شمایل شهدای لیمجیر

محله لیمجیر در شمال غرب شهر اصفهان، در منطقه‌ پایین خانه‌اصفهان واقع شده و در حوزه شهرداری منطقه 11 است.

به گزارش اصفهان زیبا؛ محله لیمجیر در شمال غرب شهر اصفهان، در منطقه‌ پایین خانه‌اصفهان واقع شده و در حوزه شهرداری منطقه 11 است.
درباره وجه تسمیه این محله در دایرة المعارف تشیع جلد 4 آمده است که لیمجیر از دو کلمه «لم» به معنی «مکان» و «جیر» به معنی «گود» تشکیل شده؛ همچنین محمدعلی شاهین در کتاب «نام‌ها و نشانه‌ها» گفته که لیمجیر به معنی «شکارگاه» است و به خاطر شکار فراوانی که این محله قبلاً داشته، نامش را لیمجیر نهاده‌اند؛ زیرا «لم» به معنای «انبوه و فراوان» از هر چیز و «جیر» مخفف «نخجیر» است که شکار را گویند.
خانم غفورزاده که از اهالی قدیمی محله است، می‌گوید: «در گذشته لیمجیر به گودالگاه معروف بود. اینجا گود بوده و انواع دام نگهداری و پرورش داده می‌شد. بعدها طایفه کیقبادی که به این محل می‌آیند، خانه‌سازی می‌کنند و زندگی تازه‌ای را می‌سازند و نام محله هم به لیمجیر تغییر می‌کند.»
لیمجیر در گذشته روستایی بوده که سهم آب داشته و دارای مادی منشعب از زاینده‌رود بوده است. اهالی بومی این محله به کشاورزی و دامداری مشغول بوده‌اند و کم‌کم صاحب املاک بیشتری می‌شوند. با خشکی زاینده‌رود و پس از طرح توسعه شهر، این محله هم کاربری کشاورزی خود را از دست می‌دهد و ساختمان‌سازی افزایش می‌یابد؛ البته بدون قاعده و نظم مشخص؛ به‌طوری‌که در برخی از کوچه‌های بن‌بست خانه‌ها چنان در هم تنیده‌ اند که تشخیص مرزشان دشوار می‌شود.
به گفته اهالی محل، سال 1378 خیابان شهدای لیمجیر در دل روستا راه باز می‌کند و آن را از بن‌ست بیرون می‌آورد.
بافت جمعیتی این محله ناهمگون است و از مهاجران ایرانی و غیرایرانی تشکیل شده و این موضوع تفاوت‌های آشکاری را نسبت به سایر محله‌های اصفهان نمایان می‌کند.
لیمجیر یکی از محله‌های کم‌برخوردار است. این مسئله پیش از آنکه در ظاهر مردم دیده شود، در دیوارهای فرسوده خانه‌ها، در سقف‌های نیازمند مرمت، در زمین‌های بایری که زباله‌ها جابه‌جای آن‌ها ریخته شده و در آرزوهایی که زیر بار هزینه‌های زندگی کوچک‌تر شده‌اند، خود را نشان می‌دهد. کوچه‌ها باریک‌اند و خانه‌های نامنظم مثل دندان‌های ناهنجار در دهان محله، چهره‌ای ناخوشایند را نمایان می‌کنند. مهاجرنشینی یکی از ویژگی‌های بارز اینجاست؛ مهاجرانی که ملیت‌های متفاوت دارند و آمار افغان‌ها از سایرین پیش‌تر افتاده.
«محلۀ افغان‌ها»؛ این را زنی می‌گوید که خودش از کرمان به اصفهان آمده به امید راه‌اندازی کسب‌وکاری که چرخ زندگی را بگرداند؛ اما شرایط، آبی به آسیاب کاسبی‌اش نمی‌ریزد. مرسل‌پور پنج سالی می‌شود که در لیمجیر زندگی می‌کند و فروشگاه پوشاکی دارد که دفتر نسیه‌اش بسیار پروپیمان است. از آنجایی که اهالی محل بیشتر از قشر ضعیف جامعه هستند، کاسبی‌اش نمی‌چرخد. از وضعیت محله و آداب همسایگی آن‌ها چیز خاصی نمی‌گوید؛ فقط تأکید می‌کند که اینجا نمی‌شود خیلی رفت‌وآمد کرد.
محرم است و موکبی در لیمجیر برپا شده. سر در بعضی از خانه‌ها پارچه‌های سیاه نصب کرده‌اند و مسجد محله هم لباس عزا به تن کرده. جلوی در مسجد تعداد زیادی کودک ایستاده‌اند و چند نوجوان هم به آن‌ها اضافه می‌شوند. همگی از اتباع هستند. کوچه‌های لیمجیر هنوز حال و هوای قدیمی دارد؛ چند دختربچه لی‌لی بازی می‌کنند و خط‌کشی‌هایشان، به دوران کودکی پرتمان می‌کند.

پارک علیمراد و روایت‌هایش

از خیابان امام خمینی که وارد لیمجیر می‌شویم ابتدای خیابان پارکی قرار دارد؛ پارکی که بدون شک می‌تواند راوی روایت‌های آدم‌هایی باشد که این عصرگاه را در کنار هم سپری می‌کنند؛ روایت جوانانی که رنگ رخسار و ظاهر ژولیده‌شان نشان از دوستانی ناباب دارد که حالا با صورتی استخوانی و تنی تکیده، دور هم نشسته‌اند و عمیق به سیگارشان پک می‌زنند و جوانی‌شان را دود می‌کنند.
روایت پیرمردهای بازنشسته‌ای که کنار هم روی نیمکت نشسته‌اند و از گرانی‌ها می‌نالند و از وضعیت محله و آینده نامعلوم فرزندانشان گلایه دارند. روایت زنانی که کافی است کودکانشان برای بازی به پارک بیایند؛ شتابان چادر بر سر می‌کنند و از دور مراقبشان هستند تا از گزندهای احتمالی دورشان کنند.
این پارک را به نام علیمراد کیقبادی می‌شناسند؛ فردی که مغازه‌هایش در هنگام ساخت پارک خراب شده و از آنجا که این مغازه‌ها برای مردم محل شناخته‌شده بوده، نام او را بر پارک می‌گذارند.
چند مرد میان‌سال کنار هم روی نیمکت نشسته‌اند. تعداد نیمکت‌ها برای نشستن جمعیتی که آنجا حضور دارند کافی نیست و عده زیادی روی چمن نشسته‌اند.
سه مرد میان‌سال کنار هم روی یکی از نیمکت‌ها نشسته‌اند. یکی از آن‌ها امرالله عبداللهی است که پنجاه سال پیش از فریدن به اصفهان آمده و ساکن لیمجیر شده؛ زمانی که این محله، روستا بوده و خانه‌ها طاق‌چشمه‌ای بودند.
می‌گوید: «بافت محله لیمجیر فرسوده و قدیمی است. هنوز خانه‌های طاق‌چشمه‌ای باقی مانده‌اند که صاحبانشان از محله رفته‌اند و بیشتر به اتباع اجاره داده می‌شوند.»
او دبیر بازنشسته است و خاطراتی بسیار از محله دارد: «حدود پنجاه سال پیش از وسط روستا آب قنات عبور می‌کرد و بیشتر این منطقه کشاورزی بود.»
عبداللهی به مدرسه‌ای که در نزدیکی پارک علیمراد قرار دارد اشاره می‌کند و می‌افزاید: «اینجا قبلا قبرستان بود. بعد از انقلاب قبرستان را خراب کردند و جایش مدرسه ساختند.»
آقای ابراهیمی هم از دوستان عبداللهی است. در ادامه حرف‌های او می‌گوید: «محله نیاز به توجه و رسیدگی دارد. امکانات کم است و مردم مجبورند برای بعضی از نیازهای ضروری یا به شهر بروند یا به محله‌های دیگر.» (در خاطره اهالی قدیمی، لیمجیر هنوز هم روستاست.)
او که از 47سال پیش تا کنون در این محله سکونت دارد، کمبود مدرسه، درمانگاه، فضایی برای تفریح و دورهمی اهالی محل و بافت قدیمی را از مشکلات لیمجیر برمی‌شمرد و ادامه می‌دهد: «اگر یکی از اهالی محل نصف شب بیمار شود، مجبور است به درمانگاه رهنان برود که آنجا هم اینقدر شلوغ است که بیمار ترجیح می‌دهد با دردش بسازد. نبود مدرسه هم مسئله بزرگی است. موقع مدرسه چون ساکن‌محله‌بودن شرط ثبت‌نام است، با مشکلات زیادی روبه‌رو می‌شویم و در محله‌های دیگر بچه‌ها را به سختی قبول می‌کنند.»
این ساکن قدیمی محله به اختلافات فرهنگی اهالی اشاره می‌کند و بومی‌هایی‌ که حضور مهاجران را برنمی‌تابیدند و همین موضوع مشکلاتی را در لیمجیر به وجود می‌آورده. به گفته ابراهیمی، تا زمانی که بومی‌ها در محله زندگی می‌کردند بین مهاجران و آن‌ها فضای دوستانه وجود نداشته؛ اما با رفتن بومی‌ها این مسئله هم کمرنگ‌تر شده است.
خدمات‌رسانی ارگان‌ها به لیمجیر صفر است
محمدحسین قاسمی هم از فریدن آمده و سال‌هاست در لیمجیر سکونت دارد. او توزیع خدمات این محله را نسبت به دیگر محله‌های نزدیک آن ناعادلانه می‌داند با بیان اینکه چون لیمجیر یک محله مهاجرنشین است به آن اهمیت چندانی داده نمی‌شود، می‌گوید: «نظافت و رسیدگی به محله چندان مناسب نیست؛ همچنین بودجه‌ای به ما نمی‌دهند تا روی فرهنگ محله کار شود و اوضاع بهتر شود. تهیه دارو هم برایمان دردسر دارد. فقط یک داروخانه کوچک در محله داریم که ساعات کار آن هم اندک است و نمی‌توانیم داروها را هنگام ضرورت تهیه کنیم.»

پارک شهاب، حرف‌های ناگفته و دردل‌های
زنان لیمجیر

محله لیمجیر دو بوستان دارد. عملیات اجرایی احداث بوستان شهاب سال 93 آغاز شده و سال 99 برای استفاده اهالی به بهره‌برداری رسیده. پارک شلوغ است. کودکان زیادی مشغول بازی‌اند. بیشترشان از اتباع هستند و باید چشم بچرخانی تا ایرانی‌ها را پیدا کنی.
با خودم فکر می‌کنم آیا برای این همه کودک و نوجوان داخل پارک فکری شده که تابستان و اوقات فراغت خودشان را چطور بگذرانند؟ با توجه به بافت جمعیتی محله که جوان است و آمیختگی‌ فرهنگ‌های متفاوت چگونه می شود آن‌ها را به سمتی هدایت کرد که آینده‌شان رو به روشنی و راه درست باشد؟
روی چمن هم تعدادی زن دور هم نشسته‌اند و یکی از آن‌ها نان خریده و دارد به بقیه تعارف می کند. جلو می‌روم تا با آن‌ها گفت‌وگو کنم و از حال و هوای محله از گذشته تا کنون جویا شوم.
دو زن، می‌ایستند و با هم مشغول گفت‌وگو می‌شوند. یکی از آن‌ها هرازگاهی برمی‌گردد و آن سوتر را نگاه می‌کند. دلیل نگرانی‌اش را می‌پرسم. می‌گوید: «شما را به خدا حرف ما را به مسئولان برسانید. ما نیاز به توجه بیشتری داریم. محله پر از اتباع غیرایرانی شده و ما جرئت نمی‌کنیم بچه‌هایمان را لحظه‌ای تنها بگذاریم. هر آن ممکن است اتفاقی بیفتد. نگاه کنید؛ چندتا از بچه‌ها ایرانی هستند؟ چون مهاجران پول بیشتری برای اجاره می‌دهند، صاحب‌خانه‌ها هم به طمع اجاره بیشتر، به هم‌وطنان خودمان خانه نمی‌دهند.»
صدای یکی از زن‌ها که بلندبلند می‌گوید یادش بخیر آن روزها که ساکنان محله فقط بومی‌ها بودند، نظرم را جلب می‌کند. به طرفش می‌روم و از او می‌خواهم از گذشته محله بگوید: «قدیم‌ها مردم باصفا زندگی می‌کردند. گوسفند و گاو داشتند و زنان قالی‌بافی می‌کردند. صدمه‌های زیادی را کشیدیم؛ اما نگرانی‌های امروزی را نداشتیم. از وقتی بومی‌ها رفته‌اند و افغانستانی‌های محله‌های دیگر به اینجا آمده‌اند شرایط بد شده است.»
او در لیمجیر به دنیا آمده و اصالتاً اهل این محله است. می‌گوید 53‌ساله است و پدر و مادرش هم اهل این محل بوده‌اند. از خریدهایی که با کوپن انجام می‌دادند و محله‌ای که تازگی‌ها کمی رونق گرفته و آباد شده حرف می‌زند؛ ولی سرش را به نشانه تأسف تکان می‌دهد و به جمعیت بچه‌هایی که از سرسره پایین می‌آیند اشاره می‌کند و می‌گوید: «چه فایده! حالا که لیمجیر کمی شهری‌ شده و اندک امکاناتی پیدا کرده محله را اتباع گرفته‌اند و ما چندان استفاده‌ای از امکانات آن نداریم!»

لیمجیر و امکاناتش

سری به اطراف لیمجیر زدیم. نسبت به حجم خانه‌ها و جمعیت محله فضای سبز کمی وجود دارد. البته زمین‌های کشاورزی که از گذشته‌ها بر جای مانده سرسبزی اندکی به لیمجیر بخشیده؛ اما زمین‌های بایر بیشتر خودنمایی می‌کنند. برای اوقات فراغت کودکان به غیر از وسایل بازی که در پارک شهاب قرار دارد، مورد دیگری دیده نمی‌شود. وجود مدارس اندک نیز نمی‌تواند پاسخگوی نیاز محله باشد و طبق گفته اهالی، هرسال موقع ثبت‌نام مدارس، خانواده‌ها با مشکلاتی روبه‌رو می‌شوند. در نزدیکی لیمجیر حوزه علمیه‌ای قرار دارد که چون در بخش‌های انتهایی محله است چندان در معرض دید نیست. محلی نیز به عنوان پایگاه سلامت به مشکلات معمول اهالی محله رسیدگی می‌کند.
گرچه بافت فرسوده این محله بیشترین وسعت آن را تشکیل می‌دهد، اما جای‌جای آن می‌توان خانه‌های تازه‌سازی را دید که در کنار خانه‌های قدیمی خودی نشان می‌دهند. در بخش‌های انتهایی محله نیز آپارتمان‌هایی ساخته شده که مثل وصله‌ای در دل لیمجیرِ کهن‌سال است و فضای ناآشناتری از آنجا به نمایش می‌گذارد.