به گزارش اصفهان زیبا؛ «چُغُک» دلشان را برده بود؛ همان محمدمهدی نوجوان که همراه آیتاللّه سید علی خامنهای در مبارزههای انقلابی مشهد، از مسجد به حسینیه و از حسینیه به کف خیابان رفته و مبارزه را تجربه کرده بود. تیز و فرز بودنش باعث شده بود از جانب رهبر شهید، این لقب را بگیرد؛ یعنی پرنده زِبروزِرَنگ.
چغک سالهای بعد بار دیگر آیتاللهخامنهای را میبیند. آن زمان در قامت رهبر به او میگویند: «بله؛ شما را بهخاطر دارم» و شیرینی آن دیدار که برای بچهها روایت میشود، دلشان را میبرد. به خانم طالبی میگویند:«نمیشود ما هم آقا را ببینیم؛ مثل چغک؟»
«مهمان شهر ما»، عنوان درس هفتم کتاب فارسی بچههای کلاس چهارم است؛ روایتی از سفر «آقا» به یکی از شهرهای کشور که نویسنده شور و اشتیاق مردم را برای دیدن ایشان توصیف کرده است. خانم طالبی که پیشتر «چغک» را برای بچهها روایت کرده و داستان صوتی آن چند روزی مهمان کلاسش بوده، حالا در جواب دانشآموزهایش مانده است: «خانم ما هم میخواهیم آقا مهمان شهرمان باشد؛ میخواهیم مثل چغک آقا را ببینیم.»
خانم معلم بعد از اینکه جوابهایش را بالا و پایین میکند و در تلاش است تا بچهها دچار سرخوردگی نشوند، میگوید:«حالا که دیدار او قسمتمان نمیشود،بیایید برای آقا نامه بنویسیم.»
نهمبهمن۱۴۰۴ خانم طالبی نامهها را به دست آقای پستچی میرساند، نامههای دانشآموزانی که یکیشان اینطور نوشته: «سلام آقا، سلام بابا. ببخشید، نمیدونم چی صداتون کنم؛ اما امیدوارم مشکلی نداشته باشید، بابا صداتون کنم. بابای ایران، من، کوچیک شما، فاطمهیاسم. مامانم میگه لقب حضرتزهراست و برای همین عاشق اسمم هستم. بگذریم.
آقا من عاشقتم. آقا من حاضرم هرچی بگی برات انجام بدم. حاضرم تمام طلاهام رو بفروشم تا بتونم یه دقیقه نگاهت کنم. متأسفانه دیگه تکلیف شدم. بهخاطر این میگم متأسفانه چون دیگه اگه بتونم شما رو ببینم، نمیتونم بغلتون کنم و خودم رو توی دلتون بندازم. آقا من دو ساله که به کلاس گویندگی میرم و تلاش میکنم مثل خانم سحر امامی، باعث افتخار کشورم بشم؛ هرچند به پای ایشون نمیرسم. خلاصه آقا فقط بدون عاشقتم و جون فداتم و امیدوارم بتونم یکبار هم که شده، شما روببینم. هیچ وقت فراموشم نکن، خداحافظ.»
دختری دیگر نوشته: «سلام آقا. من زینب، دانشآموز کلاس چهارم هستم. خیلی شما را دوست دارم. میخواهم در آینده یک دندانپزشک شوم و برای ایران فایدهای داشته باشم. آرزو دارم اسرائیل و آمریکا شکست بخورند و ایران ما همیشه پیروز و موفق باشد و امامزمان(عج) هرچه زودتر ظهور کنند. ما بچهها به شما افتخار میکنیم و امیدواریم شما هم به ما افتخار کنید. من برای شما یک انگشتر هم درست کردم. امیدوارم دوست داشته باشید، خداحافظ.»
دلارام هم به آقا گفته: «سلام آقای خامنهای. چندروز پیش داستان چغک را گوش دادیم. دوست دارم مثل شما قوی و شجاع باشم. ممنون میشوم جواب نامهام را بدهید. از طرف دلارام… .»
دختر دیگری نیز اینطور نوشته: «سلام رهبرم.من شما را خیلی دوست دارم. خودم را معرفی نکردم. نازنینزهرا هستم. مشتاقم که شما را از نزدیک ببینم. دلم میخواهد که در جشنتکلیف بچهها شرکت کنم. یک سؤال از شما دارم: هنوز چغک یادتان هست؟ وای چقدر دلم یک یادگاری از شما میخواهد! خداحافظ.»
پیوست نامهها، دستخط خانم معلم است. او برای آقا داستان چغک را یادآوری میکند و سرآغاز نوشتن نامههای دانشآموزان را توضیح میدهد.
درست یک ماه بعد، نهم اسفند، جنگ میشود. خانم طالبی از روزی روایت میکند که دیوارهای مدرسهشان به لرزه درآمد و کلاسهای درس تعطیل شد؛ روزی که ارتباط فیزیکیاش با بچهها قطع شد؛ ولی تا مدتها از او سراغ نامههایشان به رهبری را میگرفتند. او میگوید: «نمیدانستم چطور بگویم که دیگر پاسخی در میان نیست و تنها امید بچههایم برای حرفزدن با آقا، همچون دیوارهای بیت آوار شده و سوخته است. میگوید اگر امیدی هم داشتم، برای همان روزهای نخست بود؛ نه اینکه تا چندماه بعد ادامه پیدا کرده باشد.»
خانم معلم که اوضاع را اینطور میبیند، در اردیبهشت برای بچههایش هدیههایی تهیه میکند. به قول خودش میخواسته به آنها بگوید: «هرچند از هم دوریم، ولی دخترهای من، خیلی دوستتون دارم.» آن روز که پیک موتوری زنگ خانهشان را میزند، علاوهبر بسته آشنای هدیههایش به دخترها، بستهای ضربخورده را هم تحویل میگیرد. میگوید: «به گمان اینکه مال من نیست، میخواستم به همسایه تحویلش دهم؛ اما مهر روی بسته به چشمم آشناتر از هر نامی میآید: دفتر مقام معظم رهبری.»
«خانم طالبی، سلامعلیکم. نامههای تقدیمی شما به محضر رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیتالله خامنهای واصل شد. ضمن تشکر از جنابعالی، در اجابت درخواستتان هدایایی نیز به پیوست تقدیم میشود. سلامتی و توفیق دانشآموزان عزیز و معلمان زحمتکش آن مدرسه را از درگاه خداوند متعال خواستاریم. ۲۵ بهمن ۱۴۰۴.»
خانم معلم پاسخ نامهاش را دریافت میکند. آقا قبل از شهادتش کار نکرده باقی نگذاشته است. در جواب نامهها، چفیهاش را برای خانم معلم فرستاده و کتابهایی برای دخترانی که دلشان دیدار او را میخواسته است.
«قصههای خوب برای بچههای خوب»، «فرزندان ایرانیم» و «رفاقت به سبک تانک».
اینجا موکب «ایران همدل» به پشتیبانی مدرسه پویه است و روایتی که معلم و دانشآموزانش برای مردم بیان میکنند. چفیه اهدایی دستبهدست میشود؛ اول خانم معلم و بچهها میبوسند و بعدم هم مردم موکب؛ تاجاییکه در انتها خیس میشود. بالاخره انتظار دخترها به سرمیآید.
معلمها بچهها را در آغوش میگیرند و اشکهایشان را پاک میکنند؛ برخی هم خانم طالبی را محکم در آغوش میگیرند و صورتش را میبوسند. انگار از زیارت «او» برگشته است.
در صفحه6 (کتاب و ادبیات) کتابهای اهدایی رهبر شهید به دانشآموزان را معرفی کردهایم.