در عمق سیاست؛ نه در‌حاشیه

آیت‌الله سید موسی شبیری زنجانی هم از میان ما رفتند و خسارتی جبران ناپذیر بر حوزه‌های علمیه وارد شد. به اذعان بزرگان حوزه، بعضی ظرائف رجالی بودند که با این مرد بزرگ دفن خواهند شد و ایشان در این حوزه‌ها، وحید دوران بودند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ آیت‌الله سید موسی شبیری زنجانی هم از میان ما رفتند و خسارتی جبران ناپذیر بر حوزه‌های علمیه وارد شد. به اذعان بزرگان حوزه، بعضی ظرائف رجالی بودند که با این مرد بزرگ دفن خواهند شد و ایشان در این حوزه‌ها، وحید دوران بودند؛ حوزه‌ای از علوم دینی که همین چند صباح پیش، بزرگمرد دیگری را هم از دست داده بود، اما به سبب عظمت‌های فوق العاده او در سایر حوزه‌ها به‌ویژه سیاست و اداره جامعه اسلامی و مقابله با استعمار، کمتر از خسارت علمی شهادت او سخن به میان آمده است.

آری، رهبر شهید انقلاب در علوم مرتبط با شناخت رجال، اعم از رجال حدیث و رجال دین و آثار دینی کم‌نظیر بودند و اکنون آیت‌الله شبیری زنجانی نیز از میان ما رفته است. شاید کسانی، بین این دو شخصیت، از این حیث تفاوت قائل باشند که یکی معتقد به سیاست و دیگری بی اعتقاد به آن بوده است. درک غالب جامعه ما از اعاظم حوزوی چنین است که ایشان یا منصب سیاسی دارند و بنابراین معتقد به سیاست‌اند یا اگر مشغول درس و بحث و تألیف و تربیت شاگرد و… است، علی القاعده به سیاست بی‌اعتنا و بی‌اعتقادند.

این درک و تلقی، فاصله فراوانی با واقعیت صحنه دارد. حقیقت این است که سیاست، لااقل در تلقی دینی و شیعی از آن، به هیچ عنوان به یک سطح آشکار خلاصه نمی شود و به‌شدت دارای عمق و زاویه است. لایه‌های پنهان فرهنگی هستند که می‌توانند هنگامی که به سطوح آشکار کشیده می‌شوند، امکان سیاست‌ورزی را فراهم کنند. به این معنا نقش چهره‌های برجسته فرهنگ در سیاست به هیچ رو کمتر از یک سیاستمدار نیست. این برجستگی، مختص امثال امام راحل و امام شهید (رضوان الله علیهم) است که هم‌زمان، از اعماق فرهنگ تا سطوح آشکار سیاست امتداد داشته اند و اساسا ستون خیمه به این‌هاست و این‌ها صاحبان ولایت هستند؛ اما این به معنای اجتناب و برکناری امثال مرحوم شبیری زنجانی از سیاست نیست.به نظر می‌رسد در سال‌های اخیر، کمتر به این پیچیدگی‌ها و زوایا توجه داشته‌ایم و سیاست‌ورزی را در کنش مستقیم خلاصه کرده ایم. اتفاقا مراجعه به احوالات علمای سلف در مواجهه با سیاست می‌تواند این درک متفاوت را به روی ما باز کند. در ادامه، به برخی از این نمونه‌ها که اتفاقا در بیان مرحوم آیت‌الله شبیری زنجانی (ره) مطرح شده است، اشاره می‌رود.

سیاست‌ورزی شیعی، مبتنی بر حجت است. گاهی دو نفر بینی و بین الله به دو حجت متفاوت می‌رسند و رضای حق و اظهار کلمه حق را در دو راه متفاوت تشخیص می‌دهند. اگر مبنا حجت باشد، این دو نسبت به یکدیگر سعه پیدا می‌کنند، این دو می‌توانند با یکدیگر محاجه کنند. کار این دو به‌سرعت به حذف و تفسیق نمی رسد. حکایت ذیل که از احوالات آخوند خراسانی است، شنیدنی است: مرحوم آخوند خراسانی که به وجوب تأیید مشروطه حکم کرد، یکی از شاگردان فاضل او از وی برید و به مرحوم آسید محمدکاظم متصل شد. بریده شده بود که هیچ، سبّ و لعن هم می‌کرد. روزی اهالی محله همین طلبه می‌آیند و وارد منزل این شخص می‌شوند. آن‌ها مرید و مقلد مرحوم آخوند بودند. هشتاد سکه هم آورده بودند و صاحب‌خانه هم وضعش خوب نبوده و از او می‌خواهند تا با او پیش مرحوم آخوند بروند. گفتند این‌ها را به مرحوم آخوند می‌دهیم و از ایشان اجازه می‌گیریم تا هشتاد سکه را به همان شخص بدهند، منتها با امر مرحوم آخوند. آنجا می‌آیند و می‌گویند که هشتاد سکه آورده‌ایم و می‌خواهیم با شما برویم از آقای آخوند اجازه بگیریم و به شما بدهیم. این طلبه می‌ماند که چه کار کند. با مرحوم آخوند این‌جور معامله کرده و حالا هم گرفتار است. بالاخره هرچه بود، به خودش فشار می‌آورد و با آن‌ها به منزل مرحوم آخوند می‌رود.

وارد منزل مرحوم آخوند می‌شود. مرحوم آخوند می‌فهمد که او برای ادای احترام به منزل ایشان نیامده. او احتیاج دارد که آمده است! تا وارد می‌شود، احترام فوق‌العاده به او می‌کند و او را کنار دست خودش می‌نشاند. مرحوم آخوند در گوشش می‌گوید که چه کاری از دست من بر می‌آید؟ او می‌گوید هشتاد سکه آورده‌اند و می‌خواهند با اجازه شما آن‌ها را به من بدهند. سپس فوری به آن اشخاص اشاره می‌کند و می‌گوید: آن کیسه را بیاورید خدمت مرحوم آخوند. کیسه را می‌آورند. مرحوم آخوند به کیسه دست نمی‌زند و به آن‌ها می‌گوید: شما با بودن چنین شخص فاضل و متقی، چرا پیش من آمدید؟ مگر نمی‌دانید دست او دست من است؟ هرچه ایشان تقریر کند، تقریر من است. به کیسه پول دست هم نمی‌زند و می‌گوید باید خدمت ایشان باشد.

اصحاب که می‌بینند آخوند خیلی به او احترام گذاشته، احتمال می‌دهند که او را نشناخته باشد. از او می‌پرسند که آقای طباطبایی حالشان چطور است؟ مرحوم آخوند که می‌خواسته درس اصولش را بنویسد، کاغذ و قلم را روی زمین می‌گذارد و فوری می‌گوید: من از درس برمی‌گشتم [یا به درس می‌رفتم]، توی راه خدمت آیت‌الله طباطبایی شرفیاب شدم. جویای حال شدم و الحمدلله حالشان خوب است. بعد که بلند شدند و رفتند، مرحوم آخوند برخلاف همیشه، این دفعه تا دم در آن شخص را بدرقه کرد. آن‌ها که رفتند، اصحاب می‌گویند: آقا! این آقایی که الآن رفت، شما را لعن می‌کند. ایشان می‌فرماید: من به کتب فقهی فقها مراجعه کردم و آن‌ها را فحص کردم؛ ولی در هیچ‌یک از این‌ها ندیدم که بگویند از شرایط استحقاق سهم امام ارادت به آخوند خراسانی است!

این قصه گذشت. آن شخص می‌آید و ادای احترام و تشکر می‌کند. مرحوم آخوند ناراحت می‌شود و می‌گوید: آقا عقیده شما این است که این راهی که ما می‌رویم، خلاف واقع است. شما تا این عقیده را دارید، وظیفه دینی‌تان همین است. شما برای وجهی که ما دادیم، نباید از عقیده‌تان برگردید. من هم شما را آدم فاضل و با تقوایی می‌دانم. مادامی که من این‌جور اعتقاد دارم، باید محبت شما را داشته باشم و شما هم مطابق عقیده‌تان باید عمل کنید. شما یک وظیفه شرعی دارید، من هم یک وظیفه شرعی. هیچ‌کدام نباید این حساب‌ها را دخالت بدهیم.

مردان علم در بزنگاه‌های سیاست تن به حوادث داده‌اند. تلاش این‌جور آدم‌ها این بوده است که کارمند سیاست نباشند تا فارغ‌دلانه به درس و بحث و تهذیب بپردازند؛ اما این به معنای عافیت‌جویی نیست. آیت‌الله شبیری زنجانی مشاهدات خود را از آغاز قیام امام امت با دقت نقل می‌کند: «و سه شب قبل از پانزده خرداد ۱۳۴۲، شب عاشورا از طرف آقای گلپایگانی به منزل حاج‌آقای ما آمدند و گفتند که آقای خمینی می‌خواهد در روز عاشورا سخنرانی کند و اطلاع داریم که حکومت تصمیم دارد ایشان را دستگیر کند و این کار جدّی است و آقای خمینی حرف ما را قبول نمی‌کند و از حاج‌آقای والد خواسته بودند چون با آقای خمینی رفیق است، آقای خمینی را از این کار منصرف کند.

شب عاشورا نیمه‌شب هم بعضی از زنجانی‌ها حاج‌آقا را بیدار کردند که شما آقای خمینی را از این کار منصرف کنید.

عصر روز عاشورا، مرحوم والد من را فرستادند که به منزل آقای خمینی بروم و از طرف ایشان بخواهم سخنرانی نکند. منزل آقای خمینی خیلی شلوغ بود؛ چون می‌خواست برای سخنرانی بیاید. موفق نشدم آقای خمینی را ببینم. آقای شهاب اشراقی، داماد ایشان را دیدم و مطلب را به او گفتم. آقا شهاب رفت و به آقای خمینی اطلاع داد؛ ولی آقای خمینی گفته بود که این‌ها تهدید و ارعاب است و اعتنا نکرده بود. بعد هم آقای خمینی به فیضیّه آمد و سخنرانی کرد؛ ولی او را دستگیر نکردند. آقا شهاب مرا دید و گفت: دیدی تهدید و ارعاب بود و خطری نبود؟! البته طبیعی هم بود که حکومت در روز عاشورا اقدام به دستگیری نکند؛ چون مردم عزادار بودند و غائله بیشتر می‌شد ولی بعد از دو روز ایشان را دستگیر کردند.»

با دستگیری آیت‌الله خمینی، بیت آیت‌الله سیداحمد زنجانی به محلی برای تشکیل جلسه بزرگان حوزه تبدیل می‌شود. آیت‌الله شبیری زنجانی درباره آن روزها می‌گوید: «وقتی آقای خمینی را دستگیر کردند، همه آقایان (غیر از آقا نجفی که به صحن مطهر رفته بود) در بالاخانه منزل حاج‌آقای والد جمع شدند. آقای گلپایگانی، آقای شریعتمداری، آقای میرزا‌هاشم آملی بودند. آقای اراکی نبودند؛ چون ایشان اصلاً جایی نمی‌رفت. آقای مشکینی آمد و قدری اظهار حرارت و ناراحتی کرد. آقای گلپایگانی هم قدری به آقای مشکینی تند شد. استناد قطعی نمی‌دهم، احتمالا آقای گلپایگانی به آقای مشکینی گفته بود که تندروی امثال شما منشأ چنین گرفتاری‌هایی می‌شود. بعداً آقای مشکینی درباره تندی آقای گلپایگانی به وی، می‌گفت: «ما تحمّل می‌کنیم.»

آقای حاج‌آقا رضا صدر روی پلّه‌های بالاخانه نشسته بود و جلوی بعضی از اشخاصی را که مناسب نبود در جلسه بالاخانه شرکت کنند، می‌گرفت و نمی‌گذاشت بالا بیایند. یکی از اصحاب نزدیکِ یکی از آقایان که متّهم بود با دستگاه شاه مرتبط است، خواست بالا بیاید؛ ولی حاج‌آقا رضا جلویش را گرفت و خیلی به آن شخص برخورد!
بعد از آن جلسه، قرار شد علما در شهر ری اجتماع کنند. آقای شریعتمداری به آقایان نامه نوشت و آن‌ها را برای اجتماع دعوت کرد. آقای میلانی، آقای آخوند ملّا علی همدانی و آقای آمیر سید علی بهبهانیِ اهوازی جزء مدعوّین آقای شریعتمداری بودند. در اجتماع شهر ری آسید ابوالحسن رفیعی را نیز آورده بودند.

آقای خمینی زمانی پیش آسید ابوالحسن رفیعی منظومه خوانده بود؛ لذا آقای رفیعی تا آخر به استصحاب، آقای خمینی را شاگرد خود می‌دانست و با او معامله شاگردی می‌کرد!

پس از دستگیری آیت‌الله خمینی در سال ۴۲، جمعی از علمای قم به دربار نامه می‌فرستند و مصونیت قضایی او را به دستگاه حاکم گوشزد می‌کنند. آیت‌الله شبیری در بیان خاطرات خود را حادثه دستگیری امام خمینی به توضیح نامه‌نگاری مراجع پرداخته و می‌گوید:وقتی آقای خمینی را دستگیر کردند، آقای شریعتمداری، آقای میلانی، آشیخ محمد تقی آملی ساکن تهران و آمیرزا احمد آشتیانی اقدام کردند و درباره مصونیت قضایی آقای خمینی نامه‌ای به دستگاه حاکم دادند. نامه به امضای این چهار عالم، ولی متن نامه از آقای شریعتمداری بود. از خود آقای شریعتمداری شنیدم که گفت: متن نامه را من نوشتم. قاعدتا هم آن نوشته با سبک نگارش آقای شریعتمداری موافق بود، نه با قلم آقایان دیگر. مفاد نامه این بود که آقای خمینی مجتهد و مرجع است. قانون درباره مجتهد تصریح به مصونیت قضایی نداشت؛ ولی آقای شریعتمداری به فحوای قانون استدلال کرد که چون نمایندگان مجلس طبق قانون مصون هستند و طراز اوّل فقها بر نمایندگان اشراف دارند، پس بالأولویّه فقهاء و مجتهدین مصون هستند.»

سیاست‌ورزی عقلانی که در مکتب اهل بیت (ع) فراوان دیده می‌شود، اقتضا می‌کند انسان مقدورات را بسنجد و عمل کند. البته در شناخت مقدورات نباید دست‌کم گرفت و گرفتار بخل و منفع خواهی و ترس شد که در این زمینه، امام عظیم‌الشأن انقلاب (ره) نمونه‌ای بی‌نظیر از درک درست مقدورات بودند؛ اما نباید بی‌گدار به آب زد. لذا سریعا نمی‌توان افراد را به اجتناب از سیاست متهم کرد. شاید مقدورات را کافی نمی دانند یا در درک مقدورات به خطا رفته اند. نقل این نمونه از سیاست‌ورزی آیت‌الله بروجردی توسط مرحوم شبیری خالی از لطف نیست: «آقاى آسيّد ابوالحسن و آقاى نائينى به آقاى بروجردى مى‏‌گويند كه شما حامل پيامى از طرف ما به علماى ايران عليه رضاخان باشيد و اصرار داشتند كه قدمى عليه رضاخان بردارد؛ ولى آقاى بروجردى امتناع مى‏‌كرد. آقاى آسيد ابوالحسن (قدس‏ سره) نامه‏‌اى به آقاى بروجردى مى‏‌نويسد كه حاوى مطالب متعدّدى بود؛ از جمله اينكه ما شما را براى آخرين مرحله نگه داشته بوديم. شما اگر امتناع كنيد، ما مقدسين عراق يا نجف (تعبير يادم نيست) را عليه شما مى‏‌شورانيم كه شما براى حفظ مقام از چنين كارى امتناع مى‏ كنيد! آقاى آسيد ابوالحسن اين چنين ايشان را تهديد مى‏كند.

آقاى بروجردى مى‏‌فرمود: من بندبند آن مطالب را جواب دادم. آن مطالب چه بود، آقاى حائرى نقل نكرد. مى‏ گفت: به اين مطلب رسيدم، نوشتم: «بله، من براى حفظ مقام امتناع دارم. مقام نعمتى از نعم الهى است. همين جور كه انسان اگر بخواهد نعمت مال را بى‏‌حساب به دريا بريزد، مشروع نيست، مقام را هم اگر بخواهد همين جور نفله كند، مشروع نيست. اين نعمتى است كه خيلى كارها به وسيله آن انجام مى‏‌شود. اگر انسان بخواهد اين نعمت را مفت و مجّان از دست بدهد، مشروع نيست. انسان نبايد موقعيتى را كه مى‏‌تواند در آن به اسلام خدمت كند، همين طور از دست بدهد و در مقابل چيزى عائد اسلام نشود». بعد از آن، آقاى بروجردى را در مرز يا جاى ديگر بازداشت مى‏‌كنند و به «اركان حرب» مى‏‌برند و حدود يک شبانه‌روز نگه مى‏‌دارند و اين نامه را كه به آسيد ابوالحسن نوشته بود، از او به دست مى‏‌آورند و همين نامه منشأ آزادى‏‌اش مى‏‌شود و رضاخان به آقاى برجرودى پيغام مى‏‌دهد كه مى‏‌خواهم شما را ببينم و جلسه‌ اى تشكيل مى‏‌شود. اين را آسيد مصطفى خوانسارى نيز نقل مى‏‌كرد كه تختى گذاشته بودند. رضاخان يک طرف آن و آقاى بروجردى در طرف ديگر آن مى‏‌نشيند. نماينده بروجرد كه از طباطبايى‌ها و از علماى مهم و معنون بود، ميزبان آن‌ها بود. امّا آقاسيدمصطفى مى‏ گفت كه ميزبان «شريعتمدار» بود كه قطعاً اشتباه است.

آقا سيد مصطفى مى‏گفت كه وقتى در تهران آقاى بروجردى را مى‏‌گيرند، صحبت‌هايى مى‏‌كند كه خيلى سبب جلب توجه رضاخان مى‏‌شود. رضاخان به آقاى بروجردى مى‌ گويد كه از من چيزى بخواهيد. آقاى بروجردى كه اهل اين حرف‌ها نبود، مى‏‌گويد: من در اين 24 ساعت كه در زندان بودم، ديدم كه به اين سربازها بد مى‏‌گذرد. وضع غذاى اين‌ها خوب نيست. اين‌ها سربازان كشور اسلامى هستند و مناسب است كه وضع اين‌ها بهتر از اين باشد. اين براى رضاخان جالب بود كه ايشان مسئله مادى مطرح نكردند و درباره سربازان سفارش كردند.»