داغِ سیریک!

مزه دهانم تلخ است. دستی به سر و روی دلم که می‌کشم، بوی خاک باران زده بلند می‌شود. حرف‌هایم پیچیده در سلول به سلول مغزم. دلم فریاد می‌خواهد.‌ یک فریاد درست و حسابی. حبابی به قد گریه‌های نکرده، غم‌های رسیدگی نشده و حرف‌های مچاله شده در کنج قلبم می‌خواهد بترکد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ مزه دهانم تلخ است. دستی به سر و روی دلم که می‌کشم، بوی خاک باران زده بلند می‌شود. حرف‌هایم پیچیده در سلول به سلول مغزم. دلم فریاد می‌خواهد.‌ یک فریاد درست و حسابی. حبابی به قد گریه‌های نکرده، غم‌های رسیدگی نشده و حرف‌های مچاله شده در کنج قلبم می‌خواهد بترکد.

واژه‌هایم خشمگینند. رژه راه انداختند روی تار و پود تنم. و باز یک خبر تازه. یک داغ روی داغ‌های دیگر. و غم این خبر، دل سنگ را هم آب می‌کند.کثافتی به نام آمریکا در حمله به یک مراسم عروسی در شهرستان سیریک هرمزگان، جنایت جدیدی به بار آورد. داغی نشست روی پیشانی سیریک.

آسمان نورافشانی شد اما نه به خاطر شوق عروسی که موج مرگبار انفجار، عروسی را عزا کرد. قرار بود یک زندگی جوانه کند. شکوفه بزند و حیات جاری شود. اما همه چیز در چند ثانیه تمام و ماتم به پا شد.
لعنت به همه قوانین بی‌حساب و کتابت. لعنت به همه محاسبات پوشالیت که آنجا نه میدان جنگ بود و نه پایگاه نظامی و نه حتی شهر موشکی.

همه چیز در پلک‌زدنی خراب شد. ریسه‌های رنگی‌رنگی، یکی‌یکی از نفس افتادند. لباس‌های اتو کشیده و نِشسته در عطر گرم جنوب، غرق خاک شدند و بوی خون گرفتند. غم کز کرد کنج دل عروس و داماد. کودکی غرق خون شد و مادری، بی فرزند و فرزندی هم یتیم. نوای موسیقی گرم محلی به یکباره یخ کرد. روح از جان مهمانان رفت. سیریک غرق شد. غرق در سکوت بین انبوه غبار و دود و آوار. خنده‌ها ماسید. نود میلیون، عزادار شدند. چراکه یک جشن ساده عروسی بمباران شد.

غم، همه ایرانمان را گرفت. یک ماتم سیاه. بی‌انصاف، چطور دلت آمد از دل یک جشن ساده جنایتی به بار بیاوری و پرونده خونین و کثافت‌زده‌ خودت را کثیف‌تر کنی.

اهالی سیریک دلشان خوش بود به این جشن کوچک. قرار بود صدای خوشحالی و کل زدن‌های زنانه، قند در دل عروس و داماد آب کند.‌ لعنت به تو که تبدیلش کردی به محلی برای صدای شیون و فریاد. عروسی رنگ غبار گرفت. آدم‌ها، گم شدند. آدم‌ها، خاموش شدند. آدم‌ها، مات شدند. آدم‌ها غرق سکوت شدند.
مادری پی فرزندش و فرزندی به دنبال مادرش.

از یکی، دمپایی‌اش ماند و از یکی …
یکی فرزندش رفت و یکی همسرش.

قرار نبود پایان یک جشن کوچک، برسد به شهادت و مجروحیت آن هم برای این همه آدم مظلوم. می‌گویند بیش از شصت نفر انسان بی‌گناه. قرار نبود پایان این جشن ساده برسد به لبخندهای پاره‌پاره و برسد به خداحافظی‌هایی که هرگز شُره نکرد از زبان‌ها.

لعنت به حقوق بشرتان که انسانیت در آن گمشده است. زن و مرد و کودک و پیر و جوان هم ندارد. بترسید از این خشم که مدام قد می‌کشد و بلند و بلندتر می‌شود. بدانید که در نهایت این خشم و اندوه، به زودی زمین‌گیرتان خواهد کرد.
که نزدیک است آن روز….!