به گزارش اصفهان زیبا؛ سیوهشتمین جشنواره بینالمللی فیلمهای کودکان و نوجوانان در حالی به پایان رسید که در بخش فیلمنامه، هیچ فیلمی نامزد و برگزیده پروانه زرین این بخش نشد. اینکه هیچ فیلمی نتوانست در این بخش حرفی برای گفتن داشته باشد، خود حرفهای بسیاری برای گفتن دارد! فیلمنامهنویسی سینمای کودک
فیلمنامه، پایه شکلگیری هر فیلم و یکی از مهمترین عوامل موفقیت آن است. این اهمیت در سینمای کودک و نوجوان، با ضرورت شناخت جهان ذهنی مخاطب و خلق قصههایی متناسب با تجربه زیسته او، دوچندان میشود. بااینحال، در این حوزه گاهی پیامهای تربیتی بر قصهگویی غلبه میکنند، شخصیتها استقلالشان را از دست میدهند و ایدههای جذاب در مرحله تبدیل شدن به داستان ناکام میمانند.
در این شماره از روزنامه اصفهانزیبا با سعید محسنی، نویسنده و مدرس فیلمنامهنویسی، درباره ریشههای این ضعف، فاصله گرفتن از تجربههای موفق گذشته، شیوه آموزش و بازنویسی فیلمنامه و نقش نویسندگان، تهیهکنندگان و مدیران فرهنگی در تداوم این وضعیت گفتوگو کردهایم.
اگر بخواهیم وضعیت فیلمنامهنویسی در سینمای کودک و نوجوان ایران را مستقل از آثار یک جشنواره یا دوره خاص بررسی کنیم، مهمترین ضعفهای آن را در چه زمینههایی میبینید؟ آیا با ضعف ایده مواجهیم؟ یا مسئله اصلی در پرداخت داستان و شخصیتهاست؟
به نظرم مشکل اصلی فیلمنامههای کودک و نوجوان ما کمبود ایده نیست؛ بیشتر این است که بلد نیستیم از ایدهها قصه بسازیم. خیلی وقتها میدانیم چه حرفی میخواهیم بزنیم؛ اما نمیدانیم چه ماجرایی تعریف کنیم. انگار پیام را از قبل انتخاب کردهایم و حالا دنبال شخصیت و اتفاق میگردیم تا آن را به مخاطب برسانیم.
من فکر میکنم داستان باید قبل از هر چیز، مخاطب را با خودش همراه کند. شخصیت باید چیزی بخواهد، به مانع بخورد، تصمیم بگیرد و ما را غافلگیر کند. اگر قرار باشد فقط حرف نویسنده را بزند، دیگر شخصیت زندهای نیست.
این مسئله در سینمای کودک جدیتر هم میشود؛ چون گاهی خیال میکنیم کودک به داستان سادهتر و شخصیتهای کمعمقتر نیاز دارد؛ درحالیکه کودک هم قصه خوب میخواهد، نه کسی که مدام بخواهد چیزی به او یاد بدهد.
سینمای کودک و نوجوان ایران در دورههایی آثاری ماندگار تولید کرده است. چه اتفاقی افتاده که آن تجربهها به یک جریان مستمر در فیلمنامهنویسی تبدیل نشدهاند؟
درست است. ما در سینمای کودک تجربههای خوبی داشتهایم؛ اما نتوانستهایم این تجربهها را به یک جریان مستمر تبدیل کنیم. یک فیلم خوب ساخته شده، تحسینش کردهایم و بعد به سراغ فیلم بعدی رفتهایم، بیآنکه دقیق بررسی کنیم چه چیزی آن فیلم را موفق کرده و چطور میشود آن تجربه را ادامه داد.
از طرفی، سینمای کودک ما همیشه از تصمیمهای مقطعی و نگاههای سیاستزده آسیب دیده؛ درحالیکه شکلگیری یک جریان، به برنامهریزی و سرمایهگذاری بلندمدت و از همه مهمتر، به فیلمنامهنویسی جدی نیاز دارد.
البته صرفاً با حسرت خوردن برای گذشته هم اتفاقی نمیافتد. باید بفهمیم چرا آن فیلمها هنوز در ذهن ما ماندهاند و بعد بتوانیم با شناخت جهان امروز بچهها، قصههای تازهای بسازیم. تجربه موفق گذشته وقتی ارزش دارد که به امکان خلق آثار تازه تبدیل شود، نه اینکه فقط خاطرهای برای تکرار کردن باشد.
مرز میان فیلمی که برای کودک و نوجوان ساخته شده و فیلمی که صرفاً درباره کودک و نوجوان است، کجاست؟ آیا بخشی از ضعف فیلمنامهها ناشی از نادیده گرفتن تفاوت این دو رویکرد است؟
فرقش این است که در فیلمی درباره کودک، ممکن است فقط کودک را موضوع داستان قرار داده باشیم؛ اما در فیلمی برای کودک، باید جهان را از زاویهدید و تجربه او ببینیم. این دو خیلی با هم فرق دارند.
گاهی ما بزرگسالها تصور میکنیم که میدانیم بچهها به چه فکر میکنند، چه چیزی برایشان خوب است و چه باید یاد بگیرند. بعد فیلمی میسازیم که شخصیتهایش کودکاند، اما منطق و حرفهایشان متعلق به بزرگسالهاست. فیلمنامهنویسی سینمای کودک
من فکر میکنم کودک باید در داستان حق داشته باشد بخواهد، اشتباه کند، تصمیم بگیرد و حتی ما را غافلگیر کند. قرار نیست همیشه شاگردی باشد که ما درسش میدهیم. اگر کودک فقط بهانهای برای گفتن حرفهای ما باشد، فیلم درباره کودک است، نه برای کودک.
در فیلمنامهنویسی کودک و نوجوان، چه مؤلفههایی یک ایده جذاب را به داستانی سینمایی و ماندگار تبدیل میکند؟ آیا قواعد قصهگویی در این حوزه تفاوت بنیادی با سینمای بزرگسال دارد؟
قواعد اصلی قصهگویی در سینمای کودک و بزرگسال تفاوتی ندارند. ایده خوب بهتنهایی کافی نیست. باید ببینیم چقدر ظرفیت ماجرا ساختن دارد. گاهی ایدهای خیلی جذاب است، اما بعد از چند دقیقه چیزی برای ادامه دادن و حرفی برای گفتن ندارد. گاهی هم یک موقعیت ساده میتواند قصهای بسازد که تا مدتها در ذهن بماند.
من معتقدم مخاطب کودک را نباید دستکم گرفت. تخیل، شوخی و هیجان مهماند، اما جای داستان را نمیگیرند. قصه باید آنقدر جذاب باشد که کودک بخواهد بداند بعدش چه اتفاقی میافتد. ماندگاریاش هم از جایی شروع میشود که ماجرا تمام شده، اما چیزی در ذهن او هنوز ادامه دارد.
شما بهعنوان مدرس فیلمنامهنویسی، مهمترین ضعف هنرجویانی را که به نوشتن برای کودک و نوجوان علاقه دارند، در چه میبینید؟ آیا مشکل بیشتر در ایدهپردازی است، شناخت مخاطب، ساختار درام یا بازنویسی؟
مشکل اصلی هنرجوها این است که گاهی فکر میکنند داشتن یک ایده خوب یعنی رفتن نصف راه؛ درحالیکه تازه اول راهاند. اینکه بتوانی از یک ایده، موقعیت بسازی، شخصیتت را درگیر کنی و ماجرا را به جایی برسانی که مخاطب بخواهد دنبالش کند، کار اصلی است.
نکته دیگر این است که بعضیها کودک را از بیرون میشناسند؛ یعنی بیشتر براساس تصور خودشان از کودکی مینویسند تا تجربه و جهان واقعی بچهها. نتیجهاش هم معمولاً شخصیتهایی است که بیشتر حرف نویسنده را میزنند تا اینکه زندگی خودشان را داشته باشند. فیلمنامهنویسی سینمای کودک
البته بازنویسی هم مسئله مهمی است. خیلی وقتها متن اول را تمامشده فرض میکنیم؛ درحالیکه نوشتن تازه از آنجا جدی میشود که بفهمیم کجای قصه کار نمیکند.
چرا در سینمای کودک و نوجوان، گاهی پیام و هدف تربیتی بر قصهگویی اولویت پیدا میکند؟ آیا این رویکرد از سیاستگذاری فرهنگی میآید، از نگاه بزرگسالانه نویسنده یا از انتظار نهادهای سفارشدهنده؟
هر سه عامل دخیلاند؛ هم نگاه نهادهای سفارشدهنده، هم نگاه بزرگسالانه نویسنده و هم گاهی ضعف در قصهگویی. ما معمولاً از قبل میدانیم میخواهیم چه چیزی به بچهها بگوییم، بعد دنبال قصهای میگردیم که آن حرف را به آنها منتقل کند. درحالیکه به نظرم باید برعکس باشد: اول قصه را پیدا کنیم و بعد اجازه بدهیم معنا از دل اتفاقات و انتخابهای شخصیتها بیرون بیاید.
من با تربیت و اخلاق در سینمای کودک مخالف نیستم؛ با این مخالفم که داستان را فدای پیام کنیم. اگر شخصیت فقط قرار است در پایان به نتیجهای برسد که ما از اول برایش تعیین کردهایم، دیگر چه جایی برای کشف، اشتباه و غافلگیری باقی میماند؟ کودک قرار نیست پای درس ما بنشیند؛ باید وارد داستان شود، با شخصیتها زندگی کند و خودش به چیزی برسد. به نظرم این تفاوت کوچکی نیست.
فیلمنامه تا چه اندازه در تصمیمگیری برای تولید فیلم کودک و نوجوان تعیینکننده است؟ آیا تهیهکنندگان و سرمایهگذاران حاضرند برای توسعه ایده، پژوهش، نگارش و بازنویسی زمان و هزینه صرف کنند؟
فیلمنامه باید یکی از اصلیترین معیارهای تصمیمگیری برای تولید باشد، اما در عمل همیشه اینطور نیست. گاهی ایدهای جذاب داریم و تصور میکنیم بقیه چیزها در جریان تولید حل میشوند؛ درحالیکه ایده خوب الزاماً فیلمنامه خوب نمیسازد. فیلمنامهنویسی سینمای کودک
فیلمنامه به زمان و پژوهش و بازنویسی نیاز دارد. باید فرصت داشته باشیم بفهمیم کجای قصه کار نمیکند، شخصیت کجا جان نمیگیرد و چرا مخاطب باید ماجرا را تا پایان دنبال کند. اگر این فرصت را ندهیم، ممکن است هزینهای چندبرابر برای ساخت فیلمی بپردازیم که مشکلش از همان ابتدا در قصه بوده است.
البته مسئله فقط پول نیست؛ نوع نگاه تهیهکننده هم مهم است. تا وقتی فیلمنامه را نه بهعنوان قلب فیلم، بلکه صرفاً مرحلهای برای رسیدن به تولید ببینیم، نباید انتظار داشته باشیم با ایدههای خوب، الزاماً فیلمهای خوبی بسازیم.
برای اینکه فیلمنامههای کودک و نوجوان از نظر کیفیت داستانگویی با سلیقه و تجربه مخاطب امروز همراه شوند، چه تغییراتی در نگاه نویسندگان، مدیران فرهنگی و تهیهکنندگان ضروری است؟
اول باید بپذیریم که بچههای امروز را با خاطرات کودکی خودمان نمیشود شناخت. جهانشان عوض شده و ما هم باید جهان آنها را جدیتر بشناسیم؛ نه اینکه فقط چند نشانه از زندگی امروز را به قصههای قدیمیمان اضافه کنیم. فیلمنامهنویسی سینمای کودک
نویسنده باید بیشتر از آنکه نگران پیام فیلمش باشد، نگران قصهاش باشد. تهیهکننده باید برای پرورش و بازنویسی فیلمنامه وقت بگذارد و مدیر فرهنگی هم بهجای تعیین اینکه فیلم چه حرفی باید بزند، امکان ساختن قصههای متنوع و تجربههای تازه را فراهم کند.
به نظرم مهمترین تغییر این است که کودک را مخاطبی برای آموزش دادن نبینیم؛ او را انسانی بدانیم که میشود برایش قصهای جدی، جذاب و پیشبینیناپذیر تعریف کرد.
آیا آینده فیلمنامهنویسی کودک و نوجوان را باید در بازگشت به الگوهای موفق گذشته جستوجو کرد، یا در پیدا کردن زبان و روایتهای تازه برای نسل جدید؟ چگونه میتوان از تجربههای گذشته استفاده کرد، بیآنکه به تکرار آنها رسید؟
نه باید به گذشته برگردیم و نه به اسم نوآوری، گذشته را کنار بگذاریم. باید بفهمیم آن فیلمها چه داشتند که هنوز در خاطرمان ماندهاند. اگر فقط ظاهرشان را تکرار کنیم، چیزی جز نسخههای کمجانتر آنها نمیسازیم. هر نسلی جهان خودش را دارد و قصههای خودش را میخواهد. ما باید از تجربههای گذشته، قصهگویی یاد بگیریم، نه اینکه همان قصهها را دوباره تعریف کنیم. فیلمنامهنویسی سینمای کودک
مسئله این نیست که قصههای قدیمی را چطور دوباره بسازیم؛ مسئله این است که امروز چه قصهای داریم که واقعاً ارزش تعریف کردن داشته باشد.
در انیمیشنهای کودک و نوجوان به جای موقعیت و کنش خاص، هرجایی که در بیان مفهوم ناتوانیم، از فضای موزیکال استفاده میکنیم. این ضعفی است که در همه فیلمها دیده میشود. ضعف دیگر در شخصیتپردازی است. ضعف دیگر این است که تولیدکنندگان براساس مخاطب کودک امروز تولید نمیکنند و نگاهی از بالا به پایین دارند. این ایرادها هر سال در رسانهها مطرح شده و در عین حال، هر سال هم در تولیدات دیده میشود. به نظر شما اینها واقعا ایرادهای لاینحل است؟ یا ذهن ما دچار کلیشهسازی شده و ایراد فراتر از اینهاست؟
این ایرادها واقعیاند؛ اما مسئله این است که چرا با وجود تکرارشان در نقدها و گفتوگوهای هر سال، همچنان در تولیدات با آنها مواجهیم. شاید لازم باشد از مرحله تشخیص عبور کنیم و ببینیم این ضعفها دقیقاً از کجا میآیند و چه سازوکاری آنها را بازتولید میکند. فیلمنامهنویسی سینمای کودک
مثلاً استفاده از موسیقی در پویانمایی بهخودیخود ضعف نیست. مسئله زمانی شروع میشود که موسیقی جای موقعیت دراماتیک و کنش شخصیت را بگیرد؛ یعنی جایی که نویسنده نمیتواند اتفاقی بسازد یا موقعیتی را پیش ببرد، با یک قطعه موزیکال از آن عبور میکند. در شخصیتپردازی هم مسئله صرفاً کمبود ویژگیهای شخصیتی نیست؛ مهم این است که شخصیت خواستهای داشته باشد، در موقعیت قرار بگیرد، انتخاب کند و با پیامد انتخابش روبهرو شود. شخصیت را بیشتر از آنکه با توصیف بشناسیم، با کنش میشناسیم. فیلمنامهنویسی سینمای کودک
اما به نظرم مسئله عمیقتر، نوع نگاه ما به مخاطب کودک است. وقتی از ابتدا برای خودمان مشخص کردهایم که کودک باید چه چیزی یاد بگیرد یا به چه نتیجهای برسد، ناخودآگاه همه اجزای داستان را در خدمت آن نتیجه قرار میدهیم. در این وضعیت، شخصیت استقلالش را از دست میدهد و قصه به ابزاری برای انتقال پیام تبدیل میشود. این همان جایی است که نگاه از بالا به پایین، حتی بدون نصیحت مستقیم، در ساختار اثر خودش را نشان میدهد.
بااینحال، فکر نمیکنم این مشکلات لاینحل باشند. تداومشان بیشتر نشان میدهد که نقدهای ما لزوماً به تغییر در فرایند تولید منجر نشدهاند. ما از ضعف فیلمنامه حرف میزنیم، اما آیا برای توسعه ایده، آزمودن موقعیتها و بازنویسی متن فرصت کافی در نظر میگیریم؟ از نشناختن مخاطب میگوییم، اما آیا واقعاً جهان و تجربه زیسته کودکان امروز را مطالعه میکنیم؟
البته نباید همه مسئولیت را متوجه نویسنده دانست. نظام سفارش، محدودیتهای تولید و نگاه مدیران فرهنگی هم در شکلگیری این وضعیت مؤثرند.
به نظرم مسئله فقط این نیست که هر سال همان ایرادها را در فیلمها میبینیم؛ مسئله این است که چرا این ایرادها به بخشی از عادتهای تولید تبدیل شدهاند. تا وقتی این سازوکار را نشناسیم، نقدهایمان هم ممکن است به تکرار همان حرفهای آشنا محدود بمانند.