به گزارش اصفهان زیبا؛ کمد لباسهای کوچک لیانا بوی غربت میدهد؛ بوی پیراهنی چیندار که هیچوقت فرصت نشد بپوشد و با آن شمع تولد سهسالگیاش را در کنار پدر فوت کند. روی تقویم رومیزی خانه، روز دوازدهم اسفندماه برای همیشه خشکیده است؛ روزی که قرار بود پدر با هدیهاش، لیانا را در جشن تولدش غافلگیر کند و خستگی چند ماه دود و باروت را با صدای خندههای او از تن بتکاند. اما همان روز در پدافند هوایی سایت هستهای اصفهان، زمان روی ساعت «نُه و سیوهفت دقیقه» متوقف شد؛ درست در لحظهای که موشک دشمن، دکل مخابراتی چسبیده به اتاق فرماندهی را شکافت و سقف آنجا را بر سر مردی آوار کرد که حاضر نشده بود پناهگاهش را حتی یک گام از آسایشگاه سربازانش امنتر کند. حالا نزدیک به هشت ماه ماه از آن سهشنبه تلخ میگذرد و «فریبا عباسی»؛ همسر سرهنگتمامِ شهید «یاسر طاهری»، در میان انبوهی از خاطرات پانزده سال خدمتِ او، رد پای مردی را مرور میکند که تا آخرین نفس، جانش را سپر آرامش دیگران کرد.
آن دوازده روز جنگ، برای من فقط گذرِ کند و نفسگیرِ ثانیهها نبود؛ انگار زمان کش میآمد و هر دقیقه، قدِ یک سال به درازا میکشید. من بودم و دو چشم نگران به آسمان و دو کودکی که سایه امن پدرشان را جستوجو میکردند. حتما برای یاسر هم سخت گذشته بود؛ در دل آتش و زیر بارانی از خطر که هر آن احتمال داشت فرود بیاید. اما وقتی برگشت، از خستگی لب تر نکرد. حتی کلمهای از بیخوابیهای ممتد و دلهرههای میدان نگفت. چشمانش برق میزد و تمام وجودش سرشار از خوشحالی این بود که توانسته در حساسترین روزها و در دفاع از حریم شهر، مثمرثمر واقع شود. من تا آن روز خبر از حساسیت شغل همسرم نداشتم و اینکه نقش اول در جنگ دوازده روزه در اصفهان با او بوده است. یاسر بعد از جنگ دوازده روزه مدام از آن روزها میگفت و با افتخار تعریف میکرد که چگونه پدافند پای کار ایستاد و ریزپرندهها را در هوا شکار کرد؛ از لحظهای میگفت که پهپاد پیشرفته «هرمس ۹۰۰» با هوشیاری بچههایش سرنگون شد. یاسر عاشق این لباس بود؛ لباسی که با ایمان و عشق به تن کرده بود و حالا ثمره سالها تلاشش را در آن میدید.
یاسر بیش از پانزده سال بود که در پدافند هوایی سایت هستهای اصفهان خدمت میکرد. از همان سال ۱۳۸۷ که از دانشگاه فارغالتحصیل شد البته به جز دو سالی که (بین سالهای ۱۳۹۷ تا ۱۳۹۹ ) به بندر طاهری در حوالی عسلویه اعزام شد. من در آن دو سال هم تاب نیاوردم در اصفهان بمانم؛ تیرماه بود و گرما بیداد میکرد، تازه اسبابکشی کرده بودیم، اما به او گفتم پا به پایت میآیم تا در غربت جنوب، تنها نباشی. پس از بازگشت دوباره به اصفهان، یاسر دوباره پا در پدافند هوایی سایت هستهای گذاشت و مراتب خدمت را یکی پس از دیگری پیمود؛ از فرماندهی آتشبار و سامانه اسکایگارد گرفته تا ریاست عملیات و در این دو سال اخیر که فرماندهی کل گردان سایت پدافند انرژی هستهای بر دوشش بود.
مرخصی ده روزهای که ده دقیقه هم نشد
پس از آن روزهای پرالتهاب جنگ دوازه روزه، اسفند از راه رسید. یاسر اساسا اهل تعطیلی و فراغت نبود؛ حتی جمعهها و مناسبتهای تقویمی، فکر و ذکرش در محل کار و میان نیروهایش میگذشت. آخرین باری که توانسته بودیم چند روزی فارغ از دغدغههای کار کنار هم باشیم، به شهریورماه برمیگشت؛ سفری کوتاه به مشهدالرضا در ایام شهادت حضرت و رحلت پیامبر(ص) که مرخصیاش به سختی جور شد. از آن روز تا اوایل اسفند، او بدون حتی یک روز مرخصی، بیوقفه سَرِ پُست بود. عصر جمعه، هشتم اسفندماه، وقتی کلید در قفل چرخید و یاسر وارد خانه شد، نگاهش جور دیگری بود. خستگی در تنش دویده بود، اما لبخندی دلنشین به لب داشت. رو به من کرد و گفت: «اگه بدونی چه خبره، خیلی خوشحال میشی! بالاخره ده روز مرخصی گرفتم.» خانه انگار غرق در خوشحالی شد. آنقدر شاد شدیم که حد نداشت. با همان خستگی شیرین میگفت: «عین این ده روز میخوام کنارتون باشم، همه کارهای عیدت رو انجام بدم تا دستتنها نباشی.» هرچند پیش از آن تا حدودی کارهای خانه را با هم پیش برده بودیم، اما شنیدن اینکه قرار است ده روز کامل کنارمان نفس بکشد، معجزه بود. خودش میگفت: «انقدر خستهام که احساس میکنم در این ده روز باید بهاندازه ده سال بخوابم و خستگی درکنم.»
صبح شنبه، نهم اسفند وقتی آماده رفتن به مدرسه و کلاس درس شدم، یاسر بلند شد و گفت: «امروز روز اول مرخصی منه، بذار من برسونمت.» با تمام وجود مخالفت کردم. گفتم: «تو تازه از دیشب آرامش پیدا کردی، بخواب و استراحت کن، من خودم میرم.» خداحافظی کردم و رفتم، غافل از آنکه تقدیر، بازی دیگری در آستین دارد. حوالی ساعت نه یا نه و نیم صبح، در مدرسه زمزمههایی پیچید؛ خبر آمد که تهران را زدند و جنگی تازه آغاز شده و آسمان ایران دوباره ناآرام است. در آن همهمه و اضطراب، دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. با خود عهد بستم تحت هیچ شرایطی به یاسر زنگ نزنم؛ میترسیدم اگر زنگ بزنم بگوید «مرخصی تمام شد و من باید بروم». از سوی دیگر، تمام وجودم تمنا میکرد که گوشی تلفنم زنگ نخورد. اما دلشوره دست از سرم برنمیداشت. تلفن همراهم را روی حالت پرواز گذاشته بودم تا صدای هیچ زنگی رشته امیدم را پاره نکند. تا اینکه مدیر مدرسه شتابان وارد اتاق شد و گفت: «خانم عباسی، همسرتان مدام با مدرسه تماس میگیرد و میگوید گوشیتان در دسترس نیست، لطفاً هرچه سریعتر با ایشان تماس بگیرید.»
دستانم بیرمق شد. تلفن را از حالت پرواز خارج کردم. هنوز صفحه روشن نشده بود که شمارهاش افتاد. دکمه تماس را زدم، صدای پرعجله و قاطع یاسر در گوشم پیچید: «فقط سریع خودت رو برسون خونه، من باید همین الان برم!» نفسم در سینه حبس شد. پشت خط هیچ نگفتم؛ به سرعت راهی مدرسه پسرم شدم، ابوالفضل را برداشتم و سراسیمه به سمت خانه رفتم. وقتی به خانه رسیدم، دیدم لباس نظامی بر تن کرده و آماده رفتن است. به سیمای مصممش نگاه کردم؛ هیچ رد پایی از تردید در چهرهاش نبود. جلو رفتم، نگاهم ملتمسانه شد، گفتم: «میشه نری؟ نه به خاطر من، به خاطر این بچهها نرو… تو هنوز مرخصی داری.»
یاسر با همان وقار و نگاه نافذش برگشت و نگاهم کرد. کلامش مثل پتک بر سرم فرود آمد: «من فرمانده اون منطقهام؛ انتظار این کار رو از من نداشته باش. همین الانم دیر شده و باید برم.» آرام گفتم: «یاسر، تازه یک ساعته که جنگ شروع شده، کمی صبر کن…» برافروخته شد و گفت: «اصلاً حرفش رو نزن! من بیستویک ساله که از این مملکت حقوق گرفتم دقیقاً برای چنین روزهایی. روزهای بحران و حادثه.»
قرآن را برداشتم تا طبق رسم همیشگی از زیر کلامالله ردش کنم و آب پشت سرش بریزم. اما تا دستم بالا آمد، قرآن را گرفت و گفت: «من باید شما را به این قرآن بسپارم…» حتی فرصت نداد حرف دیگری بزنم. انگار هر ثانیه توقف داشت برایش گران تمام میشد. گفتم: «نذار حسرت بدرقهات تو دلم بمونه!» یاسر خم شد، قرآن را داد دست لیانا، صورتش را بوسید و رفت. شتاب گامهایش امان نمیداد. فورا برایش پیام فرستادم: «کاش دستکم چند دقیقه میایستادی، دخترت رو بغل میکردی و آرومش میکردی، بعد میرفتی… این بچه داره پرپر میزنه.» بلافاصله پاسخش آمد: «اگه بدونی چقدر کار روی سرم ریخته و چقدر عجله دارم… تو آرومش کن. هر وقت گریهاش بند اومد، بهم زنگ بزن.»
آخرین کلماتم را با اشک برایش نوشتم: «یاسر، توی تمام دغدغهها و شلوغیهای این جنگ، ما رو فراموش نکن. اگه پیام دادم و نتونستی جواب بدی، فقط یه تکزنگ بهم بزن تا بدونم زندهای و بتونم تو این زندگی سرپا بشم.… لطفا یه تکزنگ رو از من دریغ نکن.» پاسخش مرهمی کوتاه بود: «باشه، حتماً.» رفت… و آن رفتنِ نهم اسفند، آخرین تصویری شد که از قامت ایستادهاش در قاب چشمانم ثبت شد.
وعده تولد و پرواز در سحرگاه دوازدهم اسفند
سه روز در التهاب صدای خمپاره، غرش هواپیماها و دلهرههای بیپایان سپری شد. یاسر هرازگاهی تماسی کوتاه میگرفت. تولد لیانا سهشنبه؛ دوازدهم اسفند بود و ما به امید آمدن پدرش در تدارک جشن تولد بودیم. روز دوشنبه وقتی تلفنی صحبت میکردیم، گفتم: «یاسر جان، فردا دوازدهم اسفند تولد لیاناس، اگه برات مقدوره و موقعیت اجازه میده، فردا صبح برای چند ساعت بیا تا کنارش باشی.» ساعت پنج صبحِ دوازدهم اسفند، بعد از اذان صبح و در همان گرگومیش، پیامش گوشیام را روشن کرد: «چشم، تمام تلاشم رو میکنم. دیشب کادوی لیانا رو هم تهیه کردم. حتما میام تا سورپرایزش کنم، اصلا نگران نباشید.» ساعت هشت صبح دلشوره مثل خوره به جانم افتاد. گوشی را برداشتم و تماس گرفتم. صدایش آرام و پر از طمأنینه بود. گفتم: «یاسر، تو رو خدا حتما میای؟ من امروز دلشورهای عجیب دارم.» با خندهای آرام گفت: «چرا انقدر نگرانی آخه؟» گفتم: «جنگه یاسر… مگه میشه نگران نبود؟ فقط به خاطر دل دخترت بیا.» تاکید کرد: «حتما میام، اما به بچهها چیزی نگو، بذار بیخبر بیام تا خوشحالتر بشن.»
ابوالفضل و لیانا از شدت ذوق و حدس آمدن پدر، مدام زنگ آیفون را میزدند و به حیاط سرک میکشیدند تا در را برای آمدنش باز کنند. من مانده بودم در برزخِ امید و اضطراب. ساعت ده صبح شد؛ اما خبری از یاسر نشد. گوشی را برداشتم و شمارهاش را گرفتم. بوق خورد، اما جواب نداد. عادت داشت وقتی نمیتوانست جواب بدهد، رد تماس کند اما حتی رد تماسی هم نداد. گوشی بوق میخورد و پاسخی نمیآمد. پیام دادم: «یاسر کجایی؟ اطراف ما رو دارن میزنن، چرا خبری ازت نیست؟ دلم آشوبه…»
از ساعت ده تا دوازده ظهر، گوشی از دستم جدا نشد. انگشتانم روی نام یاسر قفل شده بود و دیوانهوار شماره میگرفتم. خواهرم تاب نیاورد؛ گوشی را به زور از دستم کشید و گفت: «یه لحظه امان بده! شاید از پادگان بخوان باهات تماس بگیرن، اگه خطت اشغال باشه چهکار کنن؟» راست میگفت. نزدیکیهای ساعت یک بعدازظهر بود که تلفن خانه به صدا درآمد. از محل خدمت همسرم بود. «آقای طاهری در جریان ماموریت مجروح شدن، خواستیم اطلاع بدیم که نگران حالشون نباشید.»
اما من تا ته خط را خواندم. سالها اخبار و روایتهای جنگ را خوانده و شنیده بودم. میدانستیم واژه «مجروح» در این مکالمات یعنی چه. دلم فروریخت و مغزم توان پذیرش آن را نداشت. در یک لحظه، تمام صحنههای کربلا پیش چشمانم رژه رفت. «یاسر و بچههایش روزهدار بودند… خدایا، با لب تشنه؟» نگاهم به لیانای سه سالهام افتاد و یاد حضرت رقیه افتادم. یاد دعایی که همسرم همیشه بعد نمازهایش میخواند «اللهم الرزقنا شفاعه الحسین». حتی صدای همسرم موقع خواندن این دعا توی سرم میپیچید. نمیخواستم بپذیرمش. حتی حالا که بیش از هفت ماه و اندی از آن روز سیاه میگذرد و من هنوز رفتنش را باور نکردهام.
فرماندهِ به تمام معنا
روزهای بعد از شهادت یاسر، یکی از دوستان نزدیکش تعریف میکرد: «شب قبل از شهادت، یاسر بعد از افطار، لباس نظامیاش را درآورد و یک تیشرت راحت به تن کرد. به شوخی به او گفتیم: جناب سرهنگ، امشب چه تیپی زدی، خیر باشه…! گفت: امشب تولد دخترمه… جسمم اینجاست، اما روح و دلم توی خونه، پیش دخترمه. بعد یاسر برای تکتک بچهها با دستان خودش میوه پوست کند و یک به یک به ما تعارف کرد. همه به او تبریک میگفتند، اما یاسر آن شب حس عجیبی داشت که برای ما قابل درک نبود.»
سحر دوازدهم اسفند، بعد از صرف سحری، یاسر در اتاق فرماندهی رو به بچهها میکند و میگوید: «من خیلی خستهام، میخوام چند دقیقهای دراز بکشم.» و بعد همانجا روی زمین سفت و خاکی کف اتاق فرماندهی دراز میکشد. همرزمانش میگویند: «بلند شو برو در آسایشگاه استراحت کن.» جواب میدهد: «نه، نمیخوام عمیق بخوابم؛ میخوام روی همین زمین بخوابم تا هوشیاریم حفظ بشه.» یکی از همرزمانشان با این وجود میرود و از روی دلسوزی، پتویی سبک روی یاسر میاندازد. یاسر اما بلافاصله چشمانش را باز میکند، پتو را پس میزند و میگوید: «چرا پتو آوردی برادر؟ اینطوری خوابم سنگین میشه…»
آن شب یاسر به تمام بخشهای یگان، از آسایشگاه سربازان گرفته تا سنگرهای نگهبانی سرکشی میکند، به سربازها روحیه میدهد و سعی میکند با شوخی و لبخند، اضطراب جنگ را کمتر کند. همرزمانش میگفتند یاسر به لحاظ مسائل امنیتی همان روز نخست جنگ، تمام بخشهای حساس و آسیبپذیر سایت را جابهجا کرده بود و آسایشگاهها و مراکز تجمع نیرو را تغییر داده بود اما تنها جایی را که هرگز حاضر نشد جابهجا کند، اتاق فرماندهی خودش بود. بعضی به او اعتراض کرده بودند که: «آقای طاهری لااقل جای اتاق خودتان را هم تغییر دهید!» یاسر اما پاسخش، پاسخ عجیبی میشود «دلم نمیاد لحظهای به دل این سربازها و همرزمانم استرس و ترس راه پیدا کنه. من فرماندهِ این گردانم؛ اگه من اتاقم رو جابهجا کنم، سرباز جوانی که از فرسنگها دورتر از خانه و خانوادهاش به این نقطه آمده با خود میگوید فرماندهمان ترسیده و پشت ما خالی شده است. من تکتک این سربازان را مثل پسران خودم میبینم و راضی نمیشم خم به ابرویشان بیاید.»
یاسر صبح روز شهادتش، پس از آخرین تماس تلفنی با من در ساعت هشت و نیم صبح، به اتاق فرماندهی میرود تا پروندههای ترخیص تعدادی از سربازان منقضیخدمت را امضا کند؛ به بچهها گفته بود: «شما کارتان تمام است، زودتر ترخیص بشید و پیش خانوادههاتون برگردید، اینجا جنگه و مادرهاتون چشمانتظارن.» درست در ساعت نه و سیوهفت دقیقه، موشک دشمن دکل مخابراتی چسبیده به اتاق فرماندهی را هدف میگیرد و دیوارهای اتاق بر سر یاسر آوار میشود. یاسر دقیقا یک ساعت پس از آخرین گفتوگویمان به شهادت میرسد!
لالایی مُلک و الرحمن در معراج فریدن
چهارشنبه؛ فردای روز شهادتش، قرار بود پیکر یاسر و چند تن از شهدای دیگر سایت هستهای، از میدان بزرگمهر اصفهان تا گلستان شهدا تشییع شوند. اما شهر هنوز زیر آماج هشدارهای قرمز بود؛ گفتند گلستان شهدا امنیت ندارد و احتمال حمله وجود دارد. ناچار پیکرها را جداگانه به زادگاههایشان منتقل کردند. یاسر را به فریدن بردند؛ به گلزار شهدای دامنه. خانوادهاش خواستند که پیکرش به خاک پاک زادگاهش سپرده شود گرچه دوری مزارش برای من و دو فرزندم بسیار دشوار است.
آن روز در تمام مسیر اصفهان تا فریدن، چفیه و قرآنِ بعد از نمازش روی سینهام بود. تربت کربلا هم در دستم بود و چهل مرتبه سوره مبارکه «مُلک» را بر روی آن خواندم تا موقع دفن در کفنش به یادگار بگذارم. وقتی در معراج فریدن تابوتش را پیش رویم گشودند، دنیا برایم متوقف شد. رفتم به سال ۱۴۰۰؛ آن روزی که برادر جوانم را از دست داده بودیم و بیتابی میکردیم، یاسر گفت: «بالای سر میت اینطور بیتابی نکنید؛ روح او در حال پرواز و اوج گرفتن است، با شیون و ناله زنجیر بر پروازش نشوید، بگذارید با آرامش برود.» آنجا، بالای سرتابوت یاسر، فقط همین صدا بود که در سرم میپیچید. برای همین ترجیح دادم بیتابی نکنم و با صدایی رسا و بلند شروع کردم به قرائت سوره «الرحمن»!
آنشب تا پاسی از شب در معراج ماندم و با او دردودل کردم: «یاسر جان، یادت هست سال ۱۳۹۲ وقتی پدرم از دنیا رفت به من گفتی تا من زنده هستم اجازه نمیدم ذرهای بیتکیهگاهی رو احساس کنی؟ تو همسرم بودی، اما بالاتر از آن، امنترین رفیق و پناهِ زندگیام بودی. روزهایی بود که از میدان تیر با صورت و دستهایی آفتابسوخته میآمدی، از فرط خستگی نای ایستادن نداشتی، اما هرچه من میگفتم، نه نمیگفتی؛ میگفتی اولویت اول من شمایید… حالا بگو من بدون این تکیهگاه محکم، چه کنم؟
یاسر همان روز آخر، ساعت هشت صبح در آخرین مکالمهمان گفت: «امروز حس میکنم بوی شهادت میاد، حالا کی لیاقتش رو داشته باشه، خدا میدونه…» کنار پیکرش وقتی یاد این حرف افتادم رو کردم به او و گفتم: «یاسر جان، اگر جز با شهادت از این دنیا میرفتی باید شک میکردم! اما خیلی زود رفتی… ایلیا در سن بلوغ بود و رفیقی مثل تو میخواست، و لیانا هنوز زبان باز نکرده بود برای شنیدن صدایت.»
دلتنگیهای دختر سهساله
امروز در خانه، جای خالی یاسر در ذرهذره هوا نفس میکشد. من که در تمام سالهای زندگی مشترکمان، حتی یک بار هم برای کارهای اداری و خریدهای بیرون از خانه بدون او قدم برنداشته بودم و همهچیز را بر شانه توانمند او میدیدم، حالا باید با دو یادگارش این بار سنگین را به دوش بکشم. اما سختترین لحظه این شش ماه، خستگیهای روزمره یا کاغذبازیهای اداری نیست؛ سختترین لحظه، نگاههای معصوم لیاناست.
دخترم هنوز درک نمیکند که شهادت یعنی چه. بارها در خانه با صدای شیرین کودکانهاش روبهروی عکس یاسر میایستد، ادای احترام نظامی درمیآورد و با شوق فریاد میزند: «سلام بابای شهیدم! سلام قهرمان من! قربونت برم…» اما ثانیهای بعد، با چشمانی پر از اشک به سمتم میآید و میگوید: «مامان، پس بابا کی میاد؟ چرا نمیاد برای من تولد بگیره؟» با اینکه من هنوز جرات نکردم به لیانا بگویم بابا رفته و دیگر برنمیگردد!
یک روز صبح که از خواب پرید، دستم را گرفت و با ذوقی غریب گفت: «مامان، من دیشب خواب بابا یاسر رو دیدم. اومد منو برد پارک، منو گذاشت روی شونههاش، بوسم کرد و گفت: دختر قشنگم، قربونت برم، بابا شهید شده…» خودش میداند پدرش کجاست، اما منطق سه سالگی نمیتواند جای خالیِ دستانی را پر کند که دیگر برای بغل کردنش وجود خارجی ندارد.
با تمام این دردهای سنگین، وقتی پیامهای همرزمان، همرهان و سربازان قدیمی یاسر را میخوانم که برایم از شجاعت و منش او مینویسند، احساس غرور سراپایم را پُر میکند. سربازانش مینویسند: «جناب سرهنگ برای ما یک فرمانده نبود، یک پدر واقعی بود؛ وقتی در پادگان به ما دستوری میداد، به جای تشر، در نهایت احترام ما را قربان خطاب میکرد.» همرزمانش از کاریزمای بینظیر و شجاعت کمنظیرش سخن میگویند؛ مردی که حتی برای آسایش زیردستانش از جان مایه گذاشت.