به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام و علیکشان از «سنندج» شروع میشود؛ اما رفاقتشان در «جنوب» جان میگیرد؛ رفاقتی که حالا و بعد از سالها گذشت جنگ، هنوز زبانزد بچهرزمندههای اصفهان است و هرجا نام شهید «مصطفی ردانیپور» میآید، آدرس «حاج اکبر نصر» را میدهند؛ آدرس مردی که رفیق گرمابه و گلستان آقامصطفی بوده و اسرار مگوی او را بعد از 40 سال، هنوز در سینه به امانت دارد و اجازه نداده جایی سر باز کند.
او حالا در چهلمین سالگرد شهادت شهید ردانیپور میگوید: «دوسه ساعت مانده به شهادتش، اصرارم به مصطفی، نرفتن بود؛ چون گفته بود میروم و شهید میشوم و جنازهام هم نمیآید. برای او شهادتش مکشوف شده بود؛ اما من استدلالم این بود که بودن مصطفی برای جنگ، کارسازتر از رفتنش و شهادتش است.»
آقای ردانیپور را از کی میشناختید؟
من هیچ شناختی از ایشان نداشتم. فقط بعضیوقتها که بین بچهها صحبت میشد و اسمی از ایشان برده میشد، در حد اسم، نامی هم از ایشان میشنیدم. همین! در حد اسم میشناختمشان، نه بیشتر!
و این آشنایی فقط در حد اسم تا کی ادامه داشت؟
تا زمانی که کردستان ناآرام شد و ما برای مبارزه با ضدانقلاب راهی آن خطه شدیم. آنجا برای اولینبار در سنندج آقامصطفی را دیدم؛ سال 1359. اولین دعای کمیلی که در جنگ خواندیم را هم آقا مصطفی توی سنندج برایمان خواند. توی سپاه سنندج که قبلا مقر ساواک بود. کمکم آشناییها آنجا پررنگ شد.
و تا کی غرب ماندید؟
جنگ که شروع شد، آقا مصطفی غرب را رها کرد و آمد جنوب. ما هم دوسه ماهی بعد از ایشان راهی جنوب شدیم.
و ادامه این دیدار میرسد به جنوب!
ما که رسیدیم جنوب، آقای بشیر ابراهیمیان نامی بود؛ مسئول توزیع بچهها. این بنده خدا در حین تقسیم نیروها به خط و مقرها، اسم همه را خواند به جز من. گفتم: آقا! پس اسم ما رو نخواندی! گفت: اسمت چیه؟ گفتم: اکبر نصر. به لیستش نگاه کرد و گفت: شما رو گفتن بری دارخوین.
دارخوین یک پاسگاهی بود که حالت ستادی داشت. خبر نداشتم چرا این تصمیم برای من گرفته شده بود. خلاصه آن روز آقای ابراهیمان یک ماشین سیمرغ داشت. همه بچهها را سوار کرد و راه افتاد به سمت مقرها، سنگرها و خط برای توزیع و تقسیم بچهها.
آن روز فرصتی پیش آمد با آقای ابراهیمیان همه جا را رفتم و برای اولین بار، جنوب را به این شکل دیدم. وقتی هم که رسیدم پادگان دارخوین، آقا مصطفی را دیدم و تجدید دیدار شد و سلام و علیکی کردیم.
نقطه گرمشدن رفاقتتان با آقامصطفی غرب است یا جنوب؟
در کردستان استارت سلام و علیک ما خورده بود. رفاقت نه! تأکید میکنم، سلام و علیک. توی جنوب مراوداتمان کمکم بیشتر شد و به شکلی این ارتباط و رفاقت، عمق گرفت و جاندار شد.
خیلی از بچهرزمندههای اصفهان شما را بهعنوان نزدیکترین فرد به شهید ردانیپور در سالهای جنگ تحمیلی میشناسند. در این گفتوگو خیلی مجالی برای پرداختن به داستان رفاقتتان و شرح آن نیست؛ اما بهطورمختصر فکر میکنید چه چیزی باعث شد این ارتباط بین شما و آقامصطفی جان بگیرد؟ یا بهتر بگویم چگونه این اعتماد بین شما پیش آمد؟
نمیدانم واقعا! چه اتفاقی افتاد و آقامصطفی چه چیزی در ما دیده بود، واقعا نمیدانم! هرچه بود، حسن ظن ایشان به من بود؛ همین. باید از خودش پرسید. من جوابی برای این سؤال ندارم. من هر وقت میرفتم خانهشان، مادر آقا مصطفی میگفت: «این آدم خندهروییه. هر وقت میاد اینجا من خوشحال میشم»؛ نمیدانم چرا…!
توی رفاقتتان از آقامصطفی حساب هم میبردید؟
بله؛ اما خب آقا مصطفی خیلیخیلی عطوف بود. اگر هم با کسی تند میشد و تندی میکرد، خیلی طول نمیکشید، برای عذرخواهی پیشقدم میشد. ممکن است حق هم با خودش بود؛ اما دل رئوفش اجازه نمیداد بیتفاوت باشد.
این عطوفت با روحیه رزمندگی و جنگندگی کنار هم مینشیند!
بله؛ خیلی راحت. یک خاطره تعریف کنم برای این موضوع. ما توی عملیات چزابه کاری کردیم به دید خودمان درست، به دید آقا مصطفی اشتباه. صبح از موقعیت مهدی با شهیدرضا عسگری از مقر زدیم بیرون که برویم حمام. رفتیم بستان. دیدیم حمام شلوغ است. گفتیم خب برویم سوسنگرد؛ 40کیلومتر آن طرفتر.
دیدیم آنجا هم شلوغ است. گفتیم خب میرویم اهواز حمام. خلاصه تا رفتیم حمام و ناهار را خوردیم و برگشتیم، ساعت حدود 4 عصر شد. تا رسیدیم دیدیم، حسین و مصطفی و آقای بنیلوحی سینه سنگر توی خاکریز نشستهاند. فهمیدیم با ما کار داشتند و هرچه منتظر شده بودند، ما نیامدیم.
گفتند: کجا بودی؟ گفتم: اهواز بودم. گفتند: به کی گفتی؟ گفتم: به هیچکس. مصطفی گفت: میزنم توی گوشتا! گفتم: صاحب اختیاری. حسین خرازی هم گفت برو، واینستا اینجا! با لحن تند.
ما رفتیم. میصرفید بریم. (میخندد) نیم ساعت بعدش، مصطفی آمد و از من عذرخواهی کرد. بعضیوقتها با خودم فکر میکردم اینها کی بودند، آمدند و رفتند.
بهعنوان فردی نزدیک به او فکر میکنید چه ویژگیهایی در شخصیت آقامصطفی غالب بود؟
آقامصطفی یک وجهه چندبعدی داشت. اول اینکه در کنار اینکه روحانی بود؛ اما جذاب بود، مراوده جذابی با دیگران داشت. رفتارش به شکلی بود که فرد رغبت میکرد با او رفتوآمد داشته باشد.
دوم اینکه بعد معنوی خوبی داشت. اهل بکاء بود. خیلیها معنوی هستند؛ اما اهل بکاء نیستند؛ ولی آقامصطفی بود.
خصلت دیگر ایشان این بود که بعد فرماندهی و نظامی داشت.
چهارم این بود که با بچهها حشرونشر دائمی داشت و دائم در بدنه بچهها و رزمندهها بود. نه حسین، نه مصطفی، هیچ وقت از بدنه بچهها جدا نبودند و مراودات آنها خیلی مهربانانه و همراه بود.
خصلت دیگر اینکه چون آخوند بود، مطالب دینی را خیلی خوب منتقل میکرد و خوب در میدان میماند.
دیگر اینکه ایشان هم توی جبهه و هم غیر از آن، حواسش به اوضاع و احوال بچهها بود؛ چه از نظر اقتصادی، چه از نظر اخلاقی و معنوی و چه از نظر رفتاری؛ یعنی شما آقامصطفی را فقط یک مراودهکننده عادی نمیدیدید.
بر همین اساس در چینش و پرورش خیلی از فرماندهان لشکر امام حسین(ع)، نظرات آقا مصطفی دخیل بود. چرا؟ چون آقای ردانیپور ارزیابیهای قشنگی روی افراد داشت.
اشاره کردید به اینکه آقامصطفی مقید به ارتباط قوی با بدنه بچهها بود. مصداقی برای این موارد دارید.
مصداقش این است که بهعنوان مثال آقامصطفی وقتی میآمد اصفهان، مقید به انجام چندکار بود. یکی اینکه به خانواده شهدا سر بزند. حتماحتما مقید به انجام این کار بود. دوم به ملاقات مجروحان و جانبازان جنگ برود.
سوم به خانواده رزمندگانی که پرجمعیتتر بودند کمک کند. این کارها ارتباط آقامصطفی را با بدنه رزمندگان قویتر میکرد. من فکر میکنم اینها نکات ظریفی بود که کمتر کسی شاید به آن توجه میکرد؛ اما شهید ردانیپور حواسش به خیلی از موضوعات بود.
میخواهم از زبان شما که آقامصطفی را به گونهای درک کردید که شاید خیلیهای دیگر درک نکردند، بشنوم که تفاوت آقامصطفی ردانیپور با خیلی دیگر از فرماندهان، حتی با حسین خرازی چه بود؟
بعد معنوی و اهل بکاءبودنشان. عجیب اهل توسل بود. دائم توسل به خانم فاطمه زهرا(س) و حضرت بقیهالله(عج) پیدا میکرد و ختم 14هزار صلوات و حدیث کسا را در هر شرایطی به جا میآورد. یادم هست دوشب قبل از شهادتش، مریض بود و تب و لرز بدی داشت؛ اما ختم 14هزار صلواتش روی زمین نماند.
پیش آمده بود شاهد بکاء و خلوتش باشید؟
خلوت و تنهایی آقامصطفی را هیچ کسی نمیدید و ندید.
من از یکی از دوستان شنیدم که تعریف میکرد قبل از جنگ، زمانی که آقامصطفی فرمانده سپاه کهگیلویه و بویراحمد بود، رفته بود سراغش، گفته بودند آقامصطفی توی این اتاق است و وقتی که اینجاست، اجازه نمیدهد کسی برود داخل. این بنده خدایی که تعریف میکرد، گفته بود به کلک، من اجازه دارم و رفیقش هستم و رفته بود توی اتاق.
میگفت دیدم مصطفی نشسته و دارد زارزار گریه میکند. پرسیده بود چرا؟ آقامصطفی برایش گفته بود که برخی اوقات میآیم اینجا و میگویم: خدایا من کسی نیستم. این جایگاه و این مسئولیت مال خود توست و کاری به من ندارد. توی دعاها و توسلاتش در زمان جنگ هم همینطور بود. بعضی اوقات پابرهنه میشد توی بیابانها و فریاد یابنالحسن، یابنالحسن سر میداد.
«این جایگاه و مسئولیت مال خود توست و کاری به من ندارد.» این آدم، مطمئنا هیچ دلبستگی به جایگاهش ندارد؛ حتی در زمان جنگ.
آقامصطفی در اوج فرماندهی، یک نیروی عادی میشود. فرمانده سوم سپاه صاحبالزمان است؛ اما مسئولیت برای ایشان مبنای حرکت و کار نیست، بلکه برای او، مسئولیت وظیفه است. امروز اقتضا میکند مسئولیت داشته باشد، مسئولیت دارد، فردا اقتضا کند نداشته باشد، ندارد.
یعنی بقیه فرماندهان مثل حاجحسین این شاخصهها را ندارند؟
چرا، آنها هم داشتند؛ ولی خب ما فعلا داریم درباره شهید ردانیپور صحبت میکنیم.
از شخصیت و روحیه نظامیگری آقامصطفی در کنار آن روحیه عطوف و لطیفشان بگویید.
موضوعی که در روحیه نظامیگری آقامصطفی خیلی بروز داشت، نظارتشان بود. خاطرم هست شبی در سولهای که به سولههای الزهرا در جنوب معروف بود، به نصیحتکردن بچهها مشغول بود و از آنها میخواست که نسبت به خواب، غذا و رفتار و منش نیروهایشان کنترل داشته باشند و خودش هم این کار را دائم انجام میداد.
او سیطره خوبی بر نیروهای نظامیاش داشت و بر همین اساس هم بهعنوان فرمانده سپاه سوم صاحبالزمان (عج) انتخاب شد. اگر ردانیپور آدم نظامی نبود و نظامیگری از او نمیآمد که تیپ امام حسین (ع)، 25 کربلا و 7 ولیعصر را در اختیار او نمیگذاشتند.
بعد نظامیگری در جنگ حرف اول را میزند. او هم بعد نظامیگری خوبی داشت و هم دارای تدابیری قوی بود. یکی دیگر از خصلتهای خوب نظامیگری آقامصطفی این بود که در معرکه، حضور فیزیکی داشت.
برای همین وقتی در عملیات فتحالمبین زخمی میشود، در خط اول زخمی میشود. خودش توی معرکه است؛ در خط اول. او این موضوع را با شهادتش هم نشان داد؛ روی تپه برهانی؛ تپهای که خط اول عملیات است.
عقب یک گلوله کنارش نمیآید که شهید بشود؛ اما توی خط اول عملیات شهید میشود. پس مصطفی را میتوان با حضور فنی و تخصصیاش در جنگ معرفی کرد، نه صرفا با یک حضور تبلیغی و نمایشی.
و میرسیم به عملیات والفجر 2 و آقامصطفایی که میرود که شهید شود!
سهروز بعد از ازدواجش بود. من، آقای زاهدی و مصطفی رفته بودیم برای عملیات والفجر 2. با یک مینیبوس رفتیم کردستان. پادگان هفت تیر و بعد از آنجا رفتیم پیش حاجعلیرضا تمیزی، مسئول لجستیک سپاه سنندج.
آقامصطفی از آقای تمیزی یک ماشین برای منطقهای عملیاتی در پیرانشهر درخواست کرد که این بنده خدا در اختیارمان گذاشت. ظاهرا خود آقای تمیزی هم آمد. اول رفتیم شهر ارومیه، قرارگاه حمزه، منطقه عملیاتی تیپ 8 نجف اشرف آن زمان. بعد رفتیم پیرانشهر، پادگان جلدیان و آنجا منتظر ماندیم تا برویم توی خط لشکر امام حسین(ع).
از آنجا تا خط لشکر امام حسین(ع) فقط با هلیکوپتر میشد رفت. جادهاش هنوز درست نشده بود. هلیکوپتر که آمد، کمی بار، بارش کردند و بعد، من، مصطفی، آقای زاهدی و حمید سلیمانی سوار شدیم.
از آنجا که از هلیکوپتر پیاده شدیم تا برسیم به مقرها، به قول خودمان بنه لشکر، حول و حوش دو ساعت و خردهای راه بود. از اینجا تا آنجا که برسیم به مقر، دو به دو شدیم.
من و آقامصطفی با هم بودیم و آقای زاهدی و آقای سلیمانی با هم. از اینجا بود که خیلی اختلاطهای مگویی برای من کرد و از اوضاع و احوالش برای من گفت. از اینجا بود که من اصرارم این شد که نرو؛ چون به من گفت من میروم و شهید هم میشوم. میروم شهید میشوم و جنازهام هم نمیآید.
برای آقامصطفی شهادتش مکشوف شده بود.
چرا آن روز شما اصرار به نرفتنش داشتید؟
من استدلالم این بود که آقامصطفی، ماندنش و بودنش برای جنگ کارسازتر است و خب اصرار زیاد من به نرفتن و ماندنش برای همین بود؛ اما ایشان رفتن را انتخاب کرد.
حرف دیگری هم زد؟
(سری تکان میدهد، میخندند) اسرار مگو گفتند؛ اسرار عمومی نگفتند.
یعنی حرفهای آقامصطفی بعد از 39سال همچنان قابل گفتن نیست؟
نه تنها شما، در تمام این سالها، من این حرفها را به هیچ کس نزدم. فقط یکی از این حرف را به یک نفر گفتم که به اقتضایی دخیل بود در آن حرف و باید در جریان قرار میگرفت.
اینکه میگویند آقای ردانیپور به قهر رفتند عملیات والفجر 2؛ درست است؟
به نام قهر نه؛ ولی به نام اعتراض بله! این دو فرق میکند.
اعتراض به چه؟
اعتراض به شیوه عملها در جنگ که به نظر من طبیعی است. ببینید زمانی که یک مدیر جدید وارد سیستمی میشود، طبیعتا نظراتی دارد که مدیر قبلی آن نظرات را ندارد. خب این اختلافنظرها هست. همه جا هم هست. چه در میدان جنگ باشد، چه در یک اداره داخل شهر.
آقامصطفی هم به همین شیوها در مدیریت جنگ اعتراض داشت. بهتر است اینطور بگویم که غالب اعتراضات ایشان، اعتراضات تاکتیکی بود. توی تاکتیکها حرف داشت. توی چینش آدمها حرف داشت؛ مثلا میگفت فلانی به درد این کار نمیخورد یا مثلا فلانی چرا همزمان دو مسئولیت با هم دارد.
من در آن موقعیت خیلی به آقامصطفی حق میدادم؛ اما خیلی از این اختلافات را در حال حاضر طبیعی میبینم و آن حساسیت آن موقع را نسبت به آنها ندارم.
و استعفا داد؟
از سپاه سوم صاحب الزمان (عج) بله استعفا دادند؛ به خاطر رفتارها و منشهایی که میدیدند که من در جریان آنها بودم و خودش هم برای من گفته بود. هرچه هم فریاد میزد که این اصلاح شود، اصلاح نشد؛ لذا استعفا داد.
برای اصلاح تلاش هم کرد؟
خیلی تلاش کرد. آخرین نامهاش را هم که خطاب به آقامحسن رضایی نوشت، من و اخویشان بردیم و تحویل ایشان دادیم. یادم است رفتیم پادگان جلدیان؛ دم در اتاق آقامحسن رضایی. محافظ ایشان گفت نامه را به من بدهید، من تحویلشان میدهم.
من گفتم نامه را جز دست آقامحسن، به هیچکس نمیدهیم. آقامحسن گفت بیایید تو. خاطرم هست وقتی رفتیم داخل، شهید صیاد شیرازی و محسن رضایی نشسته بودند. نقشه منطقه هم جلوشان بود. نامه را تحویل دادیم و برگشتیم. آقامحسن سراغ آقامصطفی را هم گرفت که من گفتم در منطقه است.
نامه استعفا بود؟
نه؛ نامه پیشنهادها و انتقادها بود؛ اینکه این مسیر درست است و این مسیر اشتباه. استعفا اصلا اینجا اتفاق نیفتاد. استعفا قبلا اتفاق افتاده بود. بعد از عملیات رمضان بود که آقامصطفی استعفا داد.
یعنی با چه سمتی رفتند عملیات والفجر 2؟
یک سرباز، یک رزمنده معمولی.
ارتباط آقامصطفی با حاج حسین به چه شکلی بود؟
حسین و مصطفی اصلا نگاه زیردست و بالادست به هم نداشتند. کجا این را میبینیم؟ شب عملیات والفجر 2! وقتی که من و آقامصطفی و آقای زاهدی و حمید سلیمانی با هم رسیدیم لب معبر، شهید خرازی را دیدیم که ایستاده بود آنجا.
جلوی من و آقای زاهدی و سلیمانی را گرفت و گفت من به عنوان فرمانده به شما اجازه نمیدهم بروید. اما مصطفی که رد شد، حسین کلامی از دهانش بیرون نیامد.
این نشان داد که حسین و مصطفی اصلا توی این وادیها نبودند. حسین میتوانست به مصطفی هم بگوید من فرمانده تو هستم، نرو! اتفاقا درست هم میگفت، فرمانده او بود؛ اما نگفت.
متأسفانه حرفهایی که درباره ارتباط حسین و مصطفی گفته میشود هیچ سندیتی ندارد و باید بگویم این دو، روابطشان خیلی عمیق و درونی بود. به عقیده من این حرفها و بحثها پایش به جایی بند نیست.
فکر میکنید گمنامی حقش بود؟
حقش نبود؛ انتخاب خودش بود. من به انتخابش احترام میگذارم.
و قصه تفحص شهید ردانیپور در این سالها به چه صورت بوده است؟ شنیدهایم که شهید خرازی هم شخصا بعد عملیات، برای تفحص پیکر ایشان رفتهاند؟
واقعیت این است که ما در والفجر 2 شکست خوردیم و عراقیها منطقه را گرفتند و خب از اتفاق، تعداد شهدای ما در آن عملیات هم زیاد بود. عراقیها توقع عملیات از ما نداشتند. وقتی هم عملیات شد، توقع اینکه ما جنازه بیاوریم نداشتند. فکر میکردند ما دوباره میخواهیم منطقه را بگیریم؛ تصرف کنیم.
خدا رحمت کند حسن شوکتپور را. با اکیپی از بچهها گفتیم عملیات که شروع شد کاری به کسی نداریم. ما میخواهیم برویم پیکر شهدایمان را جمع کنیم و بیاوریم. از اتفاق رفتیم و همان شب تعداد نسبتا زیادی شهید هم منتقل کردیم.
یکی هم رفت طرف آقامصطفی؛ همان کسی که با او بوده؛ اما متأسفانه پیدایش نکرد. من هم رفتم. شهید خرازی هم رفت؛ اما پیکر پیدا نشد. بعد از عملیات هم که تپه برهانی به تصرف عراقیها درآمد. جنگ هم که تمام شد، سهچهار بار باز آن منطقه تفحص شد؛ اما پیکری پیدا نشدکه نشد!
نشانهای نداشتند که به تفحص پیکر ایشان در این سالها کمک کند؟
آقامصطفی همیشه یک انگشتر فیروزه و یک انگشتر عقیق توی دستش داشت. داخل انگشتر عقیقش هم نوشته بود، «محمد نبیالله، علی ولیالله»؛ این نشانه آقامصطفی بود. من به گروههای تفحص این نشانیها را دادهام.