به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت نزدیک پنج صبح نوزدهم دیماه بود که به دنیا آمد؛ دختری که ماهها پیش از آمدنش، جای خودش را در دل پدر باز کرده بود. دختری که «محمد همتی» برای روزهای بزرگ شدنش نقشه کشیده بود، برایش از آینده گفته بود، برایش آرزو ساخته بود و حتی میدانست اولین کلمهای که دوست دارد از زبانش بشنود چیست؛ «بابا…»!
اما زندگی برای محمد و دخترش، یک قرار ناتمام گذاشت. فاصله میان شنیدن خبر تولد «مهدیه» و رسیدن به آرزوی شهادت، فقط چند ساعت بود. چند ساعت میان یک خانه که برای روز پدر تزیین شده بود و میدانی که آخرین مأموریت زندگی محمد همتی در آن رقم خورد . «میدان شهید علیخانی…»!
محدثه؛ همسر شهید محمد همتی هنوز آن شب را با جزئیات به یاد دارد. پلههایی که بالا رفت، با وجود اینکه پزشک گفته بود در روزهای آخر بارداری باید بیشتر مراقب خودش باشد. خانهای که برای آمدن محمد آماده کرد. کیکی که خرید. هدیهای که کادو کرد. دلش میخواست وقتی محمد از مأموریت برمیگردد، خوشحال شود. اولین روز پدر شدنش بود؛ حتی اگر هنوز مهدیه به دنیا نیامده بود. «یک شلوار براش گرفته بودم. خونه رو تزیین کردم. کیک گرفتم. دوست داشتم خوشحال بشه.»
محمد آن شب آمد. لبخند زد. هدیه را گرفت. عکس هم گرفتند. اما محدثه یک چیز را از همان شب به یاد دارد؛ سکوت محمد. مردی که همیشه از آینده حرف میزد، آن شب کمتر حرف زد. مردی که همیشه از آرزوهایش برای دخترشان میگفت، آن شب انگار آرامتر از همیشه بود. «محمد همیشه شوخی میکرد. همیشه از آرزوهاش میگفت. از اینکه دخترمون رو چطور بزرگ کنیم. اما اون شب یه حال دیگهای داشت. نه اینکه ناراحت باشه، ولی انگار فکرش یه جای دیگه بود.»
آن شب، آخرین شب زندگی مشترکشان بود. اما هیچکدام نمیدانستند. هیچکس نمیداند آخرین بار، آخرین بار است. آخرین خنده. آخرین عکس. آخرین جشن.
اما قصه محمد و محدثه از آن شب شروع نشده بود. قصه آنها از روزهایی شروع شد که هنوز هیچکدام نمیدانستند قرار است زندگیشان چقدر کوتاه و در عین حال، پر از خاطره باشد. آشناییشان مثل خیلی از ازدواجها از صحبت بزرگترها شروع شد. خانوادهها با هم حرف زدند و بعد نوبت رسید به دختر و پسری که قرار بود خودشان همدیگر را بشناسند. محدثه آن روزها شانزده ساله بود؛ هنوز دانشآموز بود و بیشتر از آنکه به زندگی مشترک فکر کند، از مسئولیتی که پیش رویش قرار گرفته بود، میترسید. «خیلی استرس داشتم. میترسیدم نتونم از پس زندگی متاهلی بربیام.»
محمد اما تلاش میکرد این ترس را کمتر کند. خودش هم جوان بود؛ ۲۴ ساله. اما چیزی که داشت، آرامشی بود که به محدثه منتقل میکرد. میگفت: «منم سنم کمه، ولی با کمک هم جلو میریم. دست همدیگه رو میگیریم و کمک هم میکنیم.»
همین حرفها کمکم دل محدثه را آرام کرد. حتی روزی که برای شوخی جواب منفی داد، فکر نمیکرد محمد این موضوع را جدی بگیرد. محمد با خانواده او تماس گرفت و گفت دخترتان جوابش منفی است. خانواده محدثه خندیدند. گفتند: «دخترمون داره سر به سرتون میذاره. جوابش مثبته.» و اینطور زندگیشان شروع شد.
محدثه از همان روزها وارد خانهای شد که قرار بود همه تجربههای بزرگ زندگیاش را در آن به دست بیاورد؛ خانهای که با همه سختیها، برایش آرامش داشت. «زندگیمون مثل همه زندگیها، مشکلات خودش رو داشت، ولی محمد همیشه پشتم بود. وقتی کنارم بود، حس میکردم از پس همه چیز برمیایم.»
آنها اما دو سال بیشتر کنار هم نبودند. محدثه وقتی از آن دو سال حرف میزند، انگار از سالهای بیشتری حرف میزند. از روزهایی که پر از همراهی بود، از مردی که برای زندگیاش تلاش میکرد و از خانهای که با وجود همه کمبودها، برایشان پر از محبت بود.
خبر آمدن یک مهمان کوچک اما زندگیشان را تغییر داد. محدثه مادر میشد. مادر شدن برای محدثه، هم شیرین بود و هم پر از نگرانی. هنوز خودش را برای این مسئولیت آماده نمیدید. نمیدانست چطور باید مادر باشد، چطور باید از کودکی که قرار است وارد زندگیشان شود مراقبت کند. و باز هم محمد بود که نگرانیاش را آرام کرد. «میگفت نگران نباش. با هم بزرگش میکنیم.» این جمله ساده، برای محدثه فقط یک دلگرمی نبود؛ تصویر همان زندگی بود که با محمد ساخته بودند. یک «با همِ» همیشگی.
محمد از همان روزهای بارداری همسرش، پدر بودن را شروع کرده بود. برای دختری که هنوز ندیده بود، رویا میساخت. درباره آیندهاش حرف میزد. میگفت چطور تربیتش میکند، چه چیزهایی به او یاد میدهد و چطور کنارش خواهد بود. «میگفت دخترم رو باایمان و باحجاب بزرگ میکنم. میگفت براش دوچرخه میخرم، باهاش میرم بیرون، باهاش وقت میگذرونم.» گاهی آنقدر با جزئیات از آینده حرف میزد که انگار همه آن روزها را از قبل دیده بود.
محمد فقط یک آرزو را بیشتر از همه تکرار میکرد. اینکه اولین کلمه دخترش وقتی زبان باز میکند، «بابا» باشد. «میگفت اولین چیزی که دخترمون میگه باباست.»
برای انتخاب اسم دخترشان هم با دقت پیش رفتند. چند اسم را روی کاغذ نوشتند و داخل قرآن گذاشتند. قرعه که افتاد، نامی بیرون آمد که برایشان معنا داشت.«مهدیه»! نامی که محمد انتخابش کرد و دوست داشت دخترش با آن نام بزرگ شود.
روزهای آخر بارداری که رسید، همه چیز رنگ انتظار گرفته بود. انتظار برای آمدن مهدیه. انتظار برای روزی که محمد بالاخره دخترش را در آغوش بگیرد. انتظار برای لحظهای که خانه کوچکشان با صدای گریه یک نوزاد پر شود. اما در کنار این انتظار شیرین، مسئولیتهای کاری محمد هم ادامه داشت. او مأمور نیروی انتظامی بود و مثل همیشه باید بین وظیفهای که بر عهده داشت و خانوادهای که دوستشان داشت، تعادل ایجاد میکرد.
چند شب قبل از شهادتش، صحبت از این بود که به خاطر شرایط محدثه، زودتر خودش را به خانه برساند. قرار بود اگر کاری پیش آمد، حواسش بیشتر به همسرش باشد. و درست در همین روزها بود که محمد برای آخرین بار از یکی از بزرگترین آرزوهایش حرف زد؛ آرزویی که سالها همراهش بود. «شهادت».
محدثه میگوید محمد بارها این حرف را زده بود. در جمع خانواده، بین دوستانش و حتی در خانه. «همیشه میگفت من شهید میشم.» اطرافیان گاهی به او میگفتند حالا که ازدواج کردهای، حالا که قرار است پدر شوی، دیگر از این حرفها نزن. اما محمد فقط لبخند میزد. انگار این آرزو جایی عمیقتر از حرفهای معمولی زندگی در دلش نشسته بود. حتی وقتی برای ایام شهادت حضرت زهرا(س) سمنو میپختند، باز از همین آرزو گفته بود. میگفت دوست دارد عاقبتش شهادت باشد. آن روزها شاید هیچکس فکر نمیکرد فاصله میان این آرزو و رسیدنش، اینقدر کوتاه باشد.
17 دی ماه بود. همان شبی که محدثه برای محمد جشن روز پدر گرفت. جشنی کوچک، ساده و صمیمی. برای مردی که هنوز دخترش به دنیا نیامده بود، اما خودش را از همین حالا پدر میدانست. خانه را آماده کرد. کیک خرید. هدیه گرفت. با اینکه به خاطر بارداری، پزشکان توصیه کرده بودند زیاد از پلهها بالا و پایین نرود، اما دلش میخواست آن شب برای محمد خاطره بسازد.
محمد آمد. خوشحال شد، اما آن شادی همیشگی را نداشت. محدثه هنوز هم وقتی از آن شب حرف میزند، به همان تفاوت کوچک برمیگردد؛ تفاوتی که آن زمان شاید فقط یک حس بود، اما بعدها تبدیل شد به آخرین نشانه. «انگار یه حال دیگهای داشت. نه اینکه چیزی بگه، ولی مثل همیشه نبود.»
از خودش عکس گرفتند. از محمد عکس گرفتند. اما محدثه در هیچکدام از عکسها کنار او نایستاده بود. نمیدانست همین عکسها قرار است بعدها تبدیل شوند به آخرین تصاویر یک زندگی دو نفره.
صبح روز بعد، دردها شروع شد. اول فکر کرد شاید بخشی از روزهای پایانی بارداری باشد. اما کمکم شدت درد بیشتر شد. محمد هنوز خانه بود. قرار بود استراحت کند و بعد راهی کار شود. محدثه چیزی از نگرانیاش نگفت. نمیخواست ذهن محمد درگیر شود. آن روز، وقتی از هم جدا شدند، هیچکدام فکر نمیکردند این آخرین خداحافظی باشد.
محمد رفت و محدثه ماند با دردهایی که بیشتر میشد و دختری که هر لحظه نزدیکتر به آمدن بود. چند ساعت بعد، تماس کوتاهی بینشان برقرار شد. محمد پرسید «حالت چطور است؟» و محدثه باز هم همه چیز را نگفت. فقط گفت که بیرون است. محمد گفت: «زودتر خودتو برسون خونه…» همین! یک جمله ساده. آخرین گفتوگوی یک زن و شوهر جوان. آخرین صدای مردی که همیشه پشت همسرش بود.
شب که رسید، دردها دیگر شدید شده بود. محدثه و خانوادهاش حدود ساعت 21:30 شب دوباره راهی بیمارستان شدند. در مسیر، چیزی بیشتر از درد جسمی محدثه را آزار میداد. «نگرانی». نگرانی از اینکه چرا محمد تماس نگرفته. چرا گوشیاش را جواب نمیدهد. چرا در شبی که قرار است دخترش به دنیا بیاید، هیچ خبری از او نیست. بارها شمارهاش را گرفت. اما پاسخی نیامد. هر بار خودش را آرام میکرد. شاید مأموریت است. شاید امکان تماس ندارد. شاید چند دقیقه دیگر زنگ میزند. اما دقیقهها گذشتند و خبری نشد.
نیمهشب، هنوز چشمش به در بود. فکر میکرد شاید محمد از راه برسد. شاید با همان لبخند همیشگی. شاید بیاید و اولین کسی باشد که خبر تولد دخترش را میشنود. اما آن شب خبری از محمد نشد و صبح، مهدیه به دنیا آمد.
ساعت نزدیک پنج صبح نوزدهم دی بود که مهدیه چشم به دنیا باز کرد. دختری که نُه ماه، پیش از آمدنش، در حرفها و خیالهای پدرش زندگی کرده بود. دختری که محمد برای آمدنش برنامه داشت، اما حالا نخستین لحظههای زندگیاش را بدون حضور او آغاز میکرد. محدثه اما هنوز امیدوار بود. هنوز فکر میکرد محمد حتما جایی درگیر مأموریت است و بهزودی خودش را میرساند. اولین کاری که میخواست انجام دهد، خبر دادن به محمد بود. میخواست همان جملهای را بگوید که ماهها منتظرش بودند: «محمد، بابا شدی.» اما هرچه تماس گرفت، پاسخی نیامد. گوشی محمد خاموش بود.
از دوستان و همکارانش سراغ گرفت. «گفتم از محمد همتی خبری دارید؟ من همسرشون هستم. میخوام خبر بدم بچهمون به دنیا اومده.» اما آن طرف خط، کسانی بودند که حقیقت را میدانستند. میدانستند مردی که محدثه منتظر آمدنش است، دیگر قرار نیست وارد آن اتاق شود وروی ماه دخترش را ببیند. میدانستند فاصله میان جشن روز پدر و پدر شدن محمد، به جای چند ساعت خوشحالی، به یک داغ بزرگ رسیده است. اما گفتن این خبر به مادری که تازه فرزندش را به دنیا آورده بود، آسان نبود. فقط گفتند: «اگر خبری شد، بهتون اطلاع میدیم.» و محدثه ماند با نوزادی در آغوش و دلتنگی مردی که هنوز باور نداشت رفته باشد.
آن روز برای محدثه در میان شادی تولد دخترش و سنگینی یک انتظار گذشت. هر بار صدایی از راهرو میآمد، نگاهش به سمت در میرفت. هر بار کسی وارد میشد، شاید فکر میکرد محمد است. همان مردی که قرار بود بیاید، دخترش را ببیند و اولین کسی باشد که او را در آغوش میگیرد. اما محمد نیامد. تا اینکه عصر، یکی از نزدیکان محمد وارد بیمارستان شد. از نگاهش میشد فهمید خبری دارد که گفتنش سخت است. محدثه هنوز نمیدانست چه اتفاقی افتاده. پرسید: «چی شده؟» و بعد، جملهای را شنید که هیچ مادری نباید در اولین روز تولد فرزندش بشنود. «محمد شهید شده..!» همه چیز برای لحظهای متوقف شد. محدثه نه فقط همسرش را از دست داده بود؛ بلکه پدری را که دخترش ماهها انتظارش را میکشید، از همان آغاز زندگیاش کنار خود نداشت.
محمد دیگر نمیآمد. نه برای دیدن چهره مهدیه. نه برای شنیدن گریههایش. نه برای شنیدن همان کلمهای که همیشه آرزویش را داشت. «بابا.»
محمد همتی در ۱۸ دیماه، در میدان شهید علیخانی اصفهان، در جریان انجام مأموریت به شکل وحشیانهای به شهادت رسید. مأموریتی که پایان زندگی یک مأمور نیروی انتظامی بود، اما برای خانوادهاش، پایان قصه مردی بود که پیش از هر چیز، یک همسر و یک پدر جوان بود. مردی که شب قبل از شهادتش، کنار کیکی نشست که همسرش برای روز پدر گرفته بود. مردی که چند ساعت بعد، دخترش به دنیا آمد. و مردی که فرصت نکرد حتی یکبار او را در آغوش بگیرد.
محدثه حالا باید روزی قصه پدر را برای مهدیه تعریف کند. باید برایش بگوید پدرت مردی بود که قبل از آمدنت، دوستت داشت. که برایت آرزو داشت. که درباره روزهایی حرف میزد که هنوز نیامده بودند. باید بگوید پدرت میخواست دستت را بگیرد و با تو قدم بزند. میخواست دوچرخهسواریات را ببیند. میخواست اولین کلمهای را که به زبان میآوری، بشنود. اما باید یک چیز دیگر را هم برایش تعریف کند؛ اینکه پدرت آرزوی دیگری هم داشت. «آرزوی شهادت».
محمد بارها از این آرزو گفته بود. برای خانوادهاش، برای دوستانش، برای کسانی که کنارش بودند. و سرانجام، زندگی کوتاهش به همان نقطهای رسید که همیشه از آن حرف میزد. برای محدثه، ۱۸ دیماه فقط روز شهادت محمد نیست. روزی است که مهدیه به دنیا آمد. روزی که یک دختر، زندگیاش را آغاز کرد و یک پدر، به پایان راه خودش رسید. دو اتفاق که در یک تاریخ کنار هم ثبت شدند. تولد یک دختر. شهادت یک پدر. شاید عجیبترین بخش این قصه همین باشد؛ اینکه محمد به هر دو آرزوی بزرگش نزدیک شده بود. هم پدر شدن. هم شهادت.
اما میان این دو، فقط چند ساعت فاصله افتاد. چند ساعت میان آخرین جشن خانوادگی و آخرین مأموریت. چند ساعت میان شنیدن «بابا شدی» و رسیدن به آسمان. و حالا مهدیه، دختری که پدرش هیچوقت او را ندید، با قصه مردی بزرگ میشود که پیش از آنکه دستش را بگیرد، نامش را برای همیشه در زندگی او گذاشت!