دستانی که صدا داشتند!

از همان روزی که به دنیا آمدم، جهان برای من ساکت بود.نه صدای لالایی مادر را شنیدم و نه صدای خنده‌های کودکی‌ام را. من دختری ناشنوا بودم؛ بدون سمعک، اما با دنیایی پر از فکر، رؤیا و استعداد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ از همان روزی که به دنیا آمدم، جهان برای من ساکت بود.نه صدای لالایی مادر را شنیدم و نه صدای خنده‌های کودکی‌ام را. من دختری ناشنوا بودم؛ بدون سمعک، اما با دنیایی پر از فکر، رؤیا و استعداد. از کودکی یاد گرفتم که سکوت به معنای ناتوانی نیست. من با چشم‌هایم می‌دیدم، با دستانم حرف می‌زدم و با قلبم می‌فهمیدم. سال‌ها درس خواندم و سرانجام رشته طراحی لباس را انتخاب کردم. دوران دانشگاه برای من آسان نبود. برای فهمیدن درس‌ها، بیشتر به لب‌خوانی وابسته بودم و با دقت به حرکت لب‌های استادان نگاه می‌کردم. گاهی یک کلمه را از دست می‌دادم و مجبور می‌شدم از روی نوشته‌ها و جزوه‌ها، مفهوم درس را پیدا کنم. با وجود همه این سختی‌ها ادامه دادم؛ چون همیشه دوست داشتم چیزی بسازم که نشانی از خلاقیت و توانایی من باشد. در کنار درس و هنر، آرزوی دیگری هم در قلبم شکل گرفته بود: روزی بتوانم به دیگران آموزش دهم. روزی فرصتی برای کار و تدریس از راه دور پیش آمد. قرار بود تدریس کنم، اما خیلی زود فهمیدم که فقط داشتن دانش و علاقه کافی نیست. اینترنت همیشه در دسترس نبود. امکانات ارتباطی مناسب وجود نداشت و بسیاری از نیازهای یک فرد ناشنوا در نظر گرفته نشده بود. دسترسی‌پذیری هنوز برای خیلی‌ها موضوعی ناشناخته بود. در نهایت، پذیرفته نشدم. آن روز ناراحت شدم. احساس کردم دوباره دری به روی من بسته شده است. اما چند روز بعد با خودم گفتم:«اگر یک در بسته شد، چرا خودم راهی تازه نسازم؟» تصمیم گرفتم به جای اینکه فقط منتظر یک فرصت شغلی باشم، کاری را شروع کنم که همیشه دوست داشتم. به مدرسه ناشنوایان رفتم.در کنار دانش‌آموزان ناشنوا نشستم و با زبان اشاره با آن‌ها ارتباط برقرار کردم. کم‌کم فهمیدم هرکدام از آن‌ها دنیایی از استعداد و توانایی در وجودشان دارند؛ فقط باید کسی آن‌ها را ببیند و باورشان کند. یکی نقاشی را دوست داشت، یکی در ورزش استعداد داشت، یکی با دستانش کارهای هنری می‌ساخت و دیگری عاشق کتاب و یادگیری بود. من فهمیدم معلم بودن فقط درس دادن نیست؛ گاهی یعنی پیدا کردن نوری که خودِ دانش‌آموز هنوز آن را در وجودش ندیده است. در همین مسیر با مؤسسات و گروه‌های ناشنوایان آشنا شدم و چیزهای تازه‌ای یاد گرفتم. فهمیدم زبان اشاره فقط مجموعه‌ای از حرکت دست‌ها نیست؛ زبانی واقعی برای ارتباط، آموزش و بیان احساسات است. همچنین فهمیدم یک فرد ناشنوا در بسیاری از موقعیت‌های اجتماعی به دسترسی ارتباطی نیاز دارد؛ از مدرسه و دانشگاه گرفته تا بیمارستان، دادگاه و اداره. گاهی وجود مترجم زبان اشاره ضروری است. گاهی زیرنویس در تلویزیون و برنامه‌های آموزشی می‌تواند دنیایی تازه را به روی یک فرد ناشنوا باز کند. کتابخانه‌هایی با بخش ویژه ناشنوایان نیز می‌توانند فرصتی باشند تا دانش‌آموزان و جوانان ناشنوا با کتاب‌ها بیشتر آشنا شوند و برای درک بهتر مطالب، راه‌های مناسب و دسترس‌پذیری داشته باشند.

حتی بازدید از موزه‌ها و خانه‌های تاریخی، اگر با امکانات دسترسی مناسب همراه باشد، می‌تواند برای یک فرد ناشنوا تجربه‌ای آموزنده و لذت‌بخش باشد. هرچه بیشتر در این مسیر قدم برداشتم، بیشتر فهمیدم که دسترسی‌پذیری فقط یک امکان اضافی نیست؛ پلی است میان انسان‌ها و فرصت‌هایی که حق دارند از آن‌ها استفاده کنند. آن روز دیگر به ناشنوایی خودم فقط به عنوان یک محدودیت نگاه نمی‌کردم. فهمیده بودم که مشکل همیشه از ناتوانی یک فرد نیست؛ گاهی محیط برای او دسترس‌پذیر ساخته نشده است. من هنوز همان دختر ناشنوای بدون سمعک بودم. اما حالا دستانم حرف می‌زدند. دستانم به دانش‌آموزان می‌گفتند:«تو می‌توانی.» دستانم به جامعه می‌گفتند:«ما را ببینید.» و دستانم به خودم می‌گفتند: «راه تو شاید با دیگران متفاوت باشد، اما این به معنای پایان راه نیست.» از آن روز تصمیم گرفتم هرجا که هستم، برای آگاهی بیشتر درباره ناشنوایان، زبان اشاره و دسترسی‌پذیری تلاش کنم. شاید یک روز، دانش‌آموزی که امروز در گوشه کلاس ساکت نشسته است، فردا معلم، هنرمند، طراح، ورزشکار یا نویسنده شود.

شاید تنها چیزی که لازم دارد، یک نفر باشد که استعدادش را ببیند و به او ایمان داشته باشد.من صدایی برای شنیدن نداشتم؛ اما یاد گرفتم با دستانم داستان زندگی‌ام را بنویسم. هفته جهانی ناشنوایان، از ۲ تا ۸ مهر گرامی باد.

این هفته فرصتی است برای افزایش آگاهی، گرامیداشت فرهنگ ناشنوایان و حمایت از حقوق انسانی و برابری؛ به‌ویژه حق ارتباط، دسترسی به اطلاعات و استفاده از زبان اشاره ایرانی.