ناگفته‌های مردم اصفهان از ممنوعیت روضه، عبا و عمامه در دورۀ پهلوی اول

همسایه‌ها از پشت‌بام می‌آمدند که آجان‌ها بو نبرند. بعضی آجان‌ها خیلی سخت می‌گرفتند. پیش می‌آمد که مردم توی کوچه‌ها گیرشان می‌انداختند و می‌زدندشان. بعضی‌هایشان دوزار پول که می‌گذاشتند کف دستشان، غمض عین می‌کردند؛ چند تایی هم متدین بودند

به گزارش اصفهان زیبا؛ کتاب «روضه‌های بی‌جواز»، به قلم سجاد محمدی، و پژوهش هاجر صفائیه، نرگس لقمانیان، فائزه دره‌گزنی، مهدی تاجیانی و دیگران، توسط انتشارات راه‌یار (وابسته به دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی)، به سال 1404 در 144 صفحه منتشر شده است و در آن به ناگفته‌های مردم اصفهان از ممنوعیت روضه، عبا و عمامه در دوره پهلوی اول سخن گفته است.

از این انتشارات و گروه پژوهشی، کتاب مشابه دیگری با نام «ننگ‌سالی» نیز در سال‌های قبل به چاپ رسیده است.

#gallery-1 { margin: auto; } #gallery-1 .gallery-item { float: right; margin-top: 10px; text-align: center; width: 50%; } #gallery-1 img { border: 2px solid #cfcfcf; } #gallery-1 .gallery-caption { margin-left: 0; } /* see gallery_shortcode() in wp-includes/media.php */

 

آنچه در ادامه می‌خوانید قسمت‌هایی از کتاب مذکور است که می‌تواند بیانگر فضای خاطرات کتاب باشد. به راستی تاریخ را معلم انسان‌ها گفته‌اند؛ یعنی هر روز که به دیروز و روزهای گذشت، نزدیک و دور نگاه کنیم، درسی خواهیم آموخت، «إن کُنتُم تَعقِلون».

***

ص 55: آخوند با کلاه پهلوی آمد

راوی: سید هوشنگ قادریان، ۱۳۳۰، جوباره؛ به نقل از مادر، مهرالسادات قادریان، ۱۳۱۴

ما و سه تا عمو و عمه توی یک کوچه زندگی می‌کردیم. خانه‌هایمان دیوار به دیوار بود. پنج شش ساله بودم که خانه‌ها از حیاط به هم راه باز کردند. گاهی هم بزرگترها پشت‌بام به پشت‌بام می‌رفتند خانۀ هم. روضه غدغن بود و تکیه‌ها تعطیل. توی خانه روضۀ هفتگی داشتیم. رفت و آمد با عبا و عمامه ممنوع بود. روحانی مجلس با کلاه پهلوی و اورکت می‌آمد.

همسایه‌ها از پشت‌بام می‌آمدند که آجان‌ها بو نبرند. بعضی آجان‌ها خیلی سخت می‌گرفتند. پیش می‌آمد که مردم توی کوچه‌ها گیرشان می‌انداختند و می‌زدندشان. بعضی‌هایشان دوزار پول که می‌گذاشتند کف دستشان، غمض عین می‌کردند؛ چند تایی هم متدین بودند و اگر می‌فهمیدند توی خانه‌ای روضه هست، کاری نداشتند.

ص 56: گوسفند احتیاطی

راوی: حسنعلی زهتاب، ۱۳۱۸، دردشت؛ به نقل از دیگران

پشت‌بام جمع شده بودیم به روضه‌خوانی؛ آرام و بی‌سروصدا. اگر کسی را می‌گرفتند، چه آخوند و چه مستمع، زندانی‌اش می‌کردند. دو تا گوسفند آماده کرده بودیم: یکی سهم اهل روضه، یکی سهم آجان؛ که اگر آجان طماعی فهمید، بدهیم بهش تا سخت نگیرد و راپورت ندهد.

ص 100: روضه سه نفری

حسنعلی زهتاب، ۱۳۱۸، دردشت؛ به نقل از دیگران

وارد اتاق که شدم، فقط دو نفر نشسته بودند. از وقتی رضاشاه پایش را کرده بود توی یک کفش که روضه‌خوانی و روضه گرفتن را تعطیل کند، آجان‌ها خیلی سخت‌گیری می‌کردند. دعوتم گرفته بودند خانه برایشان روضه بخوانم. وقتی رسیدم، دیدم دو نفر بیشتر نیستند. نشستم روی صندلی و روضه خواندم. آن دو نفر هم نشستند پای روضه و اشک ریختند.

ص 135: روضه در کاروان‌سرا

حسنعلی زهتاب، ۱۳۱۸، دردشت؛ به نقل از دیگران

– نه، اینجا روضه نیست. اومدم استراحت کنم و برم. ایناها، این هم الاغم.

این را در جواب آجان گفتم. خورجین الاغ را گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم. قانعش کردم که موقتاً آمده‌ام آنجا استراحت کنم و بروم.

هفت‌هشت نفری توی کاروانسرا جمع شده بودیم. فرش و حصیر درست و حسابی هم نداشتیم. خیلی آرام داشتم روضه می‌خواندم که آجان، سوار بر اسب از در کاروانسرا آمد تو. فوری خاموش شدم. آجان‌ها همه جا را می‌گشتند که نگذارند کسی روضه بگیرد.

 

ص 92: دورهمی‌های قایمکی

راوی: رضا طیب‌نیا، ۱۳۲۷، لنبان؛ به نقل از پدر، محمدرحیم طیب‌نیا

با حکومت سر سازگاری نداشتیم. خودم و دو تا داداشی‌هایم سربازی نرفتیم. سالانه می‌آمدند دم خانه و جوان‌ها را می‌خواستند.

یکی از قوم و خویش‌ها توی سجل احوال [ثبت احوال فعلی] کار می‌کرد. هر سال یک سجل جدید با سال تولد جدید می‌آورد. آجان‌ها که می‌آمدند، سجل جدید را نشانشان می‌دادم. آنها هم می‌دیدند سنم به اجباری نرسیده، برمی‌گشتند. روضه هم که ممنوع شد، زیر بار رضا شاه نرفتیم؛ روضه خانگی‌مان را قایمکی ادامه دادیم. داداشی‌ها دست زن و بچه را می‌گرفتند و کوچه‌پس‌کوچه‌های محله لنبان را گز می‌کردند و می‌آمدند خانه ما. خانه‌هامان نزدیک هم بود. تا آجان‌ها ببینند و دست بجنبانند و چادر از سر زن‌ها بکشند، رسیده بودند. نه از تابلو خبری بود و نه از پرچم و بیرق؛ انگاری مهمانی بود. هفته‌ای یک بار دور هم جمع می‌شدیم و واعظ می‌آمد؛ بدون عبا و عمامه منبر می‌رفت. مسئله‌ای می‌گفت و روضه می‌خواند، بعد هم می‌رفت. گاهی هم شیخ عبدالرسول الیادرانی یا آسدعلی نجف‌آبادی می‌آمدند برای وعظ و روضه‌خوانی. با عبا و عمامه می‌آمدند؛ جواز عمامه داشتند.

 

ص 116: پس‌کوچه‌ها

راوی: مصطفی نیلی‌پور، ۱۳2۶، علی قلی آقا؛ به نقل از پدربزرگ، حاج میرزاعلی بانکی، ۱۲۶۹

خانۀ ما وسط باغ بزرگی بود، توی کوچۀ یخچال. از چند طرف راه داشت. عزاداری که ممنوع شد، روضه خانگی‌مان را مخفیانه و با تعداد کم می‌گرفتیم. نیمه‌شب که می‌شد، اهل روضه یکی یکی از راه می‌رسیدند. روضه‌خوان هم وعده می‌گرفتیم، خودش را با اسب می‌رساند. مجلسمان یکی دو ساعت طول می‌کشید. فقط هم مردها بودند. آجان‌ها توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها کمتر می‌آمدند. خانه هم خیلی توی چشم نبود که راحت متوجه شوند. مردم مخفیانه می‌آمدند و بعد از روضه سریع می‌رفتند.