40 روز جنگ و چند سانت موی سفید

نمی‌دانم چند روز از توافق گذشته بود. یک هفته یا بیشتر؛ نمی‌دانم. جلوی آینه ایستاده بودم و خودم را برانداز می‌کردم که ناگهان برقِ یکی از تارهای موهایم چشمم را گرفت. ساقه‌اش هنوز هم‌رنگ بقیه بود، اما ریشه‌اش… ریشه‌اش سفید شده بود؛ به اندازۀ یکی، دو سانت. شاید هم بهتر است این‌طور بگویم: به اندازه میزان رشدش در جنگ!

به گزارش اصفهان زیبا؛ نمی‌دانم چند روز از توافق گذشته بود. یک هفته یا بیشتر؛ نمی‌دانم. جلوی آینه ایستاده بودم و خودم را برانداز می‌کردم که ناگهان برقِ یکی از تارهای موهایم چشمم را گرفت. ساقه‌اش هنوز هم‌رنگ بقیه بود، اما ریشه‌اش… ریشه‌اش سفید شده بود؛ به اندازۀ یکی، دو سانت. شاید هم بهتر است این‌طور بگویم: به اندازه میزان رشدش در جنگ!

لب‌هایم را به هم فشار دادم و شبیه بچه‌های لجبازی که می‌خواهند بگویند «اصلاً هم درد نداشت»، قیچی را برداشتم و با زحمت آن تار موی سفید را از نزدیک‌ترین قسمت به ریشه چیدم. یک نفر، یک‌بار گفته بود اگر موهای سفید را ته بِکنی، زیاد می‌شوند. نمی‌خواستم بهانه دست تارها بدهم برای سفید شدن.

همان‌طور که موهایم را کنار می‌زدم تا به آن تار سفید برسم، تارهای دیگری هم برق زدند. چشمانم را بازتر کردم. خطای دید نبود. واقعاً برق زده بودند. روی هم رفته ده، یازده تار سفید را یکی‌یکی چیدم. پیشانی‌ام از بس در آینه با دقت به کف سرم خیره شده بود، چین افتاده بود. به تارهای چیده ‌شده، مثل موهایی نگاه می‌کردم که تاریخ انقضایشان گذشته است؛ تارهای بلند قهوه‌ای‌رنگی که یکی دو سانت از ریشه سفید شده بودند. ساقه‌ها برای پیش از جنگ بودند و ریشه‌ها برای بعد از آن.

استاد دانشگاهمان یک بار به شوخی می‌گفت: «مغزت از استرس، توی سرت وایتکس ترشح کرده.» آن روز خندیده بودم؛اما حالا می‌بینم بدن، بیشتر از آنچه خیال می‌کنیم، حافظه دارد. بعضی اتفاق‌ها را ذهن فراموش می‌کند، اما تن نه. بدن، سهم خودش را از جنگ برمی‌دارد. یکی با بی‌خوابی، یکی با تپش قلب، یکی با لرزیدن از صدای هواپیما و یکی هم با چند سانت ریشه‌ سفید.

اخبار را که می‌خوانم، به ریشه‌های سفیدشده فکر می‌کنم. گاهی عذاب وجدان می‌گیرم و با خودم می‌گویم: «آدم‌ها عزیزانشان را در این جنگ از دست دادند و تو هنوز در خمِ تارهای سفیدشده مانده‌ای؟» بعد قسمتی از وجودم از من دفاع می‌کند و می‌گوید: «سوغات جنگ برای هر کسی چیزی متفاوت است.»