به گزارش اصفهان زیبا؛ بعید میدانم اسم شما خیلی به گوش کسی نخورده باشد؛ اما با این حال معرفی میکنم: مردم! آقای مصطفی ردانیپور؛ مصطفای ما اصفهانیها، مصطفای طلبه، مصطفای بسیجی، مصطفای جبههها، مصطفای فرمانده، مصطفای لشکر امام حسین (ع)، مصطفای عملیات والفجر ۲، مصطفای جامانده در حاج عمران و مصطفای خدا.
قربان مناجاتهای نابت با خدا در ساعت دلتنگی، فدای عاشقانههایت با حضرت حق رأس ساعت بیقراریهای دل نازنینت. چقدر رفتنت طولانی شد! چقدر بیخبریم از تو! چقدر بیخبری سخت است! چقدر نیامدی مَرد…!
مادرت تا همین چندسال پیش هم منتظر بود، منتظر ماند و منتظر هم رفت. چشمش به در بود و گوشش به زنگ. چروک دستهایش لابهلای چروک صورتش به هم پیچید و اشکهایش در هم گره خورد و از گوشه چشمهای بهگودنشستهاش، سُر خورد و افتاد توی روسری سفیدی که روی سرش شکوفه کرده بود و غرق شد در گلهای ریز چادر رنگیاش. مادر آب شد از داغ نیامدنت. راستش را بخواهی انگار انتظار، مادرت را تمام کرد.
میدانم که میدانی حالا در جایی که قرار بود پیکر تو آرام بگیرد، تن بیجانش آرام گرفته است؛ جایی در دل گلستان شهدای ما اصفهانیها؛ همانطور که دلش میخواست. رفقایت هوایش را دارند. حاج احمد هست، حاج حسین هم همینطور. عصمت خانم عباس مجیدی دلش به اندازه 35 سال طاقت آورد؛ اما نشد. نشد که ببیند تو را، نشد که بشنود تو برگشتی و خبری از تو رسیده است.
چقدر مادر زمان داشت که با خودش آن روزها را مرور کند. روزی که خدا خواست تو را نگه دارد. همان روزی که تب کردی و هذیان میگفتی. دکترها جوابت کردند، همسایهها آمدند که به عصمت خانم دلداری بدهند که شاید آرام شود؛ اما مادر آرام نشد که نشد، تا اینکه درویشی آمد دم در خانه شما و برات عمرت را آورد. آن روز تو فقط دوسال داشتی.
راستی آن روز که قرار بود خبر شهادت داداش رسول را به مادر بدهی، چقدر سخت بود برایت! چه کشیدی آن روز! چه بر سر مادر آمد آن روز! چندبار حرفهایت را کنار هم چیدی تا بتوانی به مادر بگویی چه شده و …
چقدر واژههایت روضه بود و روضه هست آقا مصطفی؛ حتی در این زمان و در روزگار عجیب ما. میشود خم صدایت را در تاروپود واژههایت حس کرد. میشود پای غم نشسته در کلمههایت زارزار گریه کرد. «مادر ناراحت نشی که بچهات شهید شده. قرار بود من برم، رسول پیشدستی کرد. سرت رو توی مردم بالا بگیر. تو از این به بعد باید مثل حضرت زینب (س) باشی.»
و صبر مادر زیاد بود؛ خیلی هم زیاد. از همان روز که تو به حضرت زهرا (س) متوسل شدی، خودش تا آخر ماجرا را فهمید؛ ماجرای گمنامی را.
او همانجا فهمید که شد مادر مصطفای بینام و نشان. مادرها همه چیز را خوب میفهمند. حرفهای نزده از چشم فرزندانشان را حفظاند. مامان عصمت هم، همان روز فهمید که روزیاش قرار است بشود چشمبهراهی و سهمش شود ختم، دعا و صلوات و رزقش شود دلتنگی…
سرت سلامت آقا مصطفی. چقدر بلد بودی دل ببری! چه معاملهگر خوبی بودی مَرد! چه معاملهای کردی با خدا!
جانم به فدای نام مهمانهای دعوتشده به عروسیات؛ آقا امام رضا (ع) مهربان ما، امام زمان (عج) عزیز ما و خانم حضرت فاطمه زهرا (س). دل آدم ضعف میرود برای این انتخابها. دم تو و این انتخابهایت گرم، پسر!
چقدر خوب خریدند دل مهربانت را! چقدر دلت خوب اسیر شد در دام محبت اهل بیت! چقدر خوب که مزد ارادت ناب و دوستداشتنیات را دو هفته بعد از این دعوت گرفتی! چه عزیز بودی و چه عزیزتر شدی حاجی! چه خوب که شهادت، روزیات شد آقا…!