به گزارش اصفهان زیبا؛ سید ابراهیم رضیان تنها ۱۷ سال داشت که راهی جبهه شد. جوانی باهوش، اهل مطالعه، مهربان و فداکار که پیش از آنکه در میدان نبرد اسلحه به دست بگیرد، در خانه تکیهگاه مادر، پدر و خواهرانش بود. او رفت تا از سرزمینش دفاع کند؛ اما بازگشتی در کار نبود. پنجم مهرماه خبر شهادتش را به خانواده رساندند؛ خبری که با مفقودالاثرماندن و بازنگشتن حتی پلاکش، به انتظاری طولانی تبدیل شد.
حالا سالها از آن روزها گذشته است؛ اما خاطرات برادری که قرار بود سال چهارم دبیرستان را در مدرسه سعدی آغاز کند، هنوز در ذهن خواهرش فاطمه رضیان زنده است. با او به گفتوگو مینشینیم.
از محله عباسآباد تا روزهای مدرسه
سید ابراهیم، یازدهم خردادماه سال ۱۳۴۳ در خیابان اردیبهشت محله عباسآباد اصفهان به دنیا آمد. پدرمان راننده تاکسی و مادرمان خانهدار بود. ابراهیم نخستین فرزند خانواده و نور چشم پدر و مادرم بود.
دوره ابتدایی را در مدرسه ادب گذراند، راهنمایی را در مدرسه شمس به پایان رساند و برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان سعدی شد و در رشته ریاضی و فیزیک درس خواند.علاقه زیادی به مطالعه داشت و از هوش سرشاری برخوردار بود. همیشه نمرات خوبی میگرفت و از نظر درسی و اخلاقی دانشآموز موفقی بود. مادرم همیشه میگوید:«من هیچوقت به خاطر مشکل درسی یا اخلاقی سید ابراهیم به مدرسه نرفتم؛ هر بار که مرا به مدرسه دعوت میکردند، برای تقدیر و تشویق از او بود.»به مجلههای دانشمند، علاقه زیادی داشت و مطالبی را که درباره خلبانی منتشر میشد، جمعآوری میکرد. کتابهای شهید مطهری را میخواند و در کنار درس و مطالعه، به ورزش بسکتبال علاقهمند بود و در تیم ورزشی مدرسه بازی میکرد.
برادری که تکیهگاه مادر بود
من حدود پنج سال از ابراهیم کوچکتر بودم؛ وقتی حدود ۱۲ سال داشت، حرفه آرایشگری را یاد گرفت.این مهارت بعدها در جبهه هم به کارش آمد و موهای رزمندگان را کوتاه میکرد.
در میان اعضای خانواده و فامیل محبوبیت خاصی داشت و دلیل این محبوبیت بیشتر به رفتار متواضعانه، مهربانی و گذشت او برمیگشت. هیچوقت خودش را از دیگران بالاتر نمیدید و در هر شرایطی هوای اطرافیانش را داشت.
بعد از انقلاب، به دلایلی مجبور شدیم خانه پدربزرگ پدری را تخلیه کنیم و به منزل مادربزرگ مادریام برویم. خانه کوچک بود و فقط یک اتاق خواب داشت. ابراهیم در تمام مدتی که آنجا زندگی میکردیم، حاضر نشد در آن اتاق بخوابد و شبها در آشپزخانه میخوابید تا بقیه اعضای خانواده راحتتر باشند.
خیلی وقتها وقتی با مادرم به خانه برمیگشتیم، میدیدیم که ابراهیم پیش از آمدن ما ماشین لباسشویی را روشن کرده و لباسها را شسته است؛ حتی ناهار را هم پخته بود. واقعا کمکحال مادرم بود و نمیگذاشت تمام بار مسئولیت خانه بر دوش او باشد.
دفترهایی که برای خواهرش دیرتر تمام میشدند
ابراهیم با همه مهربان بود؛ اما نسبت به من توجه و محبت خاصی داشت. خیلی باگذشت بود و همیشه سعی میکرد چیزی کم نداشته باشم. وقتی به مدرسه میرفتم، تلاش میکرد از لوازمالتحریر خودش کمتر استفاده کند تا بتواند آنها را برای من نگه دارد؛ مثلا تمام خطهای دفترش را مینوشت و بین نوشتههایش خط خالی نمیگذاشت تا دفترش دیرتر تمام شود. به این ترتیب، دفتر دیگری که داشت به من میداد.
از روزهای انقلاب تا تصمیم رفتن به جبهه
در جریان انقلاب و اتفاقاتی که میافتاد مدارس تعطیل شد. ما هم از فرصت تعطیلی مدارس استفاده کردیم و همراه خانواده به تهران و منزل داییام رفتیم. آن زمان تصور میکردیم فقط اصفهان درگیر حوادث انقلاب است؛ اما وقتی به تهران رفتیم، دیدیم آنجا هم اوضاع بسیار آشفته و شلوغ است.
ابراهیم از این فرصت استفاده و تقریبا هر روز در تظاهرات خیابان دانشگاه شرکت میکرد. داییام که نگران بود اتفاقی برای او بیفتد، پیشنهاد داد به اصفهان برگردیم تا خطری متوجه برادرم نشود.سال ۱۳۶۰ بود که ابراهیم با شرکت در برنامههای مسجد، موضوع حضور در دورههای آموزشی را با مادرم مطرح کرد. پدر و مادرم از صحبتهایش حدس زدند که قصد رفتن به جبهه را دارد.پدرم اصلا راضی نبود که ابراهیم به جبهه برود.
او هم از مادرم خواست واسطه شود و با پدر صحبت کند. بالاخره با اصرار و پیگیریهای ابراهیم، رضایت پدر هم جلب شد.یک دوره آموزشی فشرده در بسیج مسجد کازرونی گذراند و بعد از آن عازم جبهه شد. آن زمان فقط ۱۷سال داشت.
لباس نظامی گشادی که مادر اندازه کرد
وقتی به تصمیم رفتن گرفت، یک دست لباس نظامی برای خودش آورد. لباسها برایش گشاد بود. آنها را به مادرم داد تا اندازه کند. مادرم خیلی اصرار داشت که نرود؛ اما ابراهیم تصمیمش را گرفته بود و دیگر چیزی نمیتوانست نظرش را عوض کند.
هنوز از خانه نرفته، دلمان برایش تنگ شده بود. شب دوباره به خانه برگشت؛ سفرشان به تعویق افتاده بود و قرار شد یک روز بیشتر کنار خانواده بماند. فردای آن روز راهی جبهه شد. در مدتی که در جبهه حضور داشت، دو نامه هم برایمان فرستاد.شهریورماه بود که با منزل یکی از اقواممان که در همسایگی ما بود، تماس گرفت و از مادرم خواست برای سال تحصیلی جدید، او را ثبتنام کند. مادرم هم کارهای ثبتنام او را برای ورود به سال چهارم دبیرستان سعدی انجام داد؛ بیآنکه بداند قرار نیست فرزندش پشت نیمکتهای مدرسه بنشیند.
پنجم مهر؛ خبری که با انتظار همراه شد
مدتی از ابراهیم خبری نداشتیم. وسایلش را به منزل عمویم برده و تحویل داده بودند تا در فرصت مناسبی به خانواده اطلاع بدهند که او شهید شده است. هیچ اثری از پیکرش پیدا نشده بود؛ حتی پلاک شناساییاش هم بازنگشت. ابراهیم در عملیات ثامنالائمه، آرپیجیزن بود. پنجم مهرماه در محور آبادان به شرق کارون باید از روی پلی عبور میکردند؛ اما دشمن پل را منفجر میکند و رزمندگان درون آب میافتند و به شهادت میرسند. برادرم هم همانجا مفقودالاثر شد.
مادری که پس از شنیدن خبر شهادت گریه نکرد
خاطرم هست بعد از شهادت ابراهیم، مادرم به دلیل شوک و اندوهی که به او وارد شده بود، اصلا گریه نمیکرد. بعدها همیشه از صبری صحبت میکرد که در آن روزها خداوند به او عطا کرده بود. حتی یک بار که از دوران کودکی ابراهیم برایمان تعریف میکرد، به یاد بیماری سخت او افتاد. ابراهیم در کودکی به بیماری اوریون مبتلا شده بود. پزشکان تأکید کرده بودند که نباید راه برود؛ اما چون خیلی کوچک بود، به این توصیه توجه نکرده و راه رفته بود. پس از آن تب شدیدی کرد. پزشکان از بهبودش قطع امید کرده بودند و معتقد بودند عفونت وارد خونش شده است.
مادرم تا صبح بالای سرش بیدار ماند و با نذر و نیاز از خدا خواست فرزندش را به او برگرداند. دعایش مستجاب شد و ابراهیم دوباره به زندگی بازگشت. سالها بعد، وقتی خبر مفقودالاثرشدن و شهادتش را آوردند، مادرم میگفت: «واقعا نمیدانم خداوند چطور چنین صبری به من داد که توانستم داغش را تحمل کنم.»
وصیتی که هنوز در زندگیام جاری است
از وصیتنامه ابراهیم، بیش از هر چیز سفارش او به من و خواهرم درباره حجاب در خاطرم مانده است. او در وصیتنامهاش تأکید کرده بود که در هر زمانی با حجاب فاطمی مأنوس باشیم. این سفارش برای من فقط یک جمله در وصیتنامه برادرم نبود؛ یادگاری از او بود که تلاش کردم تا امروز به آن عمل کنم و همچنان به آن پایبند باشم.