در حریم دو نام بزرگ

بنای آرامگاهی را نمی‌توان صرفا اثری معماری برای نشان‌دادن محل دفن یک انسان دانست. این‌گونه بناها، در طول تاریخ، همواره محل تلاقی معماری با حافظه، هویت و تصور یک جامعه از شخصیت‌های بزرگ خود بوده‌اند

به گزارش اصفهان زیبا؛ بس نکته غیرِ حسن باید که تا کسی      مقبولِ طبعِ مردمِ صاحب‌نظر شود
بنای آرامگاهی را نمی‌توان صرفا اثری معماری برای نشان‌دادن محل دفن یک انسان دانست. این‌گونه بناها، در طول تاریخ، همواره محل تلاقی معماری با حافظه، هویت و تصور یک جامعه از شخصیت‌های بزرگ خود بوده‌اند؛ ازهمین‌رو، در طراحی آرامگاه، موضوع، تنها ساختن یک بنا نیست؛ مسئله آن است که معماری چگونه می‌تواند میان شخصیت صاحب مزار، زمانه و مکانی که بنا در آن قرار می‌گیرد، نسبتی شایسته برقرار کند.

تاریخ معماری معاصر ایران، نمونه‌های قابل تأملی از این کوشش را پیش روی ما نهاده است. در حافظیه، آندره گدار کوشید بنایی بیافریند که جدا از باغ و فضای شاعرانه شیراز فهم نشود.

آنچه حافظیه را ماندگار کرده، تنها گنبد و ستون‌های آن نیست؛ نسبتی است که میان معماری، باغ، آسمان و شخصیت حافظ برقرارشده. بنا در آنجا، همۀ‌ صحنه را از آن خود نمی‌کند؛ بخشی از منظره‌ای بزرگ‌تر می‌شود.محسن فروغی نیز در آرامگاه سعدی، با زبان معماری روزگار خود، از خاطرۀ‌ معماری ایرانی بهره گرفت؛ نه برای بازسازی ظواهر گذشته، بلکه برای یافتن نسبتی میان سنت و زمانه. در آرامگاه صائب، طرحی که حسین معارفی اصفهانی پدید آورد و با نظر محسن فروغی تکمیل شد، در مقیاسی فروتن در دل باغ شاعر نشست؛ چنان‌که آب، درخت و سکوت، به اندازۀ خود بنا در شکل‌گیری معنای آن سهم یافتند.

معماری در چنین فضایی نمی‌تواند خود را از پیرامون جدا کند؛ زیرا بخشی از معنای آن، درست از همان پیرامون پدید می‌آید.در میان معماران معاصر، شاید هوشنگ سیحون بیش از دیگران توانست این پیوند میان شخصیت و معماری را به زبانی مستقل بیان کند. آرامگاه بوعلی، خیام، نادر و کمال‌الملک، با آنکه همگی بناهای یادمانی‌اند، از یک دستور زبانی واحد پیروی نمی‌کنند.

در هریک، شخصیت صاحب مزار و معنایی که تاریخ برای او ساخته، در شکل‌گیری فرم دخالت دارد. سیحون قالبی آماده نداشت که آن را با نام شخصیت‌های بزرگ پر کند؛ هر مسئله، پاسخ معماری خاص خود را می‌طلبید.اما آرامگاه کمال‌الملک از جهتی دیگر نیز برای امروز ما درس‌آموز است.

این بنا در مجاورت آرامگاه عطار قرار گرفته است، بنایی تاریخی با شخصیتی مستقل و حضوری پرقدرت. سیحون می‌توانست برای اثبات اهمیت کمال‌الملک، بنایی بلندتر و پرزرق‌وبرق‌تر بسازد و فضای پیرامون را به رقابت بکشاند؛ اما چنین نکرد. بنای کمال‌الملک شخصیت مستقل خود را دارد؛ اما در برابر عطار به خودنمایی برنمی‌خیزد. سیحون از کاشی بهره می‌گیرد؛ اما کاشی را بهانه‌ای برای تقلید از گذشته نمی‌کند. او از سنت استفاده می‌کند؛ اما آن را در فرمی تازه و متعلق به زمانه خود بازمی‌آفریند.این شاید یکی از مهم‌ترین درس‌های معماری آرامگاهی باشد: بزرگی، الزاما در غلبه بر محیط نیست. گاه معماری درست در آن لحظه ارزشمند می‌شود که بتواند در کنار یک حضور تاریخی بزرگ، بی‌آنکه خود را انکار کند، با احترام بایستد.

از همین منظر، طرح یادمان پیشنهادی برای استاد محمود فرشچیان، نیازمند تأمل و نقدی جدی است. فرشچیان خود هنرمندی بود که سنت را به‌خوبی می‌شناخت؛ اما در تکرار آن متوقف نماند. او از نگارگری ایرانی آغاز کرد؛ ولی با تخیل و زبان شخصی خود، آن را به جهانی تازه برد. در آثار او، گذشته حضور دارد؛ اما گذشته به همان صورت پیشین تکرار نمی‌شود؛ بنابراین، نخستین انتظار از یادمانی که قرار است به نام او ساخته شود، آن است که بتواند میان سنت و زمانه نسبتی زنده برقرار کند.در طرح پیشنهادی، این نسبت چندان روشن نیست. نقد فقط به عدم تناسب بنا با محیط پیرامون محدود نمی‌شود؛ خودِ معماری یادمان نیز محل پرسش است.

ارتفاع و حجم آن نسبت به مقیاس باغ و آرامگاه صائب، بیش‌ازاندازه مسلط و خودنماست. فرم کلی، با گنبد و قوس و پوشش‌های کاشی‌کاری‌شده، بیش از آنکه حاصل بازخوانی خلاقانه سنت باشد، به گردآوردن نشانه‌های آشنای معماری تاریخی می‌ماند؛اما معماری ایرانی را نمی‌توان به مجموعه‌ای از گنبد و کاشی و قوس تقلیل داد. این‌ها، هرچند بخشی از صورت معماری ایران‌اند، خودِ حقیقت آن نیستند. آنچه معماری ایرانی را در طول قرن‌ها زنده نگه داشته، توان آفرینش و دگرگونی آن بوده است؛ اینکه هر دوره بتواند از گذشته بیاموزد، بی‌آنکه ناچار به تکرار آن باشد. سنت، اگر زنده باشد، باید بتواند در هر زمان صورتی تازه پیدا کند؛ وگرنه از سرچشمه‌ای برای آفرینش، به مجموعه‌ای از الگوهای آماده بدل خواهد شد.

از این حیث، مقایسه با بنای کمال‌الملک آموزنده است. سیحون نیز از کاشی استفاده می‌کند؛ اما کاشی در اثر او تنها وسیله‌ای برای ایرانی جلوه‌دادن بنا نیست. فرم بنا، با وجود پیوندهای آشکارش با هندسه و هنر ایرانی، کاملا به زمان خود تعلق دارد. سنت در آن اثر حضور دارد؛ اما بر معماری حکومت نمی‌کند. در طرح یادمان فرشچیان، این تعادل به دشواری دیده می‌شود.

نشانه‌های گذشته بیش از آنکه در معماری حل شوند، بر آن افزوده شده‌اند و نتیجه، به جای آنکه گفت‌وگویی میان گذشته و امروز باشد، به بازنمایی ظاهری گذشته نزدیک شده است.اما مسئله مهم‌تر آن است که این بنا قرار نیست در زمینی بی‌نام‌ونشان ساخته شود. یادمان پیشنهادی در جوار آرامگاه صائب قرار می‌گیرد؛ در فضایی که پیش از این، هویت خود را یافته و بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی اصفهان شده است. آرامگاه صائب تنها یک ساختمان نیست؛ باغ، آب، درختان، مسیرها و سکوت حاکم بر آن، همگی در ساختن شخصیت این مکان سهیم‌اند.در چنین فضایی، هر بنای تازه‌ای باید بداند که نخستین حضور نیست؛ پیش از آن، تاریخ حضور داشته است. شاعر حضور داشته است. باغ و خاطره مردم حضور داشته‌اند.

معماری تازه، اگر این حضورها را نادیده بگیرد، هرقدر هم مستقل و پرجلوه باشد، درحقیقت چیزی به مکان نیفزوده است؛ بلکه ممکن است بخشی از آنچه را پیش از خود وجود داشته، تحت‌الشعاع قرار دهد؛ازاین‌رو، ارتفاع زیاد و حضور پررنگ یادمان پیشنهادی، تنها یک مسئله فرمال نیست؛ مسئله‌ای مربوط به نسبت معماری با زمینه است.

بنایی که در باغ آرام صائب بر مقیاس محیط غلبه کند، خواه‌ناخواه نگاه را از مجموعه‌ای که طی سال‌ها شکل‌گرفته، به‌سوی خود می‌کشاند؛ در این صورت، یادمان تازه به جای آنکه ادامه‌دهنده‌ گفت‌وگوی موجود باشد، به صدایی بدل می‌شود که می‌خواهد بر دیگر صداها غلبه کندو شاید همین‌جا باید پرسید: آیا بزرگی استاد فرشچیان نیازمند چنین جلوه‌گری است؟

اصفهان، شهری نیست که هر گنبد و کاشی و نقش را صرفا به سبب آشنایی‌اش بپذیرد. این شهر قرن‌ها با معماری زیسته است و ازهمین‌رو، حافظه‌ای عمیق از تناسب، مقیاس، زمینه و پیوند میان جزء و کل در خود دارد. در اصفهان، زیباییِ یک بنا را نمی‌توان جدا از جایی که بنا در آن قرار گرفته است، سنجید. چه‌بسا بنایی در مکانی زیبا به نظر آید؛ اما در مکانی دیگر، به عنصری ناهماهنگ بدل شود.
طرح یادمان استاد فرشچیان نیز باید با همین معیار سنجیده شود؛ نه فقط با این پرسش که آیا فرم آن به‌تنهایی زیباست یا نه؛ بلکه با پرسشی مهم‌تر: آیا این فرم، در این مکان، برای این شخصیت، شایسته است؟

اگر قرار است یادمانی برای هنرمندی ساخته شود که توانست از دل سنت، جهانی تازه بیافریند، آیا بهتر نیست خودِ یادمان نیز از تقلید صورت‌های آماده فاصله بگیرد و به زبانی معاصر دست یابد؟ و اگر این بنا قرار است در کنار آرامگاه صائب ساخته شود، آیا نباید مقیاس و حضور خود را چنان تنظیم کند که به جای رقابت با زمینه تاریخی، در گفت‌وگو با آن قرار گیرد؟ معماری یادمانی، بیش از هر چیز، هنرِ برقراری نسبت‌هاست: نسبت انسان با تاریخ، اثر با زمینه، سنت با زمانه و بزرگی با فروتنی.

در کنار آرامگاه صائب، شاید مهم‌ترین فضیلت یک یادمان آن نباشد که بیش از هر چیز دیده شود؛ بلکه آن باشد که بداند چگونه باید دیده شود. بزرگی راستین، در فروتنی است؛ و یادمان شایسته، آن است که به‌جای خودنمایی، به هنرمند، تاریخ و مکان احترام بگذارد.