شیوه تدریس و معالجه او خوشایند دانشجویان و بیماران و رفتار درویشمنشانه و بیتجمل او گرمی کانون خانواده و دوستان و مراجعانش بود. علی خدایی، نویسنده و از دوستان دیرین او در گفتوگو با اصفهان زیبا، با نقل خاطراتی شیرین از این استاد برجسته طب، گفت: «دکتر گلشن همواره مشتاق آگاهی از رویدادهای فرهنگیهنری کشور، چاپ کتابهای جدید و گفتوگو در این باره بود و به ادبیات عشق میورزید.» این عشق به نحوی در جان او ریشه دوانده بود که به قول خدایی: «از او یک حکیم ساخته بود، اگر چه نسل حکیمان به پایان رسیده بود.» با علی خدایی، نویسنده و از دوستان دکتر گلشن که نزدیک به سیوهفت سال، از گل باغ آشنایی تا خزان پرشکوه بهمن مردی که به زلالی روح انسان پیبرده بود، صحبت میکنم. صحبتهایی که از خلال آنها میتوان به محبوبیت دکتر گلشن در شهری به وسعت اصفهان پی برد.
دکتری که حکیم بود!
علی خدایی میگوید: «سال 62، وقتی به سربازی رفتم و از دوره آموزشی برگشتم، دیدم در طبقه اول ساختمانی که ما بودیم، دو دکتر مطب زدهاند که یکی از آنها دکتر گلشن با فوقتخصص ریه بود.» او ادامه میدهد: «وقتی از پلهها بالا میرفتم، همیشه درِ مطبش باز بود و آنقدر مریض آن تو بود که فکر میکردی حالاست که سالن انتظار منفجر شود! قطاری از آدمها از درون مطب شروع میشد و به پایین پلهها میرسید.» این نویسنده اصفهانی میگوید: «این قضیه برای من جذاب بود که چطور دکتری که تازه آمده، اینقدر بیمار دارد تا اینکه به واسطه مسائل مشترکی که در ساختمان داشتیم، با آقای گلشن آشنایی به هم رساندم. مهمترین نکتهای که همواره در سالهای دوستی در بدو ورود به مطبشان از من میپرسید، این بود: تازه چی خوندی؟» خدایی ادامه میدهد: «دکتر میل زیادی به دانستن وقایع ادبیهنری کشور و کتابهایی که تازه چاپ میشد، داشت. مثلا یادم است که درباره ساعدی و گلشیری خیلی صحبت میکردیم و در شعر، شعر کهن از حافظ و سعدی. همیشه انبانی از کلمات بودند که آدم نمیتوانست بگوید ایشان صرفا دکتر است، باید میگفتی حکیم است، با وجود اینکه نسل حکیمها تمام شده بود.
در لابهلای صحبتهایی که میکرد، کلمهای وجود داشت که این، برمیگشت به ادبیات ایران.» او میگوید: «آقای گلشن در حین ویزیت بیمارانش همواره بانگاهی شوقآمیز و پرمحبت به آنها نگاه میکرد، جوری که بیمار تلاش میکرد بیماریاش را با سادهترین کلمات توضیح دهد. وقتی که بیماری را معاینه میکرد، میگفت نفس بکش، ها بکن! ها بکن! و گوشی را میگذاشت روی بدن بیمار، در ابتدای ریه و صدای تنفس او را میشنید. این تلاش را واقعا با کلماتی به هم میآمیخت: یالا…زود باش مرد جووون! حالا آن مرد مثلا نودسالهاش بود! اینها کمک میکرد تا بیمار، های بیشتری بکند و تشخیص دکتر اینگونه آسانتر باشد. او میدانست سرّی که در این معاینه هست، همین کلمات پر مهر و پرملاطفت و حکیمانهای بود که به کار میبرد.» این نویسنده اصفهانی درباره دریافت ویزیت و حق الزحمه دکتر گلشن هم میگوید: «انگار که آقای گلشن جوری بینیازی در خود داشت. نمیخواهم بگویم بیماران را رایگان میدید، ولی فرقی نمیگذاشت بین اینکه کی داراست و کی ندار؛ مهم برای او این بود که آیا الان این مورد اورژانسی هست یانه.»
به زلالی گلشن در همسایگی سعدی
خدایی به نکته دیگری هم اشاره میکند که بعدها متوجه آن شده: «در دهه 60، شکل آمادگاه به عنوان خیابان پزشکان اصفهان با امروز تفاوت داشت. با تاکسیهایی که به سر کار میرفتم، خیل مسافرانی را میدیدم که در ترمینالهای ورودی شهر پیاده میشدند. راننده تاکسیها داد میزدند: آمادگاه دکتر گلشن! یا آمادگاه دکتر ابراهیمی و…. یعنی یکی از مقصدهای آمادگاه، همیشه دکتر گلشن بود.» او ادامه میدهد: «این به خاطر این موضوع بود که ما با چنین تخصصی تازه در شهرمان روبهرو شده بودیم. ممکن بود دکترهای دیگری هم داشته باشیم که بیماران ریوی را معاینه میکردند، ولی به نظر من (شاید هم اشتباه میکنم) نسل جدید دکترهای فوق تخصص ریه از اینجا شروع میشود.» این نویسنده اصفهانی میگوید: «این خاصیت در کلاسهای دکتر گلشن هم وجود داشت. آنچه را که به دانشجویانش آموزش میداد، مثل نفس بود؛ زیرا دکتر با سعدی رابطه داشت؛ این هم به خاطر این بود که آقای گلشن متخصص ریه بود و سعدی هم در کار نفس، وقتی میگوید هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات، پس در هر نفس دو نعمت است. ایشان جزو معدود متخصصان ریه ایران بود که عکس ریه تمام مردم استان اصفهان و استان لرستان را دیده بود، گویی به یک زلالی رسیده بود. زلالی در تنفس که اکسیژن را به خون میرساند و میگذارد تا انسان آزاد فکر کند. او بسیار انسان آزادهای بود.» او با اشاره نکته مهم دیگری ادامه میدهد: «آقای گلشن در اثنای ورود به اصفهان به نکته مهمی اشاره داشت و آن، مسئله آلرژی بود. میگفت همهاش حساسیت است. تا قبل از آن ما با کلماتی مثل ذاتالریه، ذاتالجنب، برونشیت و… درباره بیماریهای ریه فکر میکردیم. من فکر میکنم با آمدن آن نسل از پزشکان، ما به حساسبودن ریههای خودمان بیشتر پی بردیم و دکتر یکی از آدمهایی بود که این موضوع را ترویج میکرد. اینکه باید در هوای پاک تنفس کنیم، از آن دوره در دهه 60 شروع میشود تا حالا که به عواقب هوای کثیف این همه اهمیت میدهیم. آقای گلشن در آن موقع، این روزها را هم میدید.»
خدایی اضافه میکند: «فکر میکنم دورانی که آقای دکتر در آن ساختمان حضور داشت و من هم بودم و از هوایی تنفس میکردم که ایشان تنفس میکرد، برای من یک افتخار است. تمام زندگی ما خاطرات آدمهایی است که روی هم انباشته میشود. کسی که مایل است از این خاطرات و از دل بیرون برود، در چشم من با چشم دکتر گلشن به زندگی ادامه میدهد. بنابراین من هم تا زنده هستم گاهی با چشم دکتر گلشن به دنیا نگاه میکنم و لذت میبرم از حاتمبخشی ایشان و از زمانهایی که با آقای گلشن و خانوادهشان گذراندم. دکتر از بس ریه دیده بود، زلال زلال شده بود. تمام نای و نایژهها و تمام انشعابات را، مثل انشعابات روح انسان میشناخت. به خاطر همین بود که وقتی عکس ریهاش را دید، آن شعر را نوشت.»
پنجاه سال دوستی با کتاب و کتابفروشی
با فیروز سلطانی، از کتابفروشهای قدیمی اصفهان در چهارباغ عباسی تماس میگیرم. از موضوع مصاحبه که با خبر میشود، بیفاصله میگوید: «دکتر گلشن واقعا مرد نازنینی بود، خدا رحمتشان کند.» مردی که به گفته او «از نزدیک به پنجاه سال پیش تاکنون از من کتاب میخرید و بسیار اهل مطالعه بود». او که رابطهاش با دکتر به قبل از سالهای پنجاه برمیگردد، به خاطر دارد که دکتر گلشن از زمانی که او در خیابان شیخ بهایی مستقر بوده به کتابفروشی وحدت سر میزده است. سلطانی ادامه میدهد: «آقای فقیهی، پدر خانم مرحوم دکتر گلشن هم از قبل از انقلاب به کتابفروشی من سر میزد. انسان بسیار اهل مطالعهای بود و صبحها قدمزنان از خیابان میر به سراغ من میآمد، کتابش را میگرفت و میرفت.»
مدیر کتابفروشی وحدت میگوید: «آقای دکتر خیلی با مطالعه جور بود، اصلا بیشتر وقتش به مطالعه میگذشت، با اینکه خیلی درگیر مطب بود.» وقتی از طیف کتابهای مورد علاقه دکتر گلشن میپرسم، پاسخ میدهد: «همه چیز، از عمومی و تاریخ تا فلسفه و ادبیات مورد علاقهشان بود. هر هفته و هر ماه منشیشان برای دریافت کتابهای سفارشی به کتابفروشی من میآمد.» از او میپرسم که طی این سالها، دوستیشان چگونه بوده است؟ او اینگونه پاسخ میدهد: «هر چه بگویم کم گفتهام. به خاطر مشغله کاری زیاد، کمتر فرصت میکرد به کتابفروشی سر بزند. اصلا فرصت این را نداشت که بیاید و دمی بنشیند یا حتی من بروم، چون آنقدر مراجع داشت که من به خودم اجازه نمیدادم وقتشان را بگیرم.» فیروز سلطانی ادامه میدهد: «ما بیشتر تلفنی صحبت میکردیم. اوایل دهه پنجاه اما زیاد پیش من میآمد، کتاب و مطبوعات مورد نیازش را میگرفت و میرفت. ما نزدیک به پنجاه سال، دور و نزدیک با هم رابطه داشتیم.» دکتر محمد گلشن در ضمیر مردمانی که دوستش میدارند، همانگونه که زنده به آن بود که آرام نگیرد، به خاطر آورده میشود. او به روضه رضوان رفته، که مرغ آن چمن است.