به گزارش اصفهان زیبا؛ هفته گذشته، یک قصه کودکانه منتشر و رونمایی شد؛ اما تفاوت بزرگی با دیگر کتابهای کودک داشت: نویسنده کتاب هم یک کودک بود؛ کودکی ۱۰ ساله از شهر جرقویه اصفهان. هلنا مرشدی، دانشآموز کلاس چهارم دبستان شاهد عبدیزدان، «مردم شهر عجیب و غریب» را با قلم کودکانه و خلاقانهاش به نگارش درآورده و در آن، دغدغهای را مطرح کرده است.
هلنا نوشتن این کتاب را از خرداد سال گذشته، در بازه جنگ ۱۲روزه آغاز میکند؛ داستانی که ریشه آن را باید در علاقه او به قصههای اساطیری و بهویژه شاهنامه فردوسی جستوجو کرد.
هلنا درباره اینکه چه چیزی او را به سمت نوشتن یک داستان تخیلی برده است، توضیح میدهد: «من این داستان را مثل داستانهای اساطیری و شاهنامه فردوسی نوشتم. من شاهنامه فردوسی را خیلی میخواندم و یک داستان تخیلی به ذهنم رسید که در این دنیا کم وجود داشته باشد. مثلاً در کتابم گفته بودم که چمنهای دنیای مردم شهر عجیب و غریب آبی، صورتی و قرمز و آسمانش بنفش و صورتی است. عناصر خیال را در آن به کار برده بودم.»
داستانی برای فکر کردن
اما پشت این دنیای رنگارنگ و خیالانگیز، یک دغدغه هم وجود دارد؛ هلنا میخواهد داستانش حرفی برای همسنوسالهایش داشته باشد. او دوست دارد بچهها فکر و اندیشه داشته باشند.
هلنا میگوید: «دوست داشتم که بچهها بیشتر به کارهایشان فکر کنند و پیش از هر تصمیمی، دربارهاش بیندیشند. امیدوارم که کودکان سرزمینم ایران بتوانند کتابی مثل من بنویسند و من از خواندن آنها لذت ببرم.»
آتانا؛ پسری از دنیای خیال
یکی از شخصیتهای داستان «مردم شهر عجیب و غریب»، پسری بازیگوش و کنجکاو به نام آتاناست؛ پسری که کنجکاوی او را به سمت عبور از درِ ممنوعه میکشاند. هلنا برای خلق این شخصیت، سراغ آدمی مشخص در اطرافش نمیرود و آتانا را از دنیای خیال خودش بیرون میآورد.
او درباره شکلگیری این شخصیت میگوید: «دوست داشتم شخصیت داستانم پسری بازیگوش و کنجکاو باشد و بخواهد از درِ ممنوعه عبور کند؛ چون خودم هم خبرنگارم و خیلی کنجکاوم بدانم چه اتفاقی در اطرافم میافتد.»
شبهایی که در دنیای خیال میگذرد
دنیای داستان هلنا فقط با چمنهای رنگی و آسمانهای متفاوت از دنیای واقعی فاصله نمیگیرد. حتی فرمانرواهای این دو دنیا هم اسمهایی متفاوت دارند؛ «چشمسیاه» و «چشمسفید».
هلنا درباره انتخاب این اسمها میگوید: «چون داستان در یک دنیای خیالی میگذشت، دوست داشتم اسم فرمانرواهای آن دو دنیا هم عجیب و غریب باشد. خیلی فکر کردم و به نتیجه رسیدم که این دو اسم خیلی مناسباند.»
او تأکید میکند که انتخاب عناصر مختلف داستان، از شخصیتها و اسمها گرفته تا فضای خیالانگیز آن، با کمک فرد دیگری انجام نشده و همگی به انتخاب خودش بوده است.
شاهنامه تنها کتابی نیست که هلنا میخواند. او علاوه بر علاقه به شاهنامه فردوسی، کتابهای قصه و داستان دیگری هم مطالعه میکند. بخشی از ایدههای داستانش نیز در زمانهایی شکل میگیرد که پیش از خواب، در دنیای خیال خودش به قصهها فکر میکند و بخشی از داستانش را شبها پیش از خواب طراحی کرده است.
قصه بعدی درباره بچههای میناب
«مردم شهر عجیب و غریب» برای هلنا پایان راه نویسندگی نیست. او از همین حالا به داستان دیگری فکر میکند؛ داستانی که این بار قرار است به دبستان شجره طیبه و بچههای میناب مربوط باشد.
او درباره ایده کتاب بعدیاش توضیح میدهد: «داستان بعدیام یک داستان واقعی است درباره بچههای میناب که شاید در آن تخیل هم راه پیدا کند؛ اما در حال طراحی داستان هستم و هنوز وارد نوشتنش نشدهام. در آن داستان، میخواهم بچههای میناب را معرفی کنم.»
نویسندگی؛ شغلی برای آینده
هلنا که حالا در کلاس چهارم دبستان تحصیل میکند، نویسندگی را برای آینده هم در نظر دارد؛ البته با همراهی خانواده و کمک پدر و مادرش. او از بزرگترها نیز یک درخواست مشخص دارد؛ درخواستی که برای خودش و دیگر کودکانی که به نوشتن علاقه دارند، اهمیت زیادی دارد: «از پدر و مادرها میخواهم از بچهها حمایت کنند.»
هلنا در پایان، به هدیهای که بابت نویسندگی دریافت کرده اشاره میکند و میگوید: «هدیهای را که بابت نویسندگی از آستان قدس رضوی گرفته بودم، تقدیم به مدرسهسازی کردهام.»
آشنایی در یک جشن امضا
اما هلنا مسیر نوشتن کتاب «مردم شهر عجیب و غریب» را بهتنهایی طی نکرده است. سایه اسماعیلیراد، معلم ادبیات فارسی که البته آموزگار مدرسه هلنا نیست، او را در این راه همراهی کرده و الفبای نویسندگی را به هلنا مرشدی آموخته است.
آشنایی سایه اسماعیلیراد با هلنا مرشدی به روزهای برگزاری جشن امضای کتاب دانشآموزان مدرسهاش بازمیگردد. او که بهصورت تخصصی با کودکان آموزش نویسندگی کار میکند، در آن مراسم برای نخستین بار هلنا را میبیند و مسیر آشناییشان از کارگاههای نویسندگی آغاز میشود.
اسماعیلیراد درباره این آشنایی میگوید: «اولین بار در روز جشن امضای کتاب بچههای مدرسه خودمان با هلنا آشنا شدم. شاگردهای خودم که حدود ۱۷ نفر بودند، یک کتاب گروهی نوشته بودند. روزی که جشن امضا برگزار شد، هلنا که خبرنگاری میکند، برای مصاحبه و تهیه گزارش به آنجا آمده بود و مبنای آشنایی ما از همان روز بود. بعد از آن، حوالی خرداد سال گذشته، در کلاسهای نویسندگی من ثبتنام کرد.»
او درباره شیوه آموزشیاش توضیح میدهد: «نویسندگی را به سبک خلاق و متفاوت از آنچه در کتابها و کارگاههای معمول نویسندگی آموزش داده میشود، تدریس میکنم. روش من بر اساس خلاقیت خودم و تجربهای است که طی این چند سال از کار با کودکان و نوشتن برای آنها به دست آوردهام.»
اسماعیلیراد شاگردانی از شهرهای مختلف کشور دارد؛ شاگردانی از سیستان و بلوچستان، چابهار، یزد و شهرهای دیگر که بدون تبلیغات خاصی با کارگاههای نویسندگی او آشنا شدهاند و داستانهای برخی از آنها بهصورت گروهی در کتابهایی منتشر شده است؛ اما به گفته او، «مردم شهر عجیب و غریب» نخستین کتاب مستقلی است که از میان شاگردانش منتشر میشود.
او درباره ویژگی داستان هلنا میگوید: «تخیل این داستان آنقدر قوی بود که نمیشد آن را در یک صفحه کتاب جا داد و به صفحات بیشتری نیاز داشت و تصویرگری جداگانهای میخواست. به همین دلیل، تصمیم گرفتیم آن را بهصورت جداگانه چاپ کنیم.»
قصهای برای بچههای عجول
به گفته اسماعیلیراد، آنچه داستان هلنا را از دیگر نوشتههای کودکان متمایز کرد و به آن قابلیت چاپ بهصورت کتابی مستقل را داد، موضوعی است که در مرکز قصه قرار گرفته است؛ عجله کردن و فکر نکردن پیش از تصمیمگیری. او معتقد است کودکان امروز گاهی تصمیمهای عجولانه میگیرند و به پیامد انتخابهایشان فکر نمیکنند.
او بیشتر توضیح میدهد: «بچههای امروز خیلی عجولاند و بدون تفکر تصمیمگیری میکنند. این دغدغه مبنایی شد که هلنا به وسیله داستان به آن بپردازد و در واقع، دغدغه شخصی خودش بود و تصمیم گرفت داستانش به نحوی پیش برود که بچهها را به تفکر وادارد. ممکن است یک تصمیم عجولانه یک خانواده، یک شهر یا حتی زندگی را نابود کند. این داستان به بچهها بهصورت پنهان میآموزد که فکر کنند و بدانند فکر کردن ممکن است جلوی خیلی از اتفاقها را بگیرد.»
به گفته مربی هلنا، عنوان «مردم شهر عجیب و غریب» نیز از ذهن خود او شکل گرفته است؛ عنوانی که از همان ابتدا فضای متفاوت قصه را به مخاطب معرفی میکند. او ادامه میدهد: «در کارگاهها به بچهها میگویم وقتی داستان مینویسید، حتماً برای همسنوسالهایتان پیامی داشته باشید. هلنا هم گفت پس من این پیام را به بچهها میدهم که عجول نباشند و فکر کنند و در حیطه داستان هم، همینطور که مینوشت، این پیام را سعی کرد به بچهها منتقل کند.»
«مردم شهر عجیب و غریب»؛ بازتاب روزگار عجیب
عنوان کتاب فقط به فضای خیالانگیز داستان مربوط نمیشود. اسماعیلیراد بخشی از انتخاب این عنوان را به شرایطی که کودکان امروز در آن زندگی میکنند مرتبط میداند؛ روزگاری که به گفته او، کودکان با چالشهای مختلفی روبهرو هستند.
او توضیح میدهد: «ما الان در دوران عجیب و غریبی زندگی میکنیم. چالشهایی در زندگی حتی برای بچهها وجود دارد؛ از دوران کرونا گرفته تا جنگ و این مسائل. بنابراین، اسم این شهر عجیب و غریب را با توجه به این دوران عجیب و غریبی که بچهها الان در آن زندگی میکنند، انتخاب کردیم و در عین حال، تخیل را هم وارد آن کردیم.»
در تخیل کودک نباید دست برد
یکی از مهمترین اصولی که اسماعیلیراد در آموزش نویسندگی دنبال میکند، حفظ تخیل کودک است. او معتقد است بزرگسال نباید تلاش کند تخیل کودک را به چیزی که خودش درست میداند تبدیل کند؛ چراکه کودکان گاهی تصاویری در ذهن دارند که حتی برای بزرگسالان قابل تصور نیست.
او درباره مرز میان راهنمایی و دخالت در تخیل کودک میگوید: «آنقدر بچهها تخیلشان قویتر از من است که گاهی چیزهایی را بیان میکنند که شاید اصلاً به ذهن خود من هم نرسد. تاکنون در تخیل بچهها دست نبردهام؛ چون تخیل بچهها فراتر از ما بزرگترهاست.»
اسماعیلیراد تأکید میکند که بخش زیادی از جزئیات داستان هلنا، از جمله عناصر تصویری آن، حاصل تخیل خود اوست؛ برای مثال، تاج گلی که روی سر مردمان شهر عجیب و غریب است، همه حاصل تخیل خود هلناست و تمام چیزهایی که در کتاب آمده، نتیجه تخیل خودش است.
او درباره نحوه برخورد با نقدهای دیگر کودکان نیز میگوید: «گاهی بچهها نوشتههایشان را در کارگاه میخوانند و ممکن است دوستان دیگرشان به تخیلشان بخندند یا ایراد بگیرند. من در این مواقع به آنها تذکر میدهم که تخیل هرکس متعلق به خودش است و من نمیتوانم در تخیل شما دخالت کنم و شما هم اجازه ندارید در تخیل دیگران دخالت کنید.»
البته این نگاه به معنای کنار گذاشتن نقد نیست. اسماعیلیراد میگوید شاگردانش باید نقدپذیر باشند و از نقد برای اصلاح ضعفهای نوشته استفاده کنند: «من خیلی بر نقد کردن تأکید میکنم و به شاگردانم توصیه میکنم که انتقادپذیر باشند. اگر جمله یا جایی از داستانشان مشکل داشت، از انتقاد دوستانشان استفاده کنند و آن اشکال را برطرف کنند؛ اما در تخیلشان نه، چون هرکسی تخیل متفاوتی دارد.»
آموزش تخیل با صدا و تصویر
اسماعیلیراد برای تقویت تخیل کودکان، تمرینهایی را در کارگاههای نویسندگی دنبال میکند که صرفاً به آموزش قواعد داستاننویسی محدود نمیشوند. او بخشی از روش خود را «تخیلپردازی» از طریق ورزش ذهن معرفی کرده که در آن تلاش میکند کودکان را به تصور کردن موقعیتهایی خارج از تجربه مستقیمشان وادارد.
او درباره این شیوه توضیح میدهد: «در تخیلپردازی، برای بچهها صدا یا کلیپ یا یک تصویر میفرستم و بعد میگویم تخیل کنید و ببینید اگر شما در آن مکان یا فضا بودید، چه چیزی را مجسم میکردید.»
به گفته او، این تمرینها در کنار روشهای دیگر به مرور باعث میشوند کودکان بتوانند خودشان تخیلپردازی کنند و این کار برایشان به یک توانایی مستقل تبدیل شود.
هر کودک، شیوه آموزشی خودش را میخواهد
از او درباره نقش مربی در ظهور و بروز استعدادهای نویسندگی کودکان میپرسم. اسماعیلیراد معتقد است آموزش نویسندگی برای کودکان نمیتواند یک نسخه ثابت داشته باشد. ویژگیهای روحی، اخلاقی، رفتاری و حتی نوع بیان هر کودک در انتخاب شیوه آموزش مؤثر است و باید با توجه به این ویژگیها به او نوشتن را آموخت.
او میگوید: «گاهی ممکن است یک کودک خیلی پرجنبوجوش و کنجکاو باشد و بسیار زیبا بنویسد و من با این کودک، با بچهای که آرام و درونگراست متفاوت رفتار کنم و متفاوت آموزش بدهم. به همین دلیل، سعی میکنم جلسه اول و دوم به شناخت آن کودک دست پیدا کنم و ببینم روحیات کودک چگونه است و با چه روشی میتوانم این آموزش را به او بدهم. بنابراین، هر بچه برای من متفاوت است.»
البته بخشی از آموزشها میان همه شاگردان مشترک است. او از شخصیتپردازی و زاویه دید بهعنوان نمونههایی از مباحث عمومی یاد میکند و در کنار آن، بخشی از آموزش را متناسب با نیاز هر کودک ارائه میدهد.
ایراد گرفتن، ذوق نوشتن را میگیرد
اسماعیلیراد بزرگترین خطری را که ممکن است استعداد نویسندگی یک کودک را تهدید کند، بیتعادلی میان توجه به ضعفها و قوتهای او میداند و توضیح میدهد: «باید بین به اوج رساندن تواناییهای کودک و بیان ضعفهایش تعادل ایجاد کرد. اگر در این خصوص تعادل ایجاد شود، بچه برای نوشتن رغبت پیدا میکند و در غیر این صورت، از دنیای نویسندگی دور میشود.»
او در ادامه از فاصله گرفتن کودکان امروز از نوشتن ابراز نگرانی میکند و میگوید موبایل و فناوری، بخش زیادی از توجه کودکان را به خود اختصاص دادهاند: «بچهها خیلی از دنیای نوشتن فاصله گرفتهاند و علاقههایشان بیشتر به سمت موبایل و فضای مجازی رفته است. انگار موبایل شده دنیای اصلی زندگیشان. خالی شدن ذهن کودکان از ادبیات، آنها را با صدمات جبرانناپذیری در آینده مواجه خواهد کرد و بچهها را در بزرگسالی درگیر نوعی از بیسوادی میکند.»
به گفته اسماعیلیراد، حتی خانوادههایی که برای آموزش نویسندگی کودکان سرمایهگذاری میکنند، کم شدهاند و تلاش او برای برگزاری کلاسهای نویسندگی در برخی مدارس دولتی نیز با استقبال خانوادهها مواجه نشده است. او این را در حالی میداند که کشورهای دیگر دوباره اهمیت نوشتن برای کودکان را مدنظر قرار دادهاند؛ زیرا از ضربهای که هوش مصنوعی و تلفنهای همراه به آنها زدهاند، آگاهاند.
او به حضور هوش مصنوعی اشاره میکند و معتقد است تقویت مهارت نوشتن میتواند وابستگی کودکان را به ابزارهایی همچون هوش مصنوعی کاهش دهد: «اگر از همین الان به بچهها نوشتن را یاد بدهیم، در آینده برای نوشتن یک مطلب نیاز ندارد به هوش مصنوعی مراجعه کند و از آن سؤال بپرسد؛ خودش این مهارت را دارد و میتواند چیزی را که خودش نوشته، ارائه کند.»
نوشتن؛ راهی برای رهایی از غمهای کودکانه
اسماعیلیراد برای نوشتن کارکردی فراتر از مهارت و آموزش قائل است و آن را در تجربه برخی از شاگردانش راهی برای بیان و کنترل احساسات و درمان مسائل روانی میداند.
او میگوید: «نوشتن به جز مهارت، درمان هم هست. شاگردهایی داشتهام که متأسفانه وضعیت خانوادگی خوبی نداشتند و با نوشتن توانستند قسمتی از صدمات روحیشان را درمان کنند و خشم و غمشان را کاهش دهند.»
او خاطرهای از یکی از شاگردانش را نیز اینطور روایت میکند: «گاهی فکر میکنیم بچهها در درونشان هیچ غمی ندارند. کودکی شاد در کلاسم داشتم و فکر میکردم این بچه هیچ مشکلی ندارد؛ اما با نوشتن، وقتی داشت غمش را مینوشت، اشک از چشمهایش سرازیر میشد. وقتی نوشته را خواندم، متوجه شدم غم فوقالعاده بزرگی دارد و اصلاً باورم نمیشد یک بچه این غم بزرگ را در دلش نگه داشته باشد.»
به گفته او، آموزش نوشتن به کودکان کمک میکند احساساتشان را بهتر بشناسند و کنترل کنند: «به شاگردها یاد میدهم چطور با نوشتن از غمشان رهایی پیدا کنند. نوشتن میتواند در زندگی برای رهایی از مشکلات و حتی کنترل احساسات و هیجانها خیلی تأثیرگذار باشد.»
او در پایان، بر ضرورت جدی گرفتن تواناییها و رؤیاهای کودکان تأکید میکند و میگوید: «رؤیاها و تواناییهای کودکانمان را حتماً به یاد بسپاریم و جدی بگیریم. اگر کمی تواناییها و باورهایشان را جدی بگیریم، میتوانیم در زندگیشان تأثیر مثبتی بگذاریم.»