15 ماه زندگی مشترک از مشهد تا آسمان!

بعضی سفرها، پایان ندارند. از همان لحظه‌ای که شروع می‌شوند، انگار مقصدشان جایی دورتر از آن چیزی است که آدم‌ها تصور می‌کنند. برای «پریسا آجودانیان»، همه‌چیز از مشهد آغاز شد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ بعضی سفرها، پایان ندارند. از همان لحظه‌ای که شروع می‌شوند، انگار مقصدشان جایی دورتر از آن چیزی است که آدم‌ها تصور می‌کنند. برای «پریسا آجودانیان»، همه‌چیز از مشهد آغاز شد؛ از دعای مادری که کنار ضریح امام رضا(ع) از صاحب آن حرم، دامادی از «دم و دستگاه خودش» خواسته بود و چند روز بعد از آن، تلفن خواستگاری زنگ خورد.

پریسا آجودانیان حالا که بیش از یک سال از شهادت همسرش، شهید «مجتبی امین‌زاهد»، گذشته، وقتی از آغاز زندگی مشترکشان حرف می‌زند، شهادت را نقطه شروع روایت نمی‌داند. او از ادب مردی می‌گوید که در همان جلسه اول خواستگاری، پیش از آن‌که چیزی درباره شغل یا موقعیتش بگوید، با رفتارش، خودش را معرفی کرد؛ با احترام به بزرگ‌ترها، با متانت در کلام و با وقاری که بعدها فهمید تصنعی نبوده است. همان مردی که تا آخرین روز زندگی، همان‌طور ماند. آرام، متین و باوقار…!

ازدواجشان نیمه شعبان سال ۱۴۰۲ بود؛ روزی که برای هر دو، رنگ دیگری داشت. بعد از مراسم، دوباره به حرم امام رضا(ع) رفتند و همان‌جا، برای تبرک، بار دیگر عقدشان را خواندند.
بعد هم راهی کربلا شدند؛ سفری که برای پریسا، آرزویی قدیمی بود، اما هرگز آن را به زبان نیاورده بود.

مجتبی بی‌آنکه چیزی شنیده باشد، بلیط‌های کربلا را در پاکتی گذاشته و به او هدیه داده بود. وقتی پاکت را باز کرد، اشک امانش نداد؛ انگار یکی، آرزوی ناگفته‌اش را شنیده بود.
مجتبی از سال ۱۳۹۸ خادمیار حرم امام رضا(ع) شده بود. هر بار که فرصتی پیدا می‌کرد، شیفت خادمی می‌گرفت و اگر سفرشان با زمان خدمتش هم‌زمان می‌شد، شب را در حرم می‌ماند.

بیشتر سفرهای مشترکشان هم به مشهد ختم می‌شد. پریسا می‌گوید زندگی‌شان به شکلی عجیب به آن شهر گره خورده بود؛ انگار هر بار که دلشان می‌گرفت یا فرصتی برای نفس کشیدن می‌خواستند، راهشان به همان صحن‌ها باز می‌شد.

او می‌گوید: «هیچ حادثه خارق‌العاده‌ای در زندگی‌مان رخ نداد که بگویم این معجزه امام رضا بود. اما خودِ زندگی‌مان، لطف او بود. هر بار که کنار مجتبی احساس خوشبختی می‌کردم، ته دلم می‌گفتم این رزق را امام رضا برایم خواسته است.»

آخرین سفرشان به مشهد، اما حال و هوای دیگری داشت. پریسا هر بار که وارد حرم می‌شد، فقط می‌نشست.

توی آن زیارت آخر نه حال خواندن دعاهای متفرقه را داشت، نه تمرکز صحبت با امام. ساعت‌ها به ضریح نگاه می‌کرد و با همان سکوت، آرام می‌شد. در مقابل، مجتبی هر بار با شوق از زیارت‌نامه‌ها، نمازها و دعاهایی که خوانده بود حرف می‌زد. آن روزها، پریسا فقط حسرت می‌خورد که چرا دلش همراهی نمی‌کند. یک ماه بعد، وقتی خبر شهادت رسید، تازه فهمید شاید آن سفر، آخرین وداع بوده است؛ وداعی که خودش از آن خبر نداشت و مجتبی، شاید داشت.

زندگی مشترکشان، در تقویم، کوتاه بود؛ اما پُر از سفر، گفت‌وگو و رفاقت. مجتبی از سال ۱۳۹۱ در مجموعه هوافضای سپاه مشغول خدمت بود، اما هیچ‌وقت شغلش را به خانه نمی‌آورد.

بیشتر از هر چیز، برای همسرش، همان مرد آرامی بود که نماز اول وقتش ترک نمی‌شد، حتی اگر خسته‌ترین آدم دنیا بود. برای او، دستور خدا خط قرمز بود؛ نه با تندی، نه با تحمیل، بلکه با آرامشی که دیگران را هم به رعایت دعوت می‌کرد.

پریسا می‌گوید بارها هنگام خواندن زندگی‌نامه شهدا، به شوخی با خودش گفته بود: «خدایا، فقط شهید نشود.»
بعد خودش هم از این فکر خنده‌اش می‌گرفت. نه جنگی بود، نه نشانه‌ای. اما از بعد از نوروز ۱۴۰۴، هر بار که بر سر مزار دایی شهید همسرش می‌رفت، بی‌اختیار زیر لب زمزمه می‌کرد: «دایی، الان شهید نشود.» خودش هم نمی‌دانست چرا چنین دعایی بر زبانش می‌آید.

چند روز مانده به جنگ، قرار بود برای عید غدیر به نجف بروند. کاروان پیدا کرده بودند، مرخصی گرفته بودند و دلشان را راهی کرده بودند، اما سفر لغو شد. پریسا ناراحت بود. مجتبی فقط یک جمله گفت؛ جمله‌ای که بعد از شهادتش، بارها در ذهن همسرش تکرار شد: «آدم همیشه باید تسلیم امر خدا باشد. شاید خدا بهترش را برایمان خواسته…»

وقتی سفر کنسل شد، تصمیم گرفتند عید غدیر را در خانه خودشان جشن بگیرند. گل خریدند، بادکنک تهیه کردند، برای مهمان‌ها برنامه ریختند. اما هنوز تزیینات خانه کامل نشده بود که بامداد جمعه، خبر حمله اسراییل به تهران رسید و مجتبی را به محل مأموریت فراخواند.

در روزهای جنگ، تلفن‌هایش کوتاه بود. هر بار که پریسا می‌پرسید «کی برمی‌گردی؟» با همان آرامش همیشگی جواب می‌داد: «ان‌شاءالله فردا.» اما هرچه روزها جلوتر می‌رفت، دلِ زن آرام نمی‌شد. می‌گوید: «نمی‌توانم توضیح بدهم. نه خواب دیده بودم، نه خبری داشتم، فقط انگار درونم مدام می‌گفت این بار فرق می‌کند.»
او، صبح روز سی‌ویکم خرداد، دیگر حتی حوصله دنبال کردن اخبار را هم نداشت. ساعت‌ها در رختخواب مانده بود و خودش را به خواب زده بود؛ انگار اگر از جا بلند نمی‌شد، دنیا هم متوقف می‌ماند. پریسا آجودانیان بالاخره گوشی را برداشت.

بی‌هدف، یکی از پیام‌های خوانده‌نشده را باز کرد. ویدئویی از یک سخنرانی بود. جمله‌ای کوتاه شنید: «خدا هیچ‌کس را به امتحانی که طاقت آن را نداشته باشد، مبتلا نمی‌کند.» همان یک جمله، برایش کافی بود. می‌گوید: «احساس کردم اگر قرار است اتفاقی بیفتد، خدا خودش توان تحملش را هم می‌دهد.»
چند ساعت بعد، مادرش گفت باید به خانه خودشان بروند. هنوز کسی چیزی نگفته بود، اما بدنش از نوک انگشتان تا پا تیر می‌کشید. وقتی به کوچه رسید، پرچم سیاهی را دید که بر سر در خانه نصب شده بود. دیگر لازم نبود کسی چیزی بگوید.

داخل خانه، از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. دنبال تابوت می‌گشت. خیال می‌کرد پیکر مجتبی را آورده‌اند و فقط باید پیدایش کند. آخرین جایی که رفت، آشپزخانه بود. همان‌جا دیگر توان ایستادن نداشت و
روی زمین نشست.

بعدها، میان انبوه پیام‌های تسلیت، پیامی توجهش را جلب کرد؛ از یکی از شاگردانش. پیامی که در آن نوشته بود دو سال پیش، حوالی عروسی آن‌ها، خوابی دیده و همان روزها هم فراموشش کرده است. در خواب، مجتبی را با لباس نظامی دیده بود؛ کنار او دخترکی کوچک با چادری نازک ایستاده بود.

شهید سر دختر را بوسیده و گفته بود: «به پدرت سلام برسان و بگو مرا دعوت کند.» دختر پاسخ داده بود: «پدرم گفته زودتر بیا.» نویسنده پیام که شاگرد پریسا آجودانیان است، مطمئن بود آن دختر، حضرت رقیه(س) بوده است.

خانواده مجتبی سال‌هاست سفره حضرت رقیه(س) را در خانه‌شان برپا می‌کنند و خودش همیشه از خادمان آن سفره بود. پریسا آجودانیان حالا آن خواب را بی‌ارتباط با سرنوشت همسرش نمی‌بیند؛ نه به‌عنوان دلیلی برای شهادت، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای که بعدها معنایش را فهمیده است.

از مجتبی، یادگارهای زیادی نمانده است. کیفی که کارت‌های داخلش بر اثر ترکش شکسته‌اند. چند تکه وسیله شخصی و انگشتری از عقیق که مدتی پیش از شهادت گم شده بود. آنها اما همه خانه را زیر و رو کرده بودند و پیدایش نکرده بودند، تا اینکه یک روز، از جایی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت، پیدا شد؛ داخل جیب یکی از شلوارهایش.

پریسا می‌گوید: «بعد از شهادتش با خودم فکر کردم شاید قرار بوده آن انگشتر گم نشود؛ قرار بوده بماند تا حالا، هر وقت دلم تنگ شد، آن را در دست بگیرم و احساس کنم هنوز چیزی از او، گرم و زنده، کنار من نفس می‌کشد.»

شاید زندگی مشترک آن‌ها فقط 15 ماه طول کشید، اما بعضی زندگی‌ها را با تقویم نمی‌شود اندازه گرفت. گاهی همه سهم آدم از دوست داشتن، در همین چند ماه خلاصه می‌شود؛ چند سفر به مشهد، یک آرزوی بی‌زبان برای کربلا، جشنی که هرگز برگزار نشد، انگشتری که دوباره پیدا شد و جمله‌ای که هنوز بعد از همه این روزها در گوش همسر شهید می‌پیچد: «آدم همیشه باید تسلیم امر خدا باشد.» شاید همه روایت زندگی شهید مجتبی امین‌زاهد را بتوان در همین یک جمله خلاصه کرد؛ جمله‌ای که خودش گفت، زندگی‌اش به آن گواهی داد و همسرش، حالا هر روز با آن زندگی می‌کند!