به گزارش اصفهان زیبا؛ صبح اول مهر، دبستان شاهد امام صادق(ع) پُر از صدای زندگی بود؛ صدای بچههایی که بعد از تعطیلاتی بیشتر از تعطیلات تابستان دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند، صدای خندهها، سلام و احوالپرسیها و هیجان اولین روز مدرسه..! حیاط مدرسه پُر بود از دانشآموزانی که هر کدام کیف به دست یا کوله به پشت، با لباسهای مرتب و کفشهای واکس خورده، وارد سال تحصیلی تازه میشدند.
اما میان این همه شور و هیاهو، قرار بود دو دانشآموز وارد مدرسه شوند که اولین روز مهر امسال برایشان با سالهای قبل فرق داشت. قرار بود «سید محمد» و «سید محمدحسین»، فرزندان شهید سیدرضا اعظمی از شهدای جنگ رمضان از راه برسند و در کنار دانشآموزان دیگر مدرسه، شروع سال تحصیلی را جشن بگیرند! مدرسه شاهد امام صادق(ع) اما فقط میزبان سید محمد و سیدمحمدحسین نبود. چهار فرزند شهید دیگر هم در این مدرسه درس میخوانند؛ بچههایی که سالهاست با جای خالی پدر به مدرسه میآیند و میروند و حالا دیگر این جای خالی، بخشی از زندگی روزمرهشان شده است. اما داغ این دو برادر تازه است.
سیدمحمدحسین هفت ساله و سیدمحمد دوازده ساله، صبح چهارشنبه با بدرقه همکاران پدر راهی مدرسه شدند تا در نخستین قدمهای سال تحصیلی جدید، جای خالی پدری را که دیگر نمیتوانست دست بچههایش را بگیرد و تا مدرسه بیاورد، کمی پُر کنند. پدری که ۱۲ فروردین امسال، در جنگ رمضان به شهادت رسید. برای سیدمحمدحسین که امسال کلاس اولی شده، مدرسه بیشتر از آنکه محل مواجهه با فقدان باشد، جایی تازه و ناشناخته است. نگاهش میان آدمها و اتفاقهای روز اول مهر میچرخد. کیف و کلاس و معلم و بچهها برایش تازگی دارد و هنوز شاید معنای نبودن پدر را آنطور که برادر بزرگترش میفهمد، نفهمیده باشد.
او آمده با همان هیجان کودکی تا کلاس اول را شروع کند مثل خیلی از بچههای دیگر. اما سیدمحمد که امسال دانشآموز کلاس ششم میشود، دیگر نمیتواند همه چیز را مثل یک دانشآموز معمولی ببیند. برای او، امروز فقط آغاز سال تحصیلی نیست؛ اولین مهر بدون پدر است. او در میان شلوغی مدرسه، آرامتر از بقیه ایستاده بود. نه از آن شادیهایی که در چهره بچهها موج میزد خبری بود و نه از هیجان روز اول مدرسه. انگار بخشی از حواسش جای دیگری بود؛ جایی که پدرش در آن حضور داشت و حالا دیگر نیست.
از او پرسیدم اگر بابا امروز اینجا بود، اگر میتوانست در اولین روز مدرسه کنارت باشد، به او چه میگفتی؟ جوابش خیلی کوتاه بود. «هیچی نمیگفتم… فقط نگاهش میکردم.» همین یک جمله کوتاه کافی بود تا صدای بغض آلودش با اشک همراه شود. اشکهایی که سریع پاک کرد و بعد سرش را انداخت پایین! شاید واقعا هیچ جملهای برای گفتن به پدرش نداشت. بعضی دلتنگیها آنقدر بزرگاند که در یک جمله جا نمیشود. شاید اگر پدرش امروز روبهرویش میایستاد، همان نگاه، همه حرفهایی را که در این چند ماه نگفته بود، میگفت.
پدری که همیشه برای بچههایش وقت داشت
«زهره شاپوری»؛ همسر شهید سیدرضا افضلی و مادر سید محمد و سید محمدحسین هم همراه بچههاست و باری که این روزها به دوش میکشد شاید سنگینتر از همه این سالهای مادر شدنش است. وقتی از جای خالی همسرش میپرسم، سرش را باافتخار بالا میگیرد و میگوید: «من از بعد شهادت همسرم هیچ وقت احساس تنهایی نکردم. همیشه حسش میکنم و کنارم حاضر است.»
او وقتی از همسرش حرف میزند، بیشتر از هر چیز از پدری میگوید که برای بچههایش وقت میگذاشت و با وجود مشغلههای زیاد کاری، دغدغه تربیت بچهها را داشت. برایش پدر بودن فقط به این معنا نبود که صبح از خانه بیرون برود و شب خسته برگردد. «وقتی به خانه میرسید، سهمی از وقتش را برای بچهها کنار میگذاشت. بازیهای فکری، گفتوگو با بچهها و وقت گذراندن با آنها، بخشی از زندگی روزمرهشان بود».
و شاید به همین دلیل است که نبودنش برای سیدمحمد، فقط نبودن یک نفر از اعضای خانواده نیست. جای خالی او در جزئیترین بخشهای زندگی دیده میشود؛ در بازیهایی که دیگر یک نفر کم دارند، در گفتوگوهایی که دیگر صدای پدر در آنها نیست و امروز، در مسیر خانه تا مدرسهای که برای نخستین بار کسی جز پدر باید دست بچهها را میگرفت.
مدرسهای با چند جای خالی
در مدرسه شاهد امام صادق(ع)، حضور فرزندان شهدا اتفاق تازهای نیست. چهار دانشآموز دیگر هم هستند که سالهاست مهر را بدون پدر آغاز میکنند. برای آنها، نخستین روزهای سخت گذشته است. جای خالی پدر شاید هنوز هم در زندگیشان دیده شود، اما مدرسه، کلاس، دوستان و سالهای تحصیل، کمکم به زندگی عادیشان شکل داده است. امروز اما سیدمحمد و سیدمحمدحسین به همه یادآوری کردند که پشت عنوان «فرزند شهید» گاهی کودکی ایستاده که تا همیشه باید با نبودن پدر کنار بیاید.
سیدمحمدحسین کلاس اولی است و شاید بیشتر از همه به کیف و کلاس و دفتر و معلم فکر کند. سیدمحمد کلاس ششمی است و میداند چه کسی نیست. اینجاست که در یک مدرسه، دو برادر، دو شکل متفاوت از دلتنگی را با خودشان به کلاس آوردند.
سیدمحمدحسین شاید هنوز نداند چرا امروز جای پدرش در میان آن همه پدر و مادر روز اول مهر خالی است. شاید هنوز برایش مدرسه، بیشتر از هر چیز، یک اتفاق تازه باشد. اما سیدمحمد میداند. او امروز، میان شادی همکلاسیها، یک سوال بیجواب با خودش داشت: چرا پدر نیست؟ و شاید برای همین وقتی از او پرسیدم اگر پدرت اینجا بود چه میگفتی، فقط گفت: «هیچی… فقط نگاهش میکردم.»
مهر فقط با بوی کتاب و دفتر نمیآید
روز اول مهر برای بیشتر بچهها روز شروع دوباره است؛ شروع کلاسها، دیدن دوستان، خریدن دفترهای نو و نشستن پشت نیمکتهایی که قرار است یک سال دیگر از خاطراتشان را در خودشان نگه دارند. اما برای بعضی بچهها، مهر فقط با بوی کتاب و دفتر نمیآید.
با جای خالی هم میآید. با یک صندلی خالی در خانه، با دستی که دیگر برای بدرقه بالا نمیرود، با پدری که صبحها نمیتواند کودک خود را تا مدرسه برساند و با خاطرهای که هر بار زنگ مدرسه به صدا درمیآید، دوباره خودش را نشان میدهد.اول مهر، سیدمحمد و سیدمحمدحسین وارد مدرسه شاهد امام صادق(ع) شدند.
همکاران پدرشان آنها را تا دم مدرسه رساندند. مدرسه برایشان آماده بود؛ کلاسها، معلمها، دوستان و یک سال تحصیلی تازه. اما کسی که باید میآمد و نیامد، پدر بود. در حیاط مدرسه صدای خنده بچهها بلند بود.
کلاس اولیها با چشمهای کنجکاو اطرافشان را نگاه میکردند و دانشآموزان قدیمیتر هم از دیدن دوستانشان خوشحال بودند. در میان این همه صدا، شاید فقط یک نفر میدانست که بعضی صداها دیگر هیچوقت از در مدرسه شنیده نمیشوند. صدای پدری که بگوید: «برو پسرم، موفق باشی.» و سیدمحمد، در اولین مهر بدون پدر، چیزی برای گفتن نداشت. گفته بود: «فقط نگاهش میکردم.» شاید تمام حرف روز اول مهرش همین بود!