مهرِ بی‌مهرِ میناب!

تا یادم می‌آید پاییز بوی دفترهای شصت برگ و صد برگ می‌داد. همان‌ها که یک معلم پای تخته کلاس، درس می‌داد. بوی کتاب‌های نو. بویی که دلم می‌خواست تا آخر سال از لابه‌لای کتاب‌هایم مثل پیچک بپیچد توی تنم.

به گزارش اصفهان زیبا؛ تا یادم می‌آید پاییز بوی دفترهای شصت برگ و صد برگ می‌داد. همان‌ها که یک معلم پای تخته کلاس، درس می‌داد. بوی کتاب‌های نو. بویی که دلم می‌خواست تا آخر سال از لابه‌لای کتاب‌هایم مثل پیچک بپیچد توی تنم.

تمام تابستان با هیجان اینکه قرار است از مهر ماه یک گل به گل‌های کتاب فارسی اضافه شود، می‌گذشت. دوست داشتم کتاب ریاضی قد بکشد و عددها چند رقمی شوند. نوک مدادهای رنگی‌ام با تراش‌های شکل‌دار تیز شود و رنگ سفید از بین رنگ‌ها خودنمایی کند. مداد سیاه و قرمزم جفت شوند و واژه تولید کنند.

تا یادم می‌آید پاییز بوی نویی می‌داد. بوی چرم کفش تازه، بوی مانتوی اتو کشیده، بوی داغی فرم مدرسه. عطر دستان مادر که نشسته بود بین لقمه‌های نان و پنیر‌ و بوی پرتقال و سیب برش خورده. تا یادم می‌آید پاییز حس و حالش بهاری‌تر از بهار بود. یک شروع برای یک رقابت دوستانه، یادگیری بود که جوانه می‌زد.

می‌شکفت و گل می‌کرد. در و دیوار مدرسه رنگ می‌گرفت. شعارهای قشنگ، جا خوش می‌کرد روی دیوار‌ها. اول مهر که می‌شد صدای بچه‌ها می‌شد یک سمفونی دوست‌داشتنی از شور روزهای کودکی. گه‌گاه دلواپسی مامان باباهای کلاس اولی و گریه‌های بلند شکوفه‌ها، خودی نشون می‌داد.

اما همه چیز خیلی زود تمام می‌شد و گریه جایش را می‌داد به خنده و جنس دلواپسی مادر و پدر لابه‌لای آرزوهایشان برای آینده بچه‌ها کمی تغییر شکل می‌داد. تا یادم می‌آید مهر پر از مهربانی بود اما، اما راستش امسال نگران مهر مینابم‌.

نگران لیست بلند بالای غایب‌ها. دلواپس معلم‌هایی که نیستند. دلم شور می‌زند برای دلشوره‌های مادران و برای تپش کیف‌های مدرسه که دانش آموزانش غایبند، نیستند، رفته‌اند پیش خدا، شهید شده و رفته‌اند پیش خدا. دلم شور می‌زند برای دلتنگی خوراکی‌های زنگ تفریح، همان‌ها که می‌نشستند داخل ظرف‌های رنگی بچه‌ها، درست بین شخصیت‌های کارتونی.

همان‌ها که به دست مادران‌ تزئین شده بود. نگرانم، نگران رگ‌های بی‌جان دیوار مدرسه و در و دیوار آوار شده و از نفس افتاده. نگرانم، نگران نقاشی‌های پاره‌پاره و بازی‌های نیمه‌کاره. من نگران جمله‌های ناتمام دفتر مشق بچه‌های مینابم. نگران جمع و تفریق‌های بی‌نتیجه مانده.

من نگران سکوت مدرسه شجره طیبه‌ام. نگران بغل‌های آخر تَرک برداشته. نگران خداحافظی‌های آخر دم راه‌پله. من نگران کیف صورتی‌ام که حالا پر از لکه‌های قرمز شده است. نگران لباس فرمی‌ام که سوخته. نگران تخته سیاه کلاسم که ریخته است. من خیلی نگران پدر و مادر ماکانم.

نگران این چشم انتظاری عمیق، نگران دلهره‌هایی که خیمه زده در تمام وجودشان که کاش یک خبر از ماکان می‌رسید. من نگران پدر و مادرهایی‌ هستم که مهرشان با بی‌مهری آغاز خواهد شد. من نگرانم…!