به گزارش اصفهان زیبا؛ بعضی آدمها فراتر از سن و سالشان میفهمند و زندگی میکنند؛ انگار از همان نخستین سالهای زندگی، چشماندازی روشن از انتها در ذهن دارند؛ چشماندازی به وسعت تمام خاک میهن و به زلالیِ خلیج همیشهفارس. شهید «علی فیاضی»، جوانِ ۲۵ ساله، دلاور و روشنضمیر گلپایگانی که در پهنه خروشان آبهای جزیره لارک به فیض شهادت رسید، از همین تبار بود.
او نه در بند عافیت ماند و نه مسحور مصلحتاندیشیهای روزگار شد. دلش در جبههها میتپید و قدمهایش روی زمین، مشتاقِ پرواز بود. علی مسیر پاسداری از میهن را نه از روی احساسات زودگذر، بلکه با آگاهی، عشق و ارادهای فولادین انتخاب کرد. آنچه در ادامه میخوانید، روایتی جامع و یکپارچه از گفتوگوها و خاطرات مادر، پدر، برادر و شوهرخاله شهید علی فیاضی است؛ روایتی از ۲۵ سال پروراندن یک گل تا حماسه ماندگارش در صف اول دفاع از وطن…!
برای یک مادر، ۲۵ سال زمانِ کمی نیست؛ ۲۵ سال بزرگ کردن، خونِ دل خوردن و مثل گل پروراندن. مادر علی، چشمانش پر از مهر و باران است وقتی از پسری میگوید که از همان کودکی نغمه دیگری سر میداد: «علی واقعا بچه بسیار خوبی بود. از همان کودکی با دیگران فرق داشت. خیلی با معرفت و باگذشت بود؛ اگر کسی دلش را میشکست، اهل کینه و ناراحتی نبود. سخاوت و مهربانیاش زیاد بود و تمام فامیل – خاله، عمه و همه – را دوست داشت و مرتب با آنها در ارتباط بود.»
رابطه علی و مادرش فراتر از یک مادر و فرزندی ساده، یک صمیمیتِ بیمرز و مأنوس بود: «تقریبا هر روز با هم صحبت میکردیم. اگر ساعت پنج و نیم یا شش میشد و با او حرف نمیزدم، حتما زنگ میزدم: «علی، خوبی؟ خوشی؟ سلامت داری؟ ناهار یا شام چه داری؟» اما او بیشتر از اینکه درباره خودش بگوید، سراغ بقیه را میگرفت: «مامان، بابا خوبه؟ جواد خوبه؟ بچههایش خوب هستند؟ هادی چطور است؟» اگر میدانست کسی مریض است، سفارش میکرد حواسمان به او باشد. حتی وقتی خودش در شرایط سخت بود، باز هم دلش پیش دیگران بود.»
محبتهای علی به مادر، آمیخته به ظرافتهایی شیرین و فراموشنشدنی بود: «وقتی از سفر برمیگشت، همیشه در کولهاش برای من چیزی میآورد. حتی گاهی برایم غذا میفرستاد. یک بار که دلم هوس ساندویچ کرده بود، از آنجا چند بار تماس گرفت و برایم غذا فرستاد. اینها شاید ساده به نظر برسد، اما برای یک مادر خیلی باارزش است.» در میان همین گفتوگوهای صمیمی، حرف از ازدواج که میشد، نجواهای معنوی گره میخورد: «گاه به او میگفتم علی، کی میخواهی ازدواج کنی؟ میگفت: «مامان، تو گیر میدهی و میگویی باید اسمش زهرا باشد یا فاطمه.» من هم میگفتم چه کار کنم؟ خودم هم نمیدانم چرا اینقدر اسم زهرا را دوست دارم؛ دوست دارم طوری باشد که حضرت زهرا(س) خریدارت باشد… من و علی خیلی با هم مأنوس بودیم. اطرافیان میگفتند علی و مادرش همیشه با هم هستند. برای همین، جدایی از او برای من خیلی سخت است. وقتی ۲۵ سال یک فرزند را مثل گل پرورش میدهی، یکباره از دست دادنش آسان نیست.»
علاقه علی به جامه خدمت، ریشه در سالهای خردسالی داشت: «علی از پنج، شش سالگی لباس نظامی را خیلی دوست داشت. وقتی بابایش لباس سپاه میپوشید، میگفت: «بابا برای من پلاک بیاور.» حتی برایش کلاه نظامی میخریدند و آنقدر علاقه داشت که دوست داشت همیشه لباس بسیج و سپاه بپوشد. این علاقه از کودکی در وجودش بود و بعدها خودش هم همین راه را انتخاب کرد.» اما نقطه عطفِ بیتابی علی، شهادت دوستانش بود: «علی خیلی رفیقدوست بود. وقتی یکی از دوستانش شهید شد، خیلی تحت تأثیر قرار گرفت. مدام به دوستانش فکر میکرد. حتی یک شب و یک روز رفت نجفآباد و در معراج شهدا پیش یکی از رفیقهایش خوابید… گاهی به او میگفتم علی بیا، سرت را که نمیبرند! اما میگفت: «مامان، درست میشود.» وقتی تعدادی از رفیقهایش شهید شدند، میگفت روحشان اینجاست؛ انگار جای من هم میتواند باشد. احساس میکردم لحظهبهلحظه به آنها فکر میکند.»
محوری برای فامیل و ایستادگی پای انتخاب
پاییز یا زمستانش فرقی نمیکرد؛ هرجا که علی پا میگذاشت، گرمای مهرش خانه را پر میکرد. شوهرخالهاش خاطرات او را اینگونه مرور میکند: «علیآقا واقعا مرد بزرگی بود. در فامیل همه را دور هم جمع میکرد و برایش مهم بود که اعضای خانواده و فامیل در کنار هم باشند. بچهای مؤمن، خانوادهدوست، دلسوز و عزیز بود و تقریبا همه او را دوست داشتند.»
وقتی خبر شهادت همرزمش در تونلهای منطقه پیچید، بیتابی بر روحش سایه انداخت. خانواده برای حفظ جانش دست به دامنِ توصیه شدند، اما شوهرخالهاش که خود دو سال در سومار خدمت کرده و گرمای جنگ را چشیده بود، با پاسخ قاطع علی روبرو شد: «هرچه به علی میگفتیم نرو، میگفت من نمیتوانم نروم! میگفت: «عمو، رفیق من در تونل شهید شده است؛ چرا من نباید بروم؟ من باید بروم.» به او گفتم من خودم در جنگ بودهام و دو سال در سومار خدمت کردهام و میدانم جنگ چیست، اما علی تصمیم خودش را گرفته بود.»
شب حرکت به جنوب، شب خداحافظی و عطر حلالیت بود: «حتی شبی که برای رفتن به جنوب بلیت گرفته بود، دور هم جمع بودیم. علی دستش را دور کمر من انداخت و گفت: «عمو جان، من را حلال کن؛ من دارم میروم.» گفتم علی جان، حواست را جمع کن، اما او گفت: «عمو جان، من باید بروم.»
لباس خدمت برای علی هویتی همیشگی بود؛ حتی در مرخصی و در خیابانهای شهر. «هر وقت به خانه میآمد، باز هم لباس نظامی میپوشید. یک بار در میدان هفده شهریور بودیم و به من گفت: «عمو، اگر شهید شوم، هرچه باشد، نمیگذارم حتی یک وجب از خاک کشورمان را بگیرند.» علی واقعا بچه دلیر و باایمانی بود.»
اصرارها برای گرفتن انتقالی هم راه به جایی نبرد: «خیلی با او صحبت میکردم و سعی میکردم قانعش کنم راه دیگری را انتخاب کند. حتی به او گفتم انتقالی بگیر. اما گفت: «عمو، به من گفتند برو نیروی زمینی، نرفتم. گفتند جای دیگری برو، نرفتم. من نیروی دریایی را خودم انتخاب کردم و تا آخرین لحظه پای انتخابم میایستم.» خودم شاهد هستم که علی در خانه ما، در حضور آقاجواد، گفت من تا آخرین لحظه پای کار میایستم و میجنگم. میگفت تا جایی که بتوانم اجازه نمیدهم حتی یک وجب از خاک کشور به دست دشمن بیفتد.»
صلابتِ آگاهانه و حمایتی برادرانه
برادری، قصه تکیهگاه بودن است. برادر شهید با غرور و بغضی پنهان از استقلالِ رأی و باور عمیق علی میگوید: «علی همیشه میگفت:داداش، من این راه را خودم انتخاب کردهام؛ راهی برای دفاع از مملکت، دفاع از وطن، امام شهدا و رهبرمان. من این مسیر را با آگاهی انتخاب کردهام و قرار نیست کسی برای من تعیین تکلیف کند که بیایم یا نروم.»
علی سختیهای راه را میشناخت و شانه خالی نمیکرد: «علی میگفت شرایط کاری من همین است و من از ابتدا میدانستم چه مسیری را انتخاب کردهام و آن را پذیرفتهام. ما هم همیشه پشت او بودیم و حمایتش میکردیم. شاید نگرانیهایی داشتیم – مگر میشود نگران برادر نبود؟ – اما میدانستیم خودش این راه را انتخاب کرده و باید در تصمیمش کنارش باشیم.»
همین صلابت باعث شده بود خانواده با تمام وجود پشتیبانش باشند: «علی برای انتخابی که کرده بود، جدی و مصمم بود و نمیخواست دیگران به جای او درباره ماندن یا رفتنش تصمیم بگیرند. ما هم تا جایی که میتوانستیم حامیاش بودیم.»
آخرین تماسها، رمزی شبیه به مأموریت و خوابی عجیب
پدر شهید، لحظهبهلحظه روزهای آخر و دلشورههای پدرانه را با جزئیاتی دقیق به یاد میآورد: «در آن دوران همواره نگرانش بودم و استرس زیادی داشتم. صبح تماس میگرفتم و میپرسیدم خوبی؟ میگفت خوبم. اما بین دو تماس اگر مدتی جواب نمیداد، واقعا نگران میشدم که نکند اتفاقی افتاده باشد.»
در آخرین مرخصی، صحبت از سختیهای منطقه شد: «از او پرسیدم میخواهی برگردی یا نه؟ گفتم هیچ اصراری ندارم، خودت تصمیم بگیر. گفت دو موضوع کمی ذهنم را درگیر کرده؛ یکی اینکه وقتی میروم، مدت زیادی باید در منطقه بمانم و استراحت کوتاهی دارم، و دوم اینکه دوستانم در منطقه شهید شدهاند و وقتی به گوشه و کنار پادگان نگاه میکنم، دیگر آنها را نمیبینم و روحیهام تحت تأثیر قرار میگیرد.»
با این حال، علی بلیت قطار گرفت و رفت. «روز شنبه حرکت کرد. همان روز تماس گرفتم، گفت نزدیک یزد هستم. خیلی خوشحال بود و میخندید؛ گفت در قطار با یکی از همشهریانمان آشنا شدهام و گرم صحبت هستیم. بعد از آن دیگر تماس نگرفتم.»
روز یکشنبه، آخرین مکالمه تلفنی رقم خورد. «حدود ساعت شش و ربع بود که برای خرید نان رفته بودم. با علی تماس گرفتم. گفت: «بابا کجایی؟» گفتم نانوایی هستم. گفت: «بابا جان، من دارم میروم، کار دارم. دوباره زنگ میزنم. فقط دعا کن.» گفتم چشم.»
کمی بعد، پیامکی رمزگونه رسید. «به خانه آمدم و برای نماز عشا به مسجد رفتم. وقتی برگشتم، حدود ۱۸ تا ۲۰ دقیقه بعد پیام علی را دیدم. نوشته بود: «بابا، یک مراسم داریم. امشب مراسم داریم، دعا کن.» ما چون خودمان سابقه نظامی داشتیم و بعضی مسائل را رمزی میگفتیم، متوجه شدم منظورش از مراسم، یک مأموریت است. برایش نوشتم: «خدا کند رزمندگان اسلام پیروز شوند و دشمن اسلام را به خاک ذلت بنشانند.» متوسل شدم و دعا کردم، اما دیگر پاسخی نیامد. میدانستیم بچهها در مأموریت امنیتی گوشی نمیبرند.»
آن شب، خوابی عجیب آرامش پدر را برهم زد: «آن شب خواب بسیار عجیبی دیدم؛ خوابی که نمیتوانم توصیفش کنم. همان لحظه فهمیدم خواب عادی نیست. بلند شدم، صدقه دادم و گفتم خدایا امروز چه اتفاقی قرار است برای کشور، دین و وطنمان رخ دهد؟ بعد نماز خواندم و به مسجد رفتم. برگشتم و باز پیام دادم: «مراسم چطور بود؟ حالت خوب است؟» پیام ارسال شد، اما جوابی نیامد.»
ساعت هشت و نیم صبح، تلفن زنگ خورد.«از ایثارگران بندرعباس تماس گرفتند. گفتند آقای فیاضی؟ گفتم بله. همان لحظه فهمیدم؛ گفتم میدانم چه میخواهید بگویید، بچه من شهید شده است. تسلیت گفتند و خواستند به بندرعباس نروم. فقط یک سؤال پرسیدم تا آرام شوم؛ گفتم میخواهم بدانم وضعیت علی چطور است، میخواهم بدانم وقتی سر مزارش میروم پیکر فرزندم هست یا نه؛ نمیخواهم مثل پدر و مادرهایی باشم که سالها در فراق میسوزند. گفت خدا هست و اطمینان داد که پیکر علی سالم است. همان حرف برایم آرامشبخش بود و به حضرت زهرا(س) متوسل شدم.»
ساعتی بعد، فرمانده یگان علی تماس گرفت. «حدود ساعت ۱۰:۳۰ فرماندهاش تماس گرفت و گفت: «فقط یک کلمه میخواهم بگویم؛ سرتان را بالا بگیرید. پسر شما نمونه بود. رشادت داشت و جانش را برای شهادت پذیرفته بود. من نیروهای زیادی داشتم اما مثل علی نداشتم. هر مأموریتی بود بدون چونوچرا اولین نفر بلند میشد.» فرماندهاش گفت: «علی واقعا مرا شرمنده میکرد، شما قهرمان پرورش دادهاید.» من هم گفتم خوشا به حال من که خداوند چنین فرزندی به من عنایت کرد.»
پدر از بیقراریهای علی در دوران ۱۵ روزه استراحتش در گلپایگان میگوید: «وقتی به خانه میآمد، باز هم لباس بسیج میپوشید و در برنامههای امنیتی حضور داشت. میگفتم پسرم، تو ۱۵ روز زحمت کشیدهای، دیگر لازم نیست اینجا بروی. میگفت: «من اینجا میتوانم بخوابم، اما آن کسی که در خیابان امنیت مردم را تهدید میکند، باید جلوی او ایستاد.» آرام و قرار نداشت. حتی یک بار در مأموریتی گفت: حکم خداست برای حفظ امنیت.» پدر خاطرهای از گفتوگوی علی درباره گرمای طاقتفرسای جنوب و روحیه بالای رزمندگان بیان میکند: «یک بار گفتم اینجا هوا گرم شده؛ گفت: «بابا بیا گرمای آنجا را تجربه کن! بدون کولر قابل تحمل نیست.» اما میگفت با وجود امکانات محدود و گرمای شدید، بچهها ایستادهاند و نمیگذارند یک وجب خاک به دست اجنبی بیفتد. یک روز سر ناهار ناگهان گفت: «بابا چرا من شهید نشدم؟» گفتم پسرم، قرار نیست همه شهید شوند، باید کسانی بمانند و کشور را اداره کنند. اما امروز در برابر خدا شرمندهام و شکرگزارم که چنین نعمتی به من داد، هرچند داغ فرزند بسیار سنگین است.»
او حتی از ایستادگی خود بعد از شهادت فرزندش میگوید: «به بچههای یگانش گفتم اگر دوباره نیاز باشد، خودم حاضرم بروم و کنار نیروها خادمی و آشپزی کنم؛ اگر دشمن بخواهد حمله کند، من هم مقابلش میایستم.»
حماسهای که در آبهای لارک جاویدان شد
علی فیاضی پای تمام حرفها، پیمانها و انتخاب آگاهانهاش، ایستاد. آبهای نیلی و خروشان جزیره لارک، گواهی دادند بر غیرت جوانی که اجازه نداد حتی یک وجب از خاک میهنش به دست دشمن بیفتد. مادر شهید با استناد به آیه شریفه «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون» میگوید: «باور دارم علی در راه امام حسین(ع)، برای دینش، برای مردمش و برای مملکتش رفت. توصیه من به خانوادهها این است که بچههایشان را با تربیت اسلامی و احساس مسئولیت بزرگ کنند. شاید من امروز ناراحت باشم، اما دعای من برای همه جوانهای این سرزمین است که عاقبتبهخیر شوند.» پدر شهید نیز تأکید میکند: «اگر جوانان ما درست و با احساس مسئولیت نسبت به دین و کشور تربیت شوند، همواره برای دفاع آماده خواهند بود.» شهید علی فیاضی رفت، اما صدای گرم، خندههای پاک در قطار، و طنینِ پیامِ ماندگارش در گوش تاریخ گلپایگان و جبهه مقاومت جاویدان شد: «من این راه را با آگاهی انتخاب کردهام… و تا آخرین لحظه پای انتخابم میایستم.»