به گزارش اصفهان زیبا؛ در محله باطان زینبیه، بعضی کوچهها فقط مسیر عبور آدمها نیستند؛ گاهی خودشان بخشی از یک خاطرهاند. کوچه ابوریحان، کوچه ۱۱ و بنبست ۳۱، امروز نام مردی را بر خود دارند که روزگاری از همین حوالی گذشته، در همین محله بزرگ شده و میان مردم زندگی کرده است؛ شهید مهدی کیانی.مهدی تنها پسر خانواده بود؛ ششمین فرزند خانوادهای که پیش از آمدن او، چند دختر داشت. پدرش سهراب کیانی، رزمنده سالهای دفاع مقدس، هنوز لحظههای تولد فرزندش را به یاد دارد؛ پسری که بعدها نه فقط فرزند او، بلکه به گفته خودش، «راهنمای زندگیاش» شد.
حاج سهراب امروز با گذشت سالها از شهادت پسرش، هنوز از مهدی با همان محبت پدرانه سخن میگوید؛ از جوانی که در کنار تحصیل و کار، اهل مسجد و بسیج بود، به دیگران کمک میکرد، در فوتبال ذوبآهن بازی میکرد و در لحظهای که جان دهها نفر در خطر بود، ماند تا دیگران نجات پیدا کنند. داستان مهدی، روایت پسری است که در شب عاشورا، میان ماندن و رفتن، ماندن را انتخاب کرد؛ انتخابی که سرانجام او را به شهادت رساند.
در ادامه، روایت سهراب کیانی، پدر شهید مهدی کیانی، از زندگی، اخلاق، شهادت و خاطرات پسرش را میخوانیم.
مهدی، تنها پسر خانواده بود
مهدی سال ۱۳۶۳ به دنیا آمد و ششمین فرزند خانواده بود. قبل از او چند دختر داشتم و مهدی تنها پسر خانواده بود. راستش را بخواهید، وقتی به دنیا آمد، تا یک هفته او را نبوسیدم. با خودم میگفتم نکند به خاطر اینکه بعد از چند دختر، پسر به دنیا آمده، محبت بیشتری به او داشته باشم و خداوند بگوید این محبت به خاطر پسربودنش است.
اما مهدی بعدها به قدری بزرگ و عزیز شد که نه تنها فرزندم، بلکه راهنمای من در زندگی شد. او کارشناسی ارشد مهندسی تأسیسات حرارتی داشت و پس از فارغالتحصیلی، در شرکت ذوبآهن استخدام شد و مسئولیت معاونت بهرهبرداری را بر عهده گرفت.
از کودکی با پدر به پادگان میآمد
من از طریق ذوبآهن مأمور به خدمت در پادگان مالک اشتر سپاه بودم؛ پادگانی که امروز به نام پادگان امام علی(ع) شناخته میشود و آن زمان در کنار ذوبآهن قرار داشت.
مهدی از کودکی مرتب با من به پادگان و بسیج میآمد. در اردوها و آموزشهای نظامی شرکت میکرد و حتی در «خشم شب»ها همراه من بود. بعدها خودش هم از بسیجیهای فعال و پاکار حوزه بسیج ۱۷ مقداد شد و مدتی مسئول فرهنگی آنجا بود.
زمانی که دانشجو بود، طرح تأسیسات حوزه علمیه خیابان حافظ را انجام داد و هیچ هزینهای هم دریافت نکرد. حوزه علمیه قم هم از او خواست برای طراحی تأسیسات کمک کند. یک هفته به قم رفتیم و طرح تأسیسات را آماده کرد؛ باز هم بدون اینکه چیزی در قبال آن بگیرد.
شب عاشورا؛ شبی که مهدی ماند
شب عاشورا بود و مهدی رفته بود سر کار. او متوجه شد موادی که در کوره ریخته شده، تصفیه نشده است. حرارت کوره بهشدت بالا رفته بود و هر لحظه احتمال انفجار وجود داشت.
سرپرست بهرهبرداری دستور ریختن مواد را داده بود؛ اما خودش تهران بود و در محل حضور نداشت. مهدی که معاون بهرهبرداری بود، متوجه خطر شد و سریع موضوع را پیگیری کرد.
او به کارکنان هشدار داد که کوره هر لحظه ممکن است منفجر شود و از آنها خواست هرچه سریعتر محل را ترک کنند. همه را بیرون فرستاد؛ اما خودش نرفت.مهدی با وجود خطر، برگشت تا والف را باز کند. در همین هنگام، دریچه پرتاب شد و به شکمش برخورد کرد. آسیب شدیدی به او وارد شد؛ بهگونهای که کلیهاش از کار افتاد.
وقتی به بیمارستان رسیدم، بالای سرش رفتم و از او پرسیدم: «چرا این کار را کردی؟ بچهات فقط سه سالش است!»
گفت: «خدا خودش مراقب همه هست.»
میخواستند او را برای درمان به آلمان اعزام کنند؛ اما ساعت دو نیمهشب،۱۳ مهر سال ۱۳۸۹ به شهادت رسید.
پسری که در برابر پدر، نهایت ادب را داشت
مهدی اخلاق بسیار خوبی داشت. گاهی با خودم میگویم من با وجود ۷۵ سال سن، حتی یک سر سوزن از اخلاق مهدی را ندارم. خیلی چیزها از او یاد گرفتم. او راهنمای من بود. در بسیاری از کارها با مهدی مشورت میکردم. هیچوقت پایش را مقابل من دراز نمیکرد. اگر بچهاش روی پایش بود و من وارد اتاق میشدم، بچه را روی زمین میگذاشت و پایش را جمع میکرد. با همسایهها و فامیل بسیار مهربان بود و تا جایی که توان داشت به دیگران کمک میکرد. خیرخواه بود و هر کاری از دستش برمیآمد برای مردم انجام میداد.با بچههای محل رفیق بود. بعد از شهادتش، تمام بچههای محل تا ۴۰ روز برایش لباس مشکی پوشیدند.
جایی که غیبت میکردند، نمیماند
اگر جایی مینشست و میدید درباره فردی غیبت میکنند، بلند میشد و آنجا را ترک میکرد.شش سال از ازدواجش گذشته بود و همراه همسرش در طبقه بالای خانه ما زندگی میکردند؛ اما هیچوقت صدای آنها را نشنیدیم. همیشه با ادب و احترام با یکدیگر صحبت میکردند. مهدی در تیم فوتبال ذوبآهن هم بازی میکرد و در کنار کار و فعالیتهای اجتماعی، به ورزش علاقه زیادی داشت.
انتخاب همسر؛ ایمان، اخلاق و اصالت خانواده
سال ۱۳۸۳ ازدواج کرد و حاصل این ازدواج یک پسر بود که هنگام شهادت مهدی تنها سه سال داشت. وقتی میخواست ازدواج کند، مهمترین معیارش این بود که خانواده همسرش، خانوادهای اصیل و خوب باشند. ایمان و اخلاق همسرش نیز برای او اهمیت زیادی داشت.
همسرش دختر بسیار خوب و مؤمنی است. با اینکه سالها از شهادت مهدی گذشته، همچنان به ما سر میزند و تمام تلاشش را کرده تا فرزندش را به خوبی تربیت کند.
آرزوی مهدی برای پسرش
مهدی برای پسرش آرزوهای زیادی داشت. دوست داشت فرزندش درس بخواند، به جایی برسد و بتواند مشکلی از مشکلات مردم را حل کند. پسرش خیلی شبیه خودش است؛ از نظر محبت و رفتار، مهدی را برای ما تداعی میکند. امسال کنکور داد و هر شب به ما سر میزند. حضور او برای ما یادآور مهدی است.
شهادت تنها پسرمان برای ما خیلی سخت بود. همسرم نیز از داغ پسرمان بسیار آسیب دید و بیمار شد. او هر روز از خاطرات مهدی میگوید. انگار خاطرات او در خانه ما تمامشدنی نیست.
سفری به مشهد و نمازی که فقط برای خدا بود
چند ماه پیش از شهادتش، همراه هم با قطار به مشهد رفتیم. در تمام طول مسیر قرآن میخواند. یک رفتار خاصی هم هنگام نماز داشت. وقتی میخواست نماز بخواند، انگشتش را مانند یک خط مقابل مهر میکشید.بعد از شهادتش با دفتر آیتالله مکارم شیرازی تماس گرفتم و درباره این کار از آنها سؤال کردم. گفتند معنایش این است که انسان هنگام نماز، از اینجا به بعد با دنیا کاری ندارد و فقط با خدا صحبت میکند.
در همان سفر مشهد، برای من یک شلوار و برای مادرش یک لباس خرید. هیچوقت دلمان نیامد آنها را بپوشیم. هنوز هم آنها را بهعنوان یادگاری از مهدی نگه داشتهایم.
پدری که خودش سالها در جبهه بود
حاج سهراب، پدر شهید، متولد سال ۱۳۳۰ است و از رزمندههای دوران دفاع مقدس. از او که یادگار روزهای جنگ و جبهه است و هنوز یادگاریهای جبهه را بر تن خود دارد میخواهم از آن روزها برایمان بگوید:سال ۱۳۶۵ از طرف پادگان مالک اشتر به جبهه اعزام شدم و تا سال ۱۳۶۹ در جبهه حضور داشتم.شلمچه، دهلاویه، جزیره فاو و بسیاری از مناطق دیگر از جمله مناطقی بود که در آنجا حضور داشتم. از فرماندهی گردان گرفته تا آموزش دفاع شخصی، مسئولیتهای مختلفی داشتم. در جریان تخلیه کردستان، شیمیایی شدم. آن زمان که به جبهه میرفتم، مهدی دو سال بیشتر نداشت.
محبتها در جبهه جنس دیگری داشت
۳۰ سال نیز مسئول بسیج محله طوقچی و زینبیه بودم. آن سالها و دوران جبهه، محبتها و صمیمیتها جنس دیگری داشت. آدمها برای همدیگر دل میسوزاندند و کنار هم بودند. شاید مهدی هم بخشی از همین روحیه را از همان سالهای کودکی و از محیطی که در آن بزرگ شد، به ارث برد.او در زندگیاش نشان داد که کمک به دیگران برایش فقط یک حرف نبود؛ در عمل هم پای آن میایستاد.