به گزارش اصفهان زیبا؛ خورشید تن داغش را پهن کرده است روی زمین. ساعت 9 صبح یک روز گرم تابستانی است و راسته یکی از فرعیهای خیابان کمال پر شده است از مردهای مسن و جوانی که جعبههای رنگورورفته چوبی با محتویات انگشتر، تسبیح وکلید، شلوارها و کفشها را گذاشتهاند روبهرویشان و ایستادهاند.
اینجا سهراه ماهیگیرهاست. سهراهی که در زمان گذشته ماهی می فروختند و هم اکنون شده است پاتوق بساطاندازهای کهنهکار. تا چند ماه بساطیهایی از این دست در میدان امام علی (ع) جمع میشدند؛ اما هماکنون با تعویض مکان آمدهاند به خیابان کمال.
پیرمردی که در کنار یکی از جعبههای انگشتر در آفتاب داغ نشسته است، میگوید: «کاسبی ما همین است من قبلا مغازه داشتم؛ ولی چون نتوانستم اجاره مغازه را پرداخت کنم، به این مکان آمدهام. اینجا فضای خوبی دارد.»
به نظر میرسد آنها مشتریهای زیادی هم دارند. پیرمرد در حالی که میخندد، میگوید: «اگر مشتری نداشتیم که به اینجا نمیآمدیم. همه دلخوشی ما همین مشتریهایی هستند که از خمینیشهر، شهرضا، شهرکرد و اطراف اصفهان به سراغ ما میآیند.»
او دستی به موهای ژولیده نقرهایاش میکشد، آهی از نهادش برمی آورد و زیر لب میگوید: «خدا را شکر میکنم که همین کار را هم میتوانم انجام دهم.»
جعبه انگشترهایش را بالا میآورد و مقابل صورت من میگیرد: «خانم تو رو خدا یکی از این انگشترها را بخرید.» انگشترهایی که با نگینهای درشت و رنگی جا خوش کردهاند لابهلای جعبه و رخ نشان میدهند. اغلب مردانه هستند.
سرم را میچرخانم سویی دیگر. جوانی باصورتی گداخته ایستاده و چند شلوار را آویزان کرده است به یک درخت. خریداری از راه میرسد و جوان شلوارها را بالا و پایین میکند تا مرد خریدار آنها را بپسندد.
کنار او، مردی ایستاده است با چشمهایی سبز، موهایی مجعد و دستهایی چروکیده. یک شلوار مقابل صورت من میگیرد و میگوید: «خانم شما شلوار نمیخواهید؟ زنانه است.»
کم کم بازارچه کوچک محلی شلوغتر میشود، مردی سرش را از ماشین میآورد بیرون: «آقا انگشتر نقره نگین یشمی دارید؟»
چند فروشنده با هم خودشان را میرسانند به ماشین و جعبههایشان را میآوردند مقابل چشم راننده. راننده میگوید: «هیچکدام را دوست ندارم، آنچه من میخواهم شما ندارید.»
فروشندهها سرشان را میاندازند پایین و برمیگردند لم میدهند در سایه درختی که آنجاست. هرازگاهی که از این راسته رد میشوم، هیچگاه ندیدم اینجا خلوت باشد. در بین آنها افرادی هستند که برای خرید مغازه و خانه هم میآیند و با یکدیگر تبادل نظر میکنند.
در کنار آنها پیرمردی است که در این تابستان تنسوز کلاهی پشمی روی سرش گذاشته با شلواری گشاد و کتی بلند که به تنش آویزان شده
است.
کفشهای رنگورورفته و کهنه سوراخسوراخش را کنارش میگذارد و با پای برهنه روی گلیمی فرسوده مینشیند. تسبیحهای رنگارنگ درشت کوتاه و بلند را آویزان کرده است روی شانههایش. انگار مشتریهای اینجا هم مانند فروشندهها خاص هستند.
جلوتر میروم تا با او صحبت کنم. «حاج آقا چند وقت است میآیید اینجا؟» پیرمرد خودش را جمع و جور میکند.
کلاهش را روی سرش جابهجا میکند و میایستد: خانم شما خریدارید؟ این سوال ها برای چیست؟ اگر از طرف شهرداری آمدهاید که بساط ما را جمع کنید به مقصودتان نمیرسید. ما را از میدان امام علی (ع) به اینجا آواره کردهاند.
نزدیک 15 سال است کارم همین است. قبلا که سبزهمیدان بازسازی نشده بود، ابتدای عبدالرزاق بساط میانداختیم؛ کار و بارمان هم سکه بود. حالا که همه چیز تغییر کرده است، کسبوکار ما هم از رونق افتاده است.
مردم بیشتر دوست دارند از مغازهها خرید کنند؛ هر چند میدانند جنس درِ مغازهها گرانتر است تا اینجا. اصلا آدمها عادت کردهاند به اینکه گران بخرند. فکر میکنند چون ما اینجا هستیم جنسمان بنجل است.
حرفهای پیرمرد که تمام میشود، مردی که شاهد صحبتهای اوست نگاهی به من میاندازد و سری تکان می دهد.
در این میان مردی با قامتی بلند و صورتی تکیده مینشیند پای جعبههای تسبیح. یکی از آنها را برمیدارد و دانه دانه میشمرد. «آقا این تسبیح چند؟» پیرمرد سرش را بالا میآورد: «500 هزار تومان.» مثل اینکه قیمتها هم پایین نیست.
مرد میخندد و ادامه میدهد: «سالهاست این بساطیها در این محدوده هستند؛ اما به دلایل مزاحمتهای شهری گاهی نقلمکان میکنند و از اینجا به جاهای دیگری میروند.»
پیرمرد دیگری در حال سر و سامان دادن به تسبیحهایش است که پسر جوانی از راه میرسد: «آقا این تسبیح چقدر است؟» پیرمرد سرش را بالا میآورد: «پسرجان 200 هزار تومان.» جوان تسبیح را در دستهایش میگیرد و میگوید: «خوب است. میخرم.»
گرمای هوا صورتهای آنها را تفتیده کرده است؛ اما دست از کار نمیکشند.
پیرمرد دیگری در میان آنها که توان راه رفتن ندارد، میگوید: «در هفته یک روز از خیابان لاله به این مکان میآیم و سری به دوستانم میزنم و حالشان را میپرسم؛ حتی اگر نخواهم چیزی بخرم ولی دوست دارم بدانم که اینجا چه خبر است. اگر شهرداری منطقه مکان ثابتی را برای آنها در نظر بگیرد، آنها هم از این بلاتکلیفی مکان نجات پیدا میکنند.»
مرد میانسالی هم چند جفت کفش کهنه کنارش گذاشته و منتظر است کسی آنها را بخرد. روبهروی این راسته چند مغازه و خانه است.
یکی از مغازه داران میگوید: «اینها چند سالی است که در این منطقه هستند و هر بار هم شهرداری آنها را جابهجا میکند؛ اما دل نمیکنند از این منطقه. اصلا دلشان خوش است که صبحها کنار هم بنشینند و درددل کنند؛ حتی اگر اجناسشان را هم کسی نخرد.»
در بین آنها چند مرد میانسال در حال چانهزنی برای خرید و اجاره خانه هستند. پیداست که آنها به واسطه فروش انگشتر، کلید و شلوار معاملهگری هم میکنند.
ساعت 11 نیمروز داغ تابستانی است و من این بازارچه کوچک محلی را ترک میکنم. اگرچه در شهر اصفهان نسبت به دیگر کلانشهرها شاهد دستفروشان کمتری هستیم، اما لزوم ایجاد بازارچههای محلی در کلانشهر اصفهان احساس میشود.
سال 99 مدیرکل پیشگیری و رفع تخلفات شهری شهرداری اصفهان اذعان داشته که «دستفروشان شهر در 29 بازارچه ساماندهی شدهاند.»
چگونه شهرها، نیازها و خواستههای مشتریان را برآورده میکنند؟ به عبارت دیگر، ما از تأمین محصولات برای مشتریان به چه موضوعی میرسیم؟ محصولات شهر چیست؟ در مباحث اولیه بازاریابی شهری، توجه بسیاری به ویژگیهای خاص محصولات شهری میشد.
محصولات چیزی بیش از کالا و اشیایی هستند که بر روی پیشخوانها قرار میگیرند. به نظر کاتلر، محصول هر آن چیزی است که میتواند نیازها و خواستههای مشتریان را برآورده کند.
اما بحث و بررسی بیشتر و کار با مفهوم بهتری از محصول شهر، امری حیاتی است. هدف ما، دستیابی به چارچوبی است که با دیدگاه مشتری محوری سازگار باشد.
مشتریان مطرح در بازاریابی شهری، ساکنان، کسبوکارها، سرمایهگذارها و بازدیدکنندگان و سایر کاربران شهر هستند. این مشتریان به دنبال یک محیط جذاب برای اهداف مدنظر خود هستند. ارزشی که شهر به مشتریان خود میدهد از طریق همین محیط مناسب آنهاست.
آموختهایم که محیطهای مناسب برای گروههای مختلف مشتری و مشتریان یک دسته همسان میتوانند با یکدیگر همپوشانی داشته باشند و محلههای کوچک شهری میتواند مأمنی مناسب برای برآوردهشدن نیازها و مطالبات مردم باشد.
درمجموع به نظر میرسد شهرداری باید برای ساماندهی بازارچه های محلی، به دنبال تدبیرهای اساسی باشد.