به گزارش اصفهان زیبا؛ برای کسی که سالهای آغازین جوانیاش در تاریکخانه ظهور عکس هنرستان گذشته و در دانشگاه هنر اصفهان ژوژمان طراحی فرش چیده، «کار کردن» هرگز تعریف اداری و قالبی پیدا نمیکند؛ حتی پشت میز مدیریت روابط عمومی یک انتشارات.
وقتی هنر میخوانی، یاد میگیری جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنطور که «میتواند خلق شود» ببینی. و وقتی پا به دنیای پرهیاهوی ارتباطات و رسانه میگذاری، درمییابی که این کار هم چیزی جز زایش مداوم فرم و معنا نیست.
با ورود به این جهان، بوم و رنگروغن جایشان را به ابزارهای تازهای میدهند: کلمات پیچیده خبرها، بیلبوردهای شهری و هماهنگیهای پر از تنش. من خیلی زود فهمیدم مدیریت یک پروژه فرهنگی، تفاوتی با ترکیببندیِ یک کادر گرافیکی ندارد؛ همانقدر ظریف و نیازمند نگاه همزمان به «کل» و «اجزا».
حتی امروز که برای اجرای یک رویداد کتابمحور برنامهریزی میکنم، در ذهنم همان خطوط روی کاغذهای شطرنجی طراحی فرش امتداد مییابند؛ بستر فقط عوض شده است: اینجا بوم من «زمان» و «مخاطب» است و پالت رنگم، کتابها و رسانهها.
این نگاه هنری، وسواسی گریزناپذیر میآورد. نمیتوانی به خروجیِ معمولی راضی باشی، اجازه بدهی خبری بد تنظیم شود یا رویدادی بدون امضای تو پیش برود. این همانجایی است که حضور یک زن در جغرافیای کار حرفهای، از یک «وظیفه روزمره» به یک «معماریِ معنادار» بدل میشود. حضوری که نه تقلیدی از الگوهای مکانیکی بازار است و نه رقابتی کور؛ بلکه افزودنِ ظرافت، روایت و عاطفه به عقلانیت خشک سازمانی است.