خاطرات شفاهی مردم اصفهان از قحطی سال‌های 1296 و 1320

انگلیسی‌ها که غلات را برای سربازهایشان خریدند، غله نایاب شد. اگر آردی هم به دستمان می‌رسید سیاه بود. نمی‌دانستیم آرد گندم است یا جو. چیزی قاتی‌اش کرده‌اند یا نه. جمعیت زیادی دم نانوایی صف می‌گرفتند؛ اما به خیلی‌هایشان نان نمی‌رسید. گرسنگی آنقدر زور داشت که مردم برای همین نان سیاه، همدیگر را تکه‌پاره کنند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ کتاب «خون خوری»، به قلم ملیحه نقش‌زن و نسیم کریمی، بر اساس پژوهش هاجر صفائیه، نرگس لقمانیان، فائزه دره‌گزنی و فائزه سراجان، توسط انتشارات راه‌یار (وابسته به دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی)، به سال 1404 در 216 صفحه منتشر شده است و در آن به خاطرات شفاهی مردم اصفهان از قحطی سال‌های 1296 و 1320 اشاره شده است.

از همین گروه پژوهشی، کتاب مشابه دیگری با عنوان «ننگ‌سالی» نیز به چاپ رسیده است.

تاریخ شفاهی یکی از فصول جدید پژوهش در تاریخ و به طور خاص تاریخ محلی است که به شناسایی وقایع و رویدادها و حوادث تاریخی براساس دیده‌ها، شنیده‌ها و عملکردهای شاهدان و ناظران و فعالان مرتبط می‌پردازد. به بیان دیگر، «تاریخ شفاهی برای درک بهتر تاریخ و فهم انتقادی آن، عموم مردم را برای آفریدن تاریخشان درگیر می‌کند.»

#gallery-1 { margin: auto; } #gallery-1 .gallery-item { float: right; margin-top: 10px; text-align: center; width: 50%; } #gallery-1 img { border: 2px solid #cfcfcf; } #gallery-1 .gallery-caption { margin-left: 0; } /* see gallery_shortcode() in wp-includes/media.php */

آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش‌هایی از کتاب مذکور است که می‌تواند بیانگر فضای حاکم بر این خاطرات باشد.

***
ص44: زمین سوخته

راوی: مصطفی نیلی‌پور، متولد ۱۳۲۶، محله علی قلی‌آقا؛ به نقل از پدربزرگ، حاج حسن نیلی‌پور، قحطی ۱۳۲۰.

با مشت و لگد افتادند به جان هم. آن که جثۀ قوی‌تری داشت محکم زد توی گیجگاه آن یکی. مرد نحیف‌تر افتاد روی زمین. رفتیم بالای سرش. نفس نمی‌کشید. دعوایشان سر نان بود. نانوایی داشتم و مدام شاهد این دعواها بودم. گرسنگی مردم را از خود بی‌خود کرده بود.

انگلیسی‎ها که غلات را برای سربازهایشان خریدند، غله نایاب شد. اگر آردی هم به دستمان می‌رسید سیاه بود. نمی‌دانستیم آرد گندم است یا جو. چیزی قاتی‌اش کرده‌اند یا نه. جمعیت زیادی دم نانوایی صف می‌گرفتند؛ اما به خیلی‌هایشان نان نمی‌رسید. گرسنگی آنقدر زور داشت که مردم برای همین نان سیاه، همدیگر را تکه‌پاره کنند.

دکان نانوایی‌ام توی بیدآباد بود؛ اما خودمان قبله دعا می‌نشستیم که بخش زیادی از آن محل قبرستان بود. گوشه و کنار مسیر نانوایی تا خانه همیشه چند جنازه افتاده بود. مردم یا نای خاک کردن جنازه‌ها را نداشتند یا وسعشان به کفن و دفن میتشان نمی‌رسید. برای همین یا مرده‌هایشان را ول می‌کردند کنار مساجد یا می‌انداختند توی مسیر قبرستان و می‌رفتند.

انگلیسی‌ها بخشی از گندم‌ها را هم آتش زدند. می‌خواستند ایران را زمین سوخته کنند. کسی هم کاری بهشان نداشت؛ نه به انگلیس نه به روس. اصلاً کسی نبود که بخواهد جلویشان بایستد؛ ارتشمان فرار کرده بود.

 

ص 91: دامادهای نساجی

راوی: سید هوشنگ قادریان، متولد ۱۳۳۰، محله مشیر؛ به نقل از پدر، سید حسین قادریان، متولد ۱۳۰۴، قحطی ۱۳۲۰.

کارگرهای نساجی که می‌رفتند خواستگاری، جواب رد نمی‌شنیدند. همه از خدایشان بود دخترشان را بدهند به کارگر نساجی. می‌گفتند: «نانش درست است.»

کارگر نساجی بودم. هر روز یک جیره نان داشتیم. از زمان قحطی توی کارخانه تنور گذاشته بودند و به هر کارگر ۷۵۰ گرم نان می‌دادند. حقوقمان هم سر جایش بود؛ کم بود ولی سر ماه به سر ماه، دانسته [بدون شک و شبهه]، همین پول کم را داشتیم.

توی قحطی جیرۀ نان داشتن یعنی خوشبختی و بی‌غمی. نان‌هایی که دم نانوایی‌ها پخت می‌شد، خاک اره داشت. مردم باید شش‌دانگ حواسشان را جمع می‌کردند نانشان از دستشان نرود. اطراف نانوایی‌ها همیشه آدم‌های شروری بودند که هرازگاهی می‌ریختند سر کسی که نانی دستش بود و با زور و مشت و لگد نان را از چنگش در می‌آوردند. آن‌وقت آن بخت‌برگشته تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که در همان حال کتک‌خوری، کمی از نان را هم خودش بخورد که بی‌نصیب نماند و از ضعف نمیرد.

 

ص 139 و 140: تاپوهای نگهبان

راوی: سید جواد حسینی خالصی، متولد ۱۳۳۷، جرقویه؛ به نقل از پدر، سید میرزاآقا حسینی، متولد ۱۲۹۹، قحطی ۱۳۲۰.

محصول اصلی جرقویه گندم بود و جو و ارزن. بعضی پنبه‌کاری هم می‌کردند. میوه خیلی کم بود. اگر زور می‌زدند، توی بعضی باغ‌ها فقط انار بار می‌داد. گندم‌هایمان را توی تاپو نگه می‌داشتیم. توی خانه‌مان چهارپنج تا تاپو داشتیم. هنر می‌خواست تاپو ساختن. تاپوها را در اتاقی که طرف نَه‌سرد بود، درست می‌کردند؛ اتاقی که تاریک و خنک باشد و کمتر آفتاب بخورد. جنس تاپو از یک جور خاک رُس بود. آبش می‌زدند و گِل می‌کردند. مدتی که می‌گذشت، آنقدر رویش پا می‌زدند تا مثل حلیم، چسبناک شود. گل را فتیله‌ای می‌کردند و فتیله‌ها را از کوچک به بزرگ، به شکل خمره، روی هم می‌چیدند و می‌آوردند بالا. بعد سطح رویی تاپو را صاف می‌کردند. قد تاپوها متفاوت بود. گاهی به دو متر هم می‌رسید. توی تاپوها هفت هشت بار گندم جا می‌گرفت. هر باری بیست مَن وزن داشت [هر منِ اصفهان معادل شش کیلوگرم]. پایین تاپو سوراخی بود. در سوراخ را برمی‌داشتند و گندم‌ها می‌آمد پایین، عین سیلو.

تاپو- خمره‌ای سفالی از گل نپخته برای نگهداری گندم، آرد، نان و...

تاپو- خمره‌ای سفالی از گل نپخته برای نگهداری گندم، آرد، نان و…

قحطی که آمد، آن همه نعمت از دست رفت. اوضاع که سخت شد، توی روستا هیچی برای خوردن پیدا نمی‌شد. هفت هشت نفر شدیم و پیاده از جرقویه آمدیم اصفهان. دوسه روز اصفهان ماندیم، بلکه قندی، روغنی چیزی گیر بیاوریم؛ ولی هیچی گیرمان نیامد. در راه برگشت گرسنگی امانمان را برید. رسیدیم به روستایی به نام قارنه [از توابع شهرستان جرقویه]. رفتیم توی ده. یکی از اهل ده من را که دید، آمد جلو. آشنا بودم برایش. وقتی فهمید درسِ دین خوانده‌ام و سید هستم، گفت: «سه تا نان بیشتر ندارم؛ ولی می‌دهم به شما.»

نان‌ها را قسمت کردیم و همه خوردیم تا بتوانیم پیاده برگردیم دهمان. رفت‌وبرگشتمان هفت‌هشت روزی طول کشید.

روستای ما چهارگوشه‌اش برج داشت. شبانه‌روز چند نفر توی برج‌ها نگهبانی می‌دادند. چند روز بعد، نگهبان‌ها خبر آوردند که چهل پنجاه تا راهزن، دسته‌جمعی با اسب و تفنگ از طرف بویراحمد حمله کرده‌اند به رامشه [روستایی در نزدیکی جرقویه که قدمتش به دوران ساسانی برمی‌گردد] و مالواجرد [روستایی در نزدیکی جرقویه] و یکی دو تا ده آن طرف‌تر. در آنجا کسی جرئت نداشته مقابلشان بایستد. تا راهزن‌ها برسند به ده، چند تا تیرانداز گذاشتیم توی برج‌ها. تفنگچی‌ها شبانه‌روز توی برج‌ها بودند و نگهبانی می‌دادند. هنوز صدایشان توی گوشم هست که بلندبلند از این برج تا آن برج صدا می‌زدند: «نخواب… بیدار باش!»

اگر راهزن‌ها می‌رسیدند به ده، هرچه را از زندگی مردم دستشان می‌آمد، با خودشان می‌بردند؛ ولی با این کار دیگر به ما حمله نکردند و گندم‌های توی تاپوها در امان ماند.

اصفهان زیبا- حجت‌الاسلام سید جواد حسینی خالصی (سمت راست) به همراه پدر (سید میرزاآقا حسینی) و آیت‌الله سید احمد فقیه امامی

اصفهان زیبا- حجت‌الاسلام سید جواد حسینی خالصی (سمت راست) به همراه پدر (سید میرزاآقا حسینی) و آیت‌الله سید احمد فقیه امامی

ص 159: جمع جیب‌ها

مصطفی خلیل‌اکبر، متولد ۱۳۲۹، محله پامنار دردشت؛ به نقل از پدر، محمدعلی خلیل‌اکبر، متولد ۱۲۸۰، قحطی ۱۳۹۶.

من و آقام هر دو گیوه‌فروش بودیم؛ اما میرزا خلیل، آقاجانم [پدربزرگم] سرگزمه‌دار بود و چند شبگرد و گزمه [پاسبان و پلیس] زیر دستش کار می‌کردند. حقوق خوبی می‌گرفت. قحطی ۱۲۹۶ نان نبود که مردم بخورند؛ هیچی نبود. مردم گوشت خر می‌خوردند. همین که خری می‌کشتند، تا مردم بیایند خودشان را برسانند، پوستش هم خلاص شده بود. حتی پوست خرگیر یک عده نمی‌آمد. آقاجانم با چند تا از دوست‌هایش، محض خیرخواهی، توی اصفهان دور می‌گشتند و از تاچه‌دارها برای مردم گندم می‌گرفتند تا از گرسنگی نمیرند.

برای همین است که وقتی بچه‌ها خمیر دور نان‌ها را دور می‌اندازند، بهشان می‌گویم: «مردم پوست خر هم گیرشان نمی‌آمد که بخورند. حالا شما هی ناشکری کنید.»

ص 160: گاری‌های مرگ

مصطفی خلیل اکبر، متولد ۱۳۲۹، محله پامنار دردشت؛ به نقل از حاج حبیب‌الله باستی، متولد ۱2۷۹، قحطی ۱۲۹۶.

هیچی نبود مردم بخورند. مثل برگ خزان می‌افتادند و می‌مردند. مرده‌ها را می‌گذاشتند روی سکوی مسجد سید. خانه ما پشت مسجد بود. بچه بودم. می‌دویدم دم مسجد، مرده‌ها را می‌شمردم. کار هر روزم بود. یک روز صبح شمردم، دوازده تا بود. ظهر که شمردم، شده بود هجده تا و تا شب بیشتر شد. کسی نبود ظَفتشان کند.

سرگزمه‌دارها با پنج شش نفر از اهل محله جمع می‌شدند، می‌رفتند دم نانوایی‌ها. دو زار، ده شاهی، گاهی یک ریال از نانوایی‌ها پول می‌گرفتند؛ می‌دادند به گاری‌چی‌ها و چهارچرخ‌ها تا مرده‌ها را ببرند و خاک کنند. همۀ مغازه‌دارها از نداری بسته بودند؛ فقط نانوایی‌ها باز بودند. آنها که وضع مالیشان خوب بود، از تاچه‌هایشان گندم می‌آوردند دم نانوایی‌ها تا نان بپزند. این بود که نانوایی‌ها دست کم فروش داشتند و می‌توانستند کمک کنند.

(*پاورقی: رضا باستی، دوست مصطفی خلیل‌اکبر، صوتی از آقاجانش حاج حبیب‌الله باستی در اختیار دارد که خاطرات صد سال پیش را در آن می‌گوید. این خاطره از همان صوت استخراج شده است.)

#gallery-2 { margin: auto; } #gallery-2 .gallery-item { float: right; margin-top: 10px; text-align: center; width: 50%; } #gallery-2 img { border: 2px solid #cfcfcf; } #gallery-2 .gallery-caption { margin-left: 0; } /* see gallery_shortcode() in wp-includes/media.php */