهاند.
امروز، بعد از سالها نوشتن در این حوزه، دیگر سوال من فقط این نیست که یک انسان چگونه شهید شد. سوال من این است که چگونه زندگی کرد. چگونه انتخاب کرد، چگونه دوست داشت، چگونه در کنار آدمهایش ماند که پایان راهش به چنین نقطهای رسید.
شاید سهم من از همه این سالها همین بوده است؛ ثبت کردن همان نشانههای کوچکی که اگر کنار هم قرار بگیرند، تصویر یک انسان را کامل میکنند.
یک زخم روی دست.
یک فیلم کوتاه از یک تولد.
یک کودک که هنوز دلش برای صبحانههای مادر تنگ میشود.
یک مادر که سوغات سفرش، لباس آخرت فرزندش است.
یک خانه که هنوز منتظر صدای کسی است که دیگر برنمیگردد.
نشانههایی که به من یاد دادهاند هیچکس یکشبه قهرمان نمیشود و قهرمانی، سالها پیش از آن لحظه آخر، در زندگی آدمها ساخته میشود.
حالا هر بار که گزارشی را به نقطه پایان میرسانم، فقط یک گزارش برای من نمیماند. گاهی تصویر یک دست زخمی همراهم میماند؛ دستی که روزی فقط نشانی از یک اتفاق کوچک بود و سالها بعد، راه پیدا کردن پسر شد. گاهی صدای خندههای دختری که در یک فیلم کوتاه، شمع تولدش را فوت میکند. گاهی صدای کودکی که هنوز دلش برای صبحانههای مادرش تنگ میشود. گاهی نگاه مادری که با تمام داغش، از فرزندش با افتخار حرف میزند.
اینها همان نشانههایی هستند که به من یاد دادهاند هیچکس یکشبه قهرمان نمیشود. آدمها سالها قبل از آن لحظه آخر، در همین روزهای ساده زندگی، خودشان را میسازند.
و شاید زیباترین بخش خبرنگاری برای من همین بوده است؛ اینکه پیش از نوشتن از رفتن آدمها، فرصت پیدا کردهام زندگی کردنشان را ببینم. زندگیهایی که هنوز بعد از رفتنشان، حرف میزنند. مثل ریحانه خودسیانی؛ دختری که زندگیاش حالا حالاها حرف برای گفتن دارد!