به گزارش اصفهان زیبا؛ دوازدهم اسفند بود؛ روزی که تقویم خانه برای لیانای سهساله ورق خورد، اما آن روز نه خبری از شمع و کیک بود و نه صدای خندهای که در اتاقها بپیچد. یاسر در میانه آتش و آمادهباشِ خط مقدم پدافند انرژی اتمی اصفهان بود و مادر تصمیم گرفته بود جشنی کوچک برای دخترشان بگیرد؛ شاید پدر مجالی برای مرخصی پیدا کند و خودش چراغ جشن را روشن کند.
دوشنبه، وقتی میان غرش آسمان و هیاهوی میدان، صدای خسته یاسر از پشت خط شنیده شد، همسرش آرام گفت: «یاسر جان، تولد لیاناست. اگر مقدوره و موقعیت اجازه میده، فردا صبح چند ساعتی بیا تا کنارش باشی…» دلتنگی در صدای پدر موج میزد. لیانا شیرینزبانیهای کودکانهاش را آغاز کرده بود و یاسر نمیخواست این لحظهها را از دست بدهد.
ساعت پنج صبحِ دوازدهم اسفند، در همان گرگومیشِ پس از اذان، پیامی کوتاه صفحه گوشی مادر را روشن کرد: «چشم، تمام تلاشم رو میکنم. کادوی لیانا رو هم تهیه کردم. حتما میام تا سورپرایزش کنم، اصلا نگران نباشید.» این پیام، نسیم امیدی بود که دلهرههای سهروزه خانه را شست. مادر در دل قند سابید و تدارک جشنی کوچک را دید؛ لباسی نو در کمد انتظار میکشید و چشمهای لیانا مدام به در دوخته شده بود. همرزمان یاسر در سنگر فرماندهی هم فهمیده بودند فردا روزِ تولد دخترِ فرمانده است؛ برای همین تولد دخترش را تبریک گفته بودند و او با لبخندی از سر شوق و خستگی گفته بود: «خودم اینجام، اما دلم پیش دخترمه…!»
ساعت به هشت و نیمِ صبح رسید. یاسر تماس گرفت؛ صدایش مثل همیشه نبود، خستگیِ شبهای بیخوابی را با مهربانی پوشانده بود: «تمام تلاشم رو میکنم تا به تولد برسم.» و مادر با دلگرمی پاسخ داد: «منتظرت هستیم.» این واپسین کلمات بود؛ آخرین طنین صدایی که در گوش خانه پیچید.
ساعت ۹:۳۷ صبح، دکل مخابراتی نزدیک اتاق فرماندهی هدف قرار گرفت و آتش، خط مقدم را در بر گرفت. در خانه، عقربههای ساعت از ده و یازده گذشتند. تماسها بیپاسخ ماندند و بوقهای ممتد تلفن، آرامآرام بوی فاجعه گرفت. دلهره جای امید را گرفت. یاسر نیامد؛ کادویی که خریده بود هرگز به دستهای کوچک لیانا نرسید و وعده پدر در غبار دود و باروت جا ماند.
روزهای بعد، وقتی خانه پر از سکوت و رفتوآمد شد، لیانا با همان زبان کودکانه میپرسید: «مامان! من تولدمه، بابا هنوز نیومده؟ مگه نمیخواست برام تولد بگیره؟» شمع سهسالگیِ لیانا اما در غیاب پدری خاموش ماند که برای دفاع از آسمان یک میهن، از رسیدن به جشن تولد دخترش بازمانده بود.